مناجات پیر انصار
خواجه عبدالله انصاری
»
مناجات پیر انصار
شمارهٔ ۱ : یارب دل پاک و جان آگاهم ده
شمارهٔ ۲ : الهی یکتای بیهمتائی، قیوم توانائی، بر همه چیز بینائی، در همه حال دانائی، از عیب مصفائی، از شرک مبرائی، اصل هر دوائی، داروی دلهائی، شاهنشاه فرمانفرمائی، معزز بتاج کبریائی، بتو رسد ملک خدائی
شمارهٔ ۳ : الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان، الهی ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مومنان را گواهی، چه عزیز است آنکس که تو خواهی
شمارهٔ ۴ : الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بیعدد، ای اول بی بدایت و ای آخر بی نهایت ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت، ای حی بی ذلت، ای معطی بی فکرت و ای بخشنده بی منت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها، ای شناسنده نامها، ای رساننده گامها، ای مبرا از عوایق، ای مطیع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیبهای ما مگیر که توقوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و زلت و از تو عطا آید و رحمت
شمارهٔ ۵ : الهی، ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید تواست و ای کارگذاری که جان بندگان در صدف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را بتوحیلت نیست، ای جباری که گردنکشان را با تو روی مقاومت نیست، ای حکیمی که روندگان ترا از بلای تو گریز نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست، نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم
شمارهٔ ۶ : الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس بتو ماند و نه بکسی مانی، پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده بچیزی است که تو آنی
شمارهٔ ۷ : الهی کجا باز یابم آنروز که تو ما را بودی و من نبودم، تا باز بآن روز رسم میان آتش و دودم اگر بدوگیتی آن روز یابم پرسودم، ور بود خود را یابم به نبود خود خشنودم
شمارهٔ ۸ : الهی از آنچه نخواستی چه آید، وآنرا که نخواندی کی آید، ناکشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سوداگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار است
شمارهٔ ۹ : الهی هر که ترا شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت
شمارهٔ ۱۰ : الهی بر من آراستی خریدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزیدم
شمارهٔ ۱۱ : الهی اگر طاعت بسی ندارم در هر جهان جز تو کسی ندارم
شمارهٔ ۱۲ : الهی تا بتو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم نهان بودم و پیدا شدم
شمارهٔ ۱۳ : الهی از بنده با حکم ازل چه برآید و برآنچه ندارد چه باید
شمارهٔ ۱۴ : الهی ای سزای کرم و ای نوازنده عالم، نه بآخر شادیست نه بایاد تو غم خصمی و شفیعی و گواهی و حکم
شمارهٔ ۱۵ : الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست
شمارهٔ ۱۶ : الهی ای دور نظر وای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک منظر، ای دلیل هر برگشته و ای راهنمای هر سرگشته، ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره، ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده
شمارهٔ ۱۷ : الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد، یار آن دارد که چون تو یاری دارد او که در هر دو جهان ترا دارد هرگز کی تو را بگذارد
شمارهٔ ۱۸ : الهی در سر گریستنی دارم و راز ندانم از حسرت گریم یا از ناز گریستن از حسرت بهر یتیم و گریستن شمع بهر ناز، از ناز گریستن چون بود این قصه ایست دراز
شمارهٔ ۱۹ : الهی یک چند بیاد تو نازیدم، اینم بس که صحبت تو ارزیدم
شمارهٔ ۲۰ : الهی شاد بدانیم که اول تو بودی و ما نبودیم، کار تو در گرفتی و ما نگرفتیم قسمت خود نهادی و رسول خود فرستادی
شمارهٔ ۲۱ : الهی هر چه بی طلب بما دادی بسزاواری ما تباه مکن، و هرچه بجای ناکردی از نیکی بعیب ما از ما بریده مکن و هرچه سزای ما ساختی بناسزائی ما جدا مکن
