الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
اوحدالدین کرمانی
»
دیوان رباعیات
»
الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
شمارهٔ ۱ : با همنفسان دلا دمت همدم نیست
شمارهٔ ۲ : باید که زجمله خلق تنها گردی
شمارهٔ ۳ : تا هست به دستت از تصرّف میزان
شمارهٔ ۴ : در هستی اگر به عمر نوحی برسی
شمارهٔ ۵ : اصحاب طلب چون به صفایی برسند
شمارهٔ ۶ : در کار آویز و گفت و گو را بگذار
شمارهٔ ۷ : چون از سرِ جِدّ پای نهادی در کار
شمارهٔ ۸ : تا ره نروی به صبحِ منزل نرسی
شمارهٔ ۹ : بی نیشِ مگس به نوشِ شهدی نرسی
شمارهٔ ۱۰ : هر چند که تو چارهٔ بهبود کنی
شمارهٔ ۱۱ : چون این ره را تو مشتری بی چیزی
شمارهٔ ۱۲ : از پستی اگر طالب بالا گردی
شمارهٔ ۱۳ : این راه به شش پنج نشاید رفتن
شمارهٔ ۱۴ : ای دل تو به نور حق مجازی نرسی
شمارهٔ ۱۵ : ای دل به غم فراق رایی می زن
شمارهٔ ۱۶ : خود بین هرگز به هیچ حاصل نرسد
شمارهٔ ۱۷ : بیگانه صفت دلا هوایی می زن
شمارهٔ ۱۸ : هرگه که مقدم به مقالات شوی
شمارهٔ ۱۹ : لاشک و لا خفاء من عاش یَموت
شمارهٔ ۲۰ : ای تن همه وصل کار سازی است مخسب
شمارهٔ ۲۱ : گر می خواهی بقا و پیروز مخسب
شمارهٔ ۲۲ : ایّام گلست و عیش باقی است مخسب
شمارهٔ ۲۳ : هستم به وصالِ دوست دلشاد امشب
شمارهٔ ۲۴ : ای شب منم [و] وصال جانان امشب
شمارهٔ ۲۵ : تا چند شوی تو از پی شمع و شراب
شمارهٔ ۲۶ : کردیم دل از جمله مسلّم امشب
شمارهٔ ۲۷ : جز حق تو بکن جمله فراموش امشب
شمارهٔ ۲۸ : زنهار پی طبع هوس پَیمایت
شمارهٔ ۲۹ : ای دل تو چنان بزی که هشیار شوی
شمارهٔ ۳۰ : گر قسم تو شادی است غمت نفزاید
شمارهٔ ۳۱ : تا در پی آن فزون و این کم باشی
شمارهٔ ۳۲ : چون بی خبران مگرد هر دم به دری
شمارهٔ ۳۳ : باطل بینم به سوی کعبه سفرت
شمارهٔ ۳۴ : عیشی که مهیّاست رها نتوان کرد
شمارهٔ ۳۵ : خواهی که تو را مراد حاصل گردد
شمارهٔ ۳۶ : از شمع وصال کمترک یابی نور
شمارهٔ ۳۷ : ای دوست تو در جوال افسانه مباش
شمارهٔ ۳۸ : ای دل مطلب زدیگران مرهم خویش
شمارهٔ ۳۹ : در راه طلب صادق و ذاکر می باش
شمارهٔ ۴۰ : گر دل زتو بگسلد به غم بشکنمش
شمارهٔ ۴۱ : یا رب چه خوش است زلف خم در خم او
شمارهٔ ۴۲ : آنی که فلک با تو درآید به طرب
شمارهٔ ۴۳ : دردا که درون صفه ما را ره نیست
شمارهٔ ۴۴ : ای دل صفت جمال او نتوان گفت
شمارهٔ ۴۵ : گفتی که به عقل باش کاین رسوایی است
شمارهٔ ۴۶ : تا قسم من سوخته خود حرمان است
شمارهٔ ۴۷ : آنها که زاصل عقل سرگردانند
شمارهٔ ۴۸ : آنها که سرانند به سرگردانند
شمارهٔ ۴۹ : کو دل که بدان دل غم جان شاید خورد
شمارهٔ ۵۰ : دل رفته و عشق آمده تا خود چه کند
شمارهٔ ۵۱ : تا عشق توَم سلسله می جنباند
شمارهٔ ۵۲ : خواهی که برم سرّ تو مکنون باشد
شمارهٔ ۵۳ : در هیچ سری مایهٔ اسراری نه
شمارهٔ ۵۴ : هر دل نبود قابل اسرار خدا
شمارهٔ ۵۵ : از کتم عدم چون که برون افتادم
شمارهٔ ۵۶ : در من نگرم زپای تا سر هیچم
شمارهٔ ۵۷ : ای دوست بیا و غم بی حاصل بین
شمارهٔ ۵۸ : یا روی دلم به سوی دیگر گردان
شمارهٔ ۵۹ : گویند مرا چرا شدی سودایی
شمارهٔ ۶۰ : آنها که محققان این درگاهند
شمارهٔ ۶۱ : آنجا که نه کون و نه مکان در گنجد
شمارهٔ ۶۲ : این ره به قدم چون بر وی برخیزد
شمارهٔ ۶۳ : روزی که جمال تو مرا دیده شود
شمارهٔ ۶۴ : چون در غم تو شادی من نفزاید
شمارهٔ ۶۵ : گر طالب قرب حق شدی موسی وار
شمارهٔ ۶۶ : آنجا که سراپردهٔ اجلال جلال
شمارهٔ ۶۷ : دل دوش دم نامتناهی می زد
شمارهٔ ۶۸ : از دفتر عشق حرف می خوان و مگو
شمارهٔ ۶۹ : ای دل چو شراب معرفت کردی نوش
شمارهٔ ۷۰ : تا چند چو بلبلان برآری آواز
شمارهٔ ۷۱ : جان از قبل زبان به بیم خطر است
شمارهٔ ۷۲ : این گفتن بسیار تو هست از پندار
شمارهٔ ۷۳ : در معرض صد سلامتی باهش باش
شمارهٔ ۷۴ : چون بر سر و پای من نگه کرد او دوش
شمارهٔ ۷۵ : صرّاف سخن باش و سخن کمتر گوی
شمارهٔ ۷۶ : دم درکش و در خویش سیاحی می کن
شمارهٔ ۷۷ : یا قلب ترید وصله مجّانا
شمارهٔ ۷۸ : در دست غم عشق نهادم دل را
شمارهٔ ۷۹ : از عقل عقیله گشت حاصل ما را
شمارهٔ ۸۰ : دلدار به دل گفت گرت رغبت ماست
شمارهٔ ۸۱ : هرگه که غمی ملازم دل شودت
شمارهٔ ۸۲ : جان بر سر عشق پای فرسود ای دل
شمارهٔ ۸۳ : از ذکر تو جز عشق نیاموزد دل
شمارهٔ ۸۴ : ای خاک در تو سرمهٔ دیدهٔ دل
شمارهٔ ۸۵ : در پختهٔ عقل بنگر از دیدهٔ دل
شمارهٔ ۸۶ : قفلی زده ام زمهر تو بر سر دل
شمارهٔ ۸۷ : در فکرت جان راه بیاموز ای دل
شمارهٔ ۸۸ : روزی زقضای آسمانی ای دل
شمارهٔ ۸۹ : چون رفت ز روز عمر من آب ای دل
شمارهٔ ۹۰ : با راهرو گفت خسته می دار ای دل
شمارهٔ ۹۱ : دل را شود از دیده فرو پای به گل
شمارهٔ ۹۲ : با دل گفتم چیست بگو تدبیرم
شمارهٔ ۹۳ : تا با دل دلبرم دلم دل بنهاد
شمارهٔ ۹۴ : با دل گفتم که این چه زیر و زبری است
شمارهٔ ۹۵ : با دل گفتم تو را چه می رنجاند
شمارهٔ ۹۶ : از دل همه ساله درد حاصل باشد