شمارهٔ ۲۲ : الهی آنچه ما خود کشتیم به بر میار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما از آن بازدار
شمارهٔ ۲۳ : الهی از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی و دورت پندارند و نزدیکتر از جانی موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذاکرانی، ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی
شمارهٔ ۲۴ : الهی در این درگاه همه ما نیازمند روزی باشیم که قطره از شراب محبت بر دل ما ریزی تا که ما را بر آب و آتش بر هم آمیزی
شمارهٔ ۲۵ : الهی روزگاری ترا می جستم خود را میافتم، اکنون خود را میجویم و ترا میابم
شمارهٔ ۲۶ : الهی تا از مهر تو اثر آمد دیگر مهر ما بسر آمد
شمارهٔ ۲۷ : الهی ای مهربان فریادرس، عزیز آن کس که او با تو یک نفس، نفسی که آنرا حجاب ناید ازپس
شمارهٔ ۲۸ : الهی گهی بخود نگرم گویم از من زارتر کیست، گهی بتو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست
شمارهٔ ۲۹ : الهی ای سزای کرم، ای نوازنده عالم، نه با وصل تو اندوه است و نه با یاد تو غم
شمارهٔ ۳۰ : الهی ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست، هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست
شمارهٔ ۳۱ : الهی ما از غافلانیم نه از کافرانیم، نگاهدار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم
شمارهٔ ۳۲ : الهی پسندیدگان ترا بتو جستند و به پیوستند ناپسندیدگان تو را بخود جستند و بگسستند نه او که پیوست بشکر رسید، نه او که گسست بعذر رسید
شمارهٔ ۳۳ : الهی خود کردم و خود خریدم، آتش بر خود خود افروزانیدم، از دوستی آواز دادم، دل و جان را فراناز دادم، اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم
شمارهٔ ۳۴ : الهی چه یاد کنم که خود همه یادم، من خرمن نشان خود فراباد دادم، یاد کردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی و رای دو گیتی و کسب است چنانکه دانی
شمارهٔ ۳۵ : الهی چندی به کسب تو یاد تو ورزیدم، باز یک چندی بیاد خود تو را نازیدم، اکنون که یاد بشناختم خاموش گردیدم، چون من کیست که این مرتبت را بسزیدم، فریاد از یاد باندازه و دیدار بهنگام و از آشنائی به نشان و دوستی به پیغام
شمارهٔ ۳۶ : الهی کار آن کس کند که تواند، عطا آن کس بخشد که دارد، پس بنده چه تواند و چه دارد؟ الهی تو دوختی من در پوشیدم و آنچه در جام ریختی نوشیدم، هیچ نیاید از آنچه کوشیدم
شمارهٔ ۳۷ : الهی چو تو توانائی کرا توان است، در ثناء تو کرا زبان است و بی مهر تو کرا سرو جان است
شمارهٔ ۳۸ : الهی بشناخت تو زندگانیم، به نصرت تو شادانیم، بکرامت تو نازانیم و بعزت تو عزیزانیم
شمارهٔ ۳۹ : الهی ما بتو زنده ایم هرگز کی میریم، ما که به بتو شادمانیم کی اندوهگین شویم، ما که بتو نازانیم چون بی تو بسر آریم، ما که بتو عزیزیم هرگز چون ذلیل شویم
شمارهٔ ۴۰ : الهی چه غم دارد که تو را دارد و کرا شاید که تو را نستاید، آزاد آن نفس که بیاد تو بازان و آباد آن دل که بمهر تو نازان و شاد آن کس که با تو در پیمان است
شمارهٔ ۴۱ : الهی هر که تو را جوید اینقدر رستخیزی باید یا به تیغ ناکامی او را خون ریزی باید، هر که قصد تو کند روزش چنین است یا بهره درویش خود چنین است
شمارهٔ ۴۲ : الهی همگان در فراق می سوزند و دوستدار در دیدار، چون دوست دیده ورگشت دوستدار را با شکیبائی چه کار؟ الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم، مرا دیده ده که از هر نظری بهشتی سازم
شمارهٔ ۴۳ : الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چکار است؟
شمارهٔ ۴۴ : الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز خبط چه آید؟ الهی تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی وامگذار و در سایه لطف و عنایت خود میدار
شمارهٔ ۴۵ : الهی دانی چه شادم، نه آنکه بخویشتن بتو افتادم، تو خواستی من نخواستم، دولت بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم
شمارهٔ ۴۶ : الهی چون من کیست که اینکار را سزیدم، اینم بس که محبت ترا ارزیدم
شمارهٔ ۴۷ : الهی از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصیب من بینوا کو؟ اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آنرا بیع خوانند لطف و عطا کو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بهادهی بخش ما کو؟ اگر از سگان توام استخوانی و اگر از کسان توام مرحبا کو؟ الهی یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر؟ بار خدایا درماندم نه از تو لکن درماندم در تو، اگر غایب باشم گوئی کجائی؟ و چون بدرگاه آیم در رانگشائی
شمارهٔ ۴۸ : الهی هر کس را آتش در دل است و این بیچاره آتش بر جان، از آنست که هر کس را سر و سامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان
شمارهٔ ۴۹ : الهی موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر ذاکرانی، از نزدیک نشانت میدهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند نزدیکتر از جانی
شمارهٔ ۵۰ : الهی دلی ده که شوق طاعت افزون کند و توفیق طاعتی ده که ببهشت رهنمون کند
شمارهٔ ۵۱ : الهی در آتش حسرت آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج دیده نه دل الم داغ
شمارهٔ ۵۲ : الهی در سرآب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم، در باطن خواهش در دریائی نشستم که آنرا کران نیست، بجان من دردیست که آنرا درمان نیست، دیده من بر چیزی آید که وصف آن بزبان نیست
شمارهٔ ۵۳ : الهی ای کریمی که بخشنده عطائی و ای حکیمی که پوشنده خطائی و ای احدی که در ذات و صفات بیهمتائی و ای خالقی که راهنمائی و ای قادری که خدائیرا سزائی، بذات لایزال خود و بصفات با کمال خود و بعزت و جلال خود و بعظمت جمال خود که جان ما را صفای خود ده، دل ما را هوای خود ده، چشم ما را ضیاء خود ده و مار ا آن ده که آن به
شمارهٔ ۵۴ : الهی ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها، ای داننده رازها و ای شنونده آوازها، ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر، عیبهای ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، اگر بگیری بر ما حجت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم، از بنده خطا آید و زلت و از تو عطا آید و رحمت
شمارهٔ ۵۵ : الهی بحق آنکه ترا هیچ حاجت نیست رحمت کن بر آنکه او را هیچ حجت نیست
شمارهٔ ۵۶ : الهی در دل ما جز تخم محبت مکار و بر این جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر این کشت ها جز باران رحمت مبار
شمارهٔ ۵۷ : الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش، تو توانگری و من درویش
شمارهٔ ۵۸ : یارب ز کرم بحال من رحمت کن
شمارهٔ ۵۹ : الهی بر هر که داغ محبت خود نهادی، خرمن وجودش را بباد نیستی در دادی
شمارهٔ ۶۰ : الهی مخصلان بمحبت تو مینازند و عاشقان بسوی تو میتازند، کار ایشان تو بساز که دیگران نسازند، ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند
شمارهٔ ۶۱ : الهی محبت تو گلی است محنت و بلاخار آن، آن کدام دل است که نیست گرفتار آن
شمارهٔ ۶۲ : الهی از هر دو جهان محبت تو گزیدم و جامه بلا بریدم و پرده عافیت دریدم
شمارهٔ ۶۳ : یارب ز شراب عشق سرمستم کن
شمارهٔ ۶۴ : الهی چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر
شمارهٔ ۶۵ : الهی مرا دل از بهر تو در کار است و گرنه مرا با دل چکار است، آخر چراغ مرده را چه مقدار است
شمارهٔ ۶۶ : الهی اگر مستم و اگر دیوانه ام از مقیمان این آستانه ام، آشنائی با خود ده که از کائنات بیگانه ام
شمارهٔ ۶۷ : الهی تا بتو آشنا شدم، از خلق جدا شدم، در دو جهان شیدا شدم، نهان بودم و پیدا شدم
شمارهٔ ۶۸ : نی از تو حیات جاودان می خواهم
شمارهٔ ۶۹ : الهی در سر خمار تو داریم، در دل اسرار تو داریم و بزبان اشعار تو داریم، اگر گوئیم ثنای تو گوئیم و اگر جوئیم رضای تو جوئیم