شمارهٔ ۹۷ : با دل گفتم مشکلت آسان نشود
شمارهٔ ۹۸ : آن یار که منزلگه او قلب آمد
شمارهٔ ۹۹ : با دل گفتم هزار افسانه به عقل
شمارهٔ ۱۰۰ : از دیده چه گویم که ازو دارم غم
شمارهٔ ۱۰۱ : ای دیدن تو روشنی دیدهٔ دل
شمارهٔ ۱۰۲ : ای دل دَرِ غم گشاده ای می بینم
شمارهٔ ۱۰۳ : پایی نه که سوی وصل بشتابد دل
شمارهٔ ۱۰۴ : «اوحد» دیدی که هرچ دیدی هیچ است
شمارهٔ ۱۰۵ : سرگردانان راه دل بسیارند
شمارهٔ ۱۰۶ : با دل گفتم نئی زمردان غمش
شمارهٔ ۱۰۷ : هر لحظه زدست غم به جان آید دل
شمارهٔ ۱۰۸ : چندانک دلم جان کند اندر سر و کار
شمارهٔ ۱۰۹ : فریاد رسی نیست کسی را از کس
شمارهٔ ۱۱۰ : آنجا که صفای دل بود دایهٔ عیش
شمارهٔ ۱۱۱ : ای دل گر ازین پایه فروتر نایی
شمارهٔ ۱۱۲ : ای دل چو خراب گشتی آباد شوی
شمارهٔ ۱۱۳ : بیچاره دلا چند کنی خودبینی
شمارهٔ ۱۱۴ : ای دل چو قلم نقش منمّا می باش
شمارهٔ ۱۱۵ : گر در ره دوست پایدار آید دل
شمارهٔ ۱۱۶ : با یار چرا چنین صبوری ای دل
شمارهٔ ۱۱۷ : رازت چو به پیش خلق شد فاش ای دل
شمارهٔ ۱۱۸ : دل با غم اگر بساختی شادستی
شمارهٔ ۱۱۹ : عشق است که کیمیای فقر است دَروُ
شمارهٔ ۱۲۰ : در درد دل خویش زبی درمانی
شمارهٔ ۱۲۱ : اندر طلب وصل تو ای سرو روان
شمارهٔ ۱۲۲ : اندر طلبت گرچه به سر می پویم
شمارهٔ ۱۲۳ : در راه طلب به آخر آمد نفسم
شمارهٔ ۱۲۴ : پیوسته تو را به صد هوا می طلبم
شمارهٔ ۱۲۵ : هر چند که من به خویشتن می نرسم
شمارهٔ ۱۲۶ : غمگین غمگین به سوی تو می پویم
شمارهٔ ۱۲۷ : طالب که نه صادق است جایی نرسد
شمارهٔ ۱۲۸ : ای تن خواهی که احتشامت باشد
شمارهٔ ۱۲۹ : از بهر چه حل نمی کنی مشکل خود
شمارهٔ ۱۳۰ : اندر طلب آنک نیست صادق چه کند
شمارهٔ ۱۳۱ : جانم شب و روز از تو نشان می طلبد
شمارهٔ ۱۳۲ : دل گر نظری کند به روی تو کند
شمارهٔ ۱۳۳ : در راه طلب زاد ادب می باید
شمارهٔ ۱۳۴ : ترسم که اگر در طلبش نشتابی
شمارهٔ ۱۳۵ : حاشا که من از خاک درت برخیزم
شمارهٔ ۱۳۶ : تا چند کشم غصّهٔ کس ناکس را
شمارهٔ ۱۳۷ : نفسم چو به نان و تره از من راضی است
شمارهٔ ۱۳۸ : از راحت اگر نصیب تو حرمان نیست
شمارهٔ ۱۳۹ : تا ظن نبری که خان و مان محتشمی است
شمارهٔ ۱۴۰ : مسپار به عشوهٔ جهان خویشتنت
شمارهٔ ۱۴۱ : ایزد زقناعت چو مرا گنجی داد
شمارهٔ ۱۴۲ : عالی نسبا چرا بننشینی پست
شمارهٔ ۱۴۳ : دل کز پی آب و نان در آتش نبود
شمارهٔ ۱۴۴ : پیمانهٔ عزّت و قناعت کن پُر
شمارهٔ ۱۴۵ : در کوی قناعت ارچه دیر آمده ایم
شمارهٔ ۱۴۶ : گر راحت دل خواهی و آسایش تن
شمارهٔ ۱۴۷ : بردارندت اگر شوی افکنده
شمارهٔ ۱۴۸ : کنجی و قناعت از قباد و کی به
شمارهٔ ۱۴۹ : آیا تو ز نادانی و سرگردانی
شمارهٔ ۱۵۰ : بر سنگ قناعت ار غباری داری
شمارهٔ ۱۵۱ : در کوی قناعت ار سپنجی داری
شمارهٔ ۱۵۲ : آن را که قناعتش صناعت باشد
شمارهٔ ۱۵۳ : از لذّت این وجود مانع گردی
شمارهٔ ۱۵۴ : از خلق به هیچ گونه یاری مطلب
شمارهٔ ۱۵۵ : من قال بانّ جوهر الفقر عرض
شمارهٔ ۱۵۶ : الفقر اذا ابعدکم یدنیکم
شمارهٔ ۱۵۷ : جمعیت ازین شیفته رایان آموز
شمارهٔ ۱۵۸ : از طعم لب تو در شکر چیزی هست
شمارهٔ ۱۵۹ : درویشان را بر همه عالم پیشی است
شمارهٔ ۱۶۰ : درد ره فقر به زهَر درمان است
شمارهٔ ۱۶۱ : در عالم فقر میر و سلطان هیچ است
شمارهٔ ۱۶۲ : سلطانی اصل بی گمان درویشی است
شمارهٔ ۱۶۳ : امروز بده بدان جهانی که به است
شمارهٔ ۱۶۴ : گفتی عالم به پای درویشان است
شمارهٔ ۱۶۵ : سرمایهٔ ملک جاودان درویشی است
شمارهٔ ۱۶۶ : مقبل بود آنک آشنای دَرِ اوست
شمارهٔ ۱۶۷ : آن نقطه که در فقر نهان آوردند
شمارهٔ ۱۶۸ : عالم همه سر به سر گدایان دارند
شمارهٔ ۱۶۹ : شاهان جهان چاکر درویشانند
شمارهٔ ۱۷۰ : اندر ره فقر دیده نادیده کنند
شمارهٔ ۱۷۱ : بادی که زکوی فقر گرد انگیزد
شمارهٔ ۱۷۲ : درویش کسی بود که در خود نگرد
شمارهٔ ۱۷۳ : گر شهوت توسن تو رام تو شود
شمارهٔ ۱۷۴ : درویش که اسرار نهان میبخشد
شمارهٔ ۱۷۵ : درویش زخودپرستی آزاد بود
شمارهٔ ۱۷۶ : هر دل که درو دُرّ معانی بندد
شمارهٔ ۱۷۷ : درویش به غم همیشه خرّم باشد
شمارهٔ ۱۷۸ : میل دل ما جز به فقیری نبود
شمارهٔ ۱۷۹ : دانی چه بود جان و جهانِ درویش
شمارهٔ ۱۸۰ : دستِ دل ما هر چه تهی تر خوش تر
شمارهٔ ۱۸۱ : شاهان همه دولت از فقیران طلبند
شمارهٔ ۱۸۲ : آزادی مرد هر چه خواهی ارزد
شمارهٔ ۱۸۳ : هرگه که تو آوری بیانی از فقر
شمارهٔ ۱۸۴ : درویش همیشه بی نوا اولی تر
شمارهٔ ۱۸۵ : در راه طلب خدمت درویشان کن
شمارهٔ ۱۸۶ : در درویشی کار به صدق است و یقین
شمارهٔ ۱۸۷ : در فقر اگر دمی تو با حق داری
شمارهٔ ۱۸۸ : تا ظن نبری که غمخوری درویشی است
شمارهٔ ۱۸۹ : در عالم فقر ار سر هر پر هوسی
شمارهٔ ۱۹۰ : خود دمدمه ای است آدمی از دم او
شمارهٔ ۱۹۱ : امروز چو ناصر فقیران باشی
شمارهٔ ۱۹۲ : دردی است طمع که نیستش درمانی
شمارهٔ ۱۹۳ : درویشان را عار بود محتشمی
شمارهٔ ۱۹۴ : با فقر نشین اگر تو همدم خواهی
شمارهٔ ۱۹۵ : درویش ز درویشی از آن می نرهد
شمارهٔ ۱۹۶ : گر مرکب عشق نیکوان خواهی تاخت
شمارهٔ ۱۹۷ : جانی که زمهر زیر میغش داری
شمارهٔ ۱۹۸ : تا تو نشوی فرد به فردی نرسی
شمارهٔ ۱۹۹ : در کعبهٔ دل اگر تو حاضر باشی
شمارهٔ ۲۰۰ : هر دل که درو مایهٔ تجرید کم است
شمارهٔ ۲۰۱ : از خود به درآیی نفسی تجرید است
شمارهٔ ۲۰۲ : آن را که دلش خانهٔ توحید بود
شمارهٔ ۲۰۳ : افکند بتی به بت پرستی ما را
شمارهٔ ۲۰۴ : ما را تو مدام دل به مستی ندهی
شمارهٔ ۲۰۵ : ساقی به صبوحی می ناب اندر ده
شمارهٔ ۲۰۶ : دانم که زنیستی تو هستم کردی
شمارهٔ ۲۰۷ : مستم دارد زباده ساقی پیوست
شمارهٔ ۲۰۸ : مستی زمی عشق و نه مستی زمی است
شمارهٔ ۲۰۹ : هر کاو نشود مست تو او مغبون است
شمارهٔ ۲۱۰ : قم فاسقنی قهوةً کان عاصرها
شمارهٔ ۲۱۱ : در صفّهٔ شاه دست یازی نبود
شمارهٔ ۲۱۲ : یک دست به مصحفیم و یک دست به جام
شمارهٔ ۲۱۳ : در راه خدا نکتهٔ طامات چه سود
شمارهٔ ۲۱۴ : آنها که به تقلید عبارات کنند
شمارهٔ ۲۱۵ : قلّاش و قلندری و عاشق بودن
شمارهٔ ۲۱۶ : درویشانیم و نیز دلریشانیم
شمارهٔ ۲۱۷ : نارفته ره صدق و صفا گامی چند
شمارهٔ ۲۱۸ : هرگه که ببینی دو سه سرگردان را
شمارهٔ ۲۱۹ : هر مرد که با فراغتش سامان است
شمارهٔ ۲۲۰ : اکنون که تو را امید آزادی خاست
شمارهٔ ۲۲۱ : اسباب وجود دم به دم تشویش است
شمارهٔ ۲۲۲ : ناجنسان را تو محرم راز مکن
شمارهٔ ۲۲۳ : اسرار که سخت است سخن سست مگو
شمارهٔ ۲۲۴ : آیات کتاب حق همی خوان و مپرس
شمارهٔ ۲۲۵ : دردا که درین سوز و گدازم کس نیست
شمارهٔ ۲۲۶ : از عمر نصیب جاودانی برگیر
شمارهٔ ۲۲۷ : آن را که طریق نیکبختی باید
شمارهٔ ۲۲۸ : غافل منشین که این زمانی است عزیز
شمارهٔ ۲۲۹ : تخمی دو سه بی وقت بپاشیم مگر
شمارهٔ ۲۳۰ : ای دل چه کری کند مشوش بودن
شمارهٔ ۲۳۱ : خود را چو دمی ز دهر خرّم یابی
شمارهٔ ۲۳۲ : با ما تو هر آنچ گویی از کین گویی
شمارهٔ ۲۳۳ : ای خواجه یکی کام روا کن ما را
شمارهٔ ۲۳۴ : یکباره برون نیامده از پی و پوست
شمارهٔ ۲۳۵ : داری سر کارزار میدان این است
شمارهٔ ۲۳۶ : بس خون جگر که شیخ من با من خورد
شمارهٔ ۲۳۷ : بر خود چو نئی به بی تباهی منکر
شمارهٔ ۲۳۸ : هر شیخ که او علم ندارد در تن
شمارهٔ ۲۳۹ : اندر ره عشق اگر تکلّف نکنی
شمارهٔ ۲۴۰ : تا جان خودت به دست سودا ندهی
شمارهٔ ۲۴۱ : در دست تکلّف چو اسیری ای دل
شمارهٔ ۲۴۲ : زنهار دلا بکوش اگر باخبری
شمارهٔ ۲۴۳ : امروز درین زمانه بی یاری به
شمارهٔ ۲۴۴ : شمع دل من روی چو شمع تو بس است
شمارهٔ ۲۴۵ : گر زانک بر کس نروم روزی چند
شمارهٔ ۲۴۶ : بی روی توَم زخویشتن دل بگرفت
شمارهٔ ۲۴۷ : یکباره زعقل و خردم دل بگرفت
شمارهٔ ۲۴۸ : آنها که درین راه فلاحی باشند
شمارهٔ ۲۴۹ : این آزادی هزار جان بیش ارزد
شمارهٔ ۲۵۰ : ای دل تو طربناک نئی حیران باش
شمارهٔ ۲۵۱ : ای دل پس زنجیر چو دیوانه نشین
شمارهٔ ۲۵۲ : آن یار که در سینه جنون دارم ازو
شمارهٔ ۲۵۳ : هان تا دم دهر در جوالت نکند
شمارهٔ ۲۵۴ : جز بادهٔ نیستی دلا نوش مکن
شمارهٔ ۲۵۵ : عمری به مراد خود رسیدی، بس کن
شمارهٔ ۲۵۶ : ای پیر به طبع تیز گامی تو هنوز
شمارهٔ ۲۵۷ : تا چند می و سماع و ساقی طلبی
شمارهٔ ۲۵۸ : تو آمده ای به پادشاهی کردن
شمارهٔ ۲۵۹ : شرمت بادا ازین تباهی کردن
شمارهٔ ۲۶۰ : دنیا گذران است به هر بیش و کمی
شمارهٔ ۲۶۱ : گر می خواهی که سرّ اوحی بینی
شمارهٔ ۲۶۲ : سرمایهٔ عمر ابن آدم نفسی است
شمارهٔ ۲۶۳ : تا در نرسد وعده هر کار که هست
شمارهٔ ۲۶۴ : چون هستی تو به نیستی آلوده است
شمارهٔ ۲۶۵ : ره رو همه در حمایت صدق خود است
شمارهٔ ۲۶۶ : زین سان که تو را بی خودی و بی خبری است
شمارهٔ ۲۶۷ : ای گل چو زغنچه نوبهارت کردند
شمارهٔ ۲۶۸ : ای دل اگرت زنفس معزول کنند
شمارهٔ ۲۶۹ : ای دل عمری گذاشتی در پندار
شمارهٔ ۲۷۰ : جان در تن تو نفس شماری بیش است
شمارهٔ ۲۷۱ : ای خواجه اگر تو را سعادت خویش است
شمارهٔ ۲۷۲ : ای اطلس دعوی تو را معنی بُرد
شمارهٔ ۲۷۳ : هان تا تو ببندی به مراعاتش پشت
شمارهٔ ۲۷۴ : آن نیست جهان و جان که پنداشتهای
شمارهٔ ۲۷۵ : گر زانک تو صاحبدل و صاحبنظری
شمارهٔ ۲۷۶ : ای دل زشراب جهل مستی تاکی
شمارهٔ ۲۷۷ : ای دل چو شمار کارها خواهد بود
شمارهٔ ۲۷۸ : ای دل تو بدین حال چرایی خشنود
شمارهٔ ۲۷۹ : از سود و زیان خود به در نتوان بود
شمارهٔ ۲۸۰ : گر عمر بود تو را فزون از پانصد
شمارهٔ ۲۸۱ : زین سان که مراست از تو در سینه سرور
شمارهٔ ۲۸۲ : ای دل نفس تو می شمارند آخر
شمارهٔ ۲۸۳ : آگاه بزی ای دل و آگاه بمیر
شمارهٔ ۲۸۴ : ای دل مطلب رخ جهان آرایش
شمارهٔ ۲۸۵ : اندر همه عمر من شبی وقت نماز
شمارهٔ ۲۸۶ : با آنچ گسستنی است در پیوستی
شمارهٔ ۲۸۷ : هر چیز که او گفت چنان است همه
شمارهٔ ۲۸۸ : زنهار مگو که رهروان نیز نیند
شمارهٔ ۲۸۹ : تا نان حرام و آب یک روزهٔ ما
شمارهٔ ۲۹۰ : هر لقمه که آلوده بود قی به از آن