شمارهٔ ۷۰ : الهی بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم، خواست خواست تواست من چه خواهم
شمارهٔ ۷۱ : الهی بروزگار آمدم بنده و ار با لب پرتو به و زبان پر استغفار، خواهی بکرم عزیز دار خواهی خوار که من خجلم و شرمسار و تو خداوندی و صاحب اختیار
شمارهٔ ۷۲ : الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سوخته ام کن
شمارهٔ ۷۳ : الهی از کشته تو خون نیاید و از سوخته تو دود، کشته تو بکشتن شاد است و سوخته تو بسوختن خشنود
شمارهٔ ۷۴ : پیوسته دلم دم از رضای تو زند
شمارهٔ ۷۵ : الهی بحرمت ذاتی که تو آنی، بحرمت صفاتی که چنانی و بحرمت نامی که تو دانی بفریاد رس که می توانی
شمارهٔ ۷۶ : الهی مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مدر این پرده دوخته را و مران این بنده نو آموخته را
شمارهٔ ۷۷ : الهی اگر تن مجرم است دل مطیع است و اگر بنده بد کار است کرم تو شفیع است
شمارهٔ ۷۸ : الهی قبله عارفان خورشید روی تو است و محراب جانها طاق ابروی تو است و مسجداقصی دلها حریم کوی تو است، نظری بسوی ما فرما که نظر ما بسوی تو است
شمارهٔ ۷۹ : الهی روی بنما تا در روی کسی ننگریم و دری بگشای تا بر در کس نگذریم
شمارهٔ ۸۰ : الهی بنام آن خدائی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح و سلام او در وقت صباح مومنانرا صبوح و ذکر او مرهم دل مجروح و مهر او بالانشینان را کشتی نوح عذرهای ما بپذیر و بر عیب ما مگیر
شمارهٔ ۸۱ : الهی اقرار کردم بمفلسی و هیچ کسی، ای یگانه که از هر چیز مقدسی چه شود اگر مفلسی را در نفس آخر بفریاد رسی
شمارهٔ ۸۲ : الهی از هیچ همه چیز توانی و از همه چیز بهیچ نمائی که گویم چنین یا چنانی تو آفریننده این و آنی
شمارهٔ ۸۳ : ما را سر و سودای کس دیگر نیست
شمارهٔ ۸۴ : الهی ای آنکه گردون رام تقدیر تو است و رقبه عالمیان مسخر تدبیر تو است و سر سرکشان بسته تو و جباران شکسته تو و دوزخ زندان تو و فردوس بستان تو و در آسمانها سلطان تو و زمین بحکم و فرمان تو، در دلها پنهان تو، در آخرت عیان تو که عبدالله عذر بکاست اما عذر نخواست
شمارهٔ ۸۵ : ای واقف اسرار ضمیر همه کس
شمارهٔ ۸۶ : الهی بفضل خود قائمی و بشکر خود شکور، بعلم عارف نزدیکی و از وهمها همه دور
شمارهٔ ۸۷ : الهی عبدالله را از سه آفت نگاه دار از وسواس شیطانی و خواهشهای نفسانی و غرور نادانی
شمارهٔ ۸۸ : در بارگهت سگان ره را بار است
شمارهٔ ۸۹ : الهی گوهر اصطفا در دامن آدم تو ریختی و گرد عصیان بر فرق ابلیس تو بیختی، و این دو جنس مخالف را با هم تو آمیختی از روی ادب اگر بد کردیم بر ما مگیر که گرد فتنه تو انگیختی
شمارهٔ ۹۰ : الهی ضعیفم خواندی و چنین است هرچه از من در وجود آید اینست
شمارهٔ ۹۱ : الهی تو دوختی در پوشیدم و آنچه در جام ریختی نوشیدیم هیچ نیامد از آنچه میکوشیدم
شمارهٔ ۹۲ : الهی من غلام آن معصیتم که مرا بعذر آرد و از آن طاعت بیزارم که مرا بعجب آرد
شمارهٔ ۹۳ : الهی گدای تو بکار خودشادان است، هر که گدای تو شد در دو عالم سلطان است
شمارهٔ ۹۴ : الهی غیر از المهای تو جای شادی نیست و جز از بندگیت روی آزادی نیست
شمارهٔ ۹۵ : الهی کار اگر بگفتار است بر سر همه گویندگان تاجم و اگر بکردار است چون سلیمان بموری محتاجم
شمارهٔ ۹۶ : الهی کدام درد بود از این بیش که معشوق توانگر و عاشق درویش
شمارهٔ ۹۷ : الهی من کیستم که ترا خواهم چون از قیمت خود آگاهم، از هر چه می پندارم کمترم و از هر دمی که میشمارم بدترم
شمارهٔ ۹۸ : الهی بر سر از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و رخ از شرم گناه زرد داریم
شمارهٔ ۹۹ : من بنده عاصیم رضای تو کجاست
شمارهٔ ۱۰۰ : الهی از مدت آرزومندی روزی ماند و از درد فراق بد سوزی ماند
شمارهٔ ۱۰۱ : الهی از یادگار فردی ماند و از عمر گذشته دردی ماند و از جسم پوسیده گردی و از حسرت بسینه آه سردی
شمارهٔ ۱۰۲ : الهی اگر توبه به بیگناهی است پس در این جهان تائب کیست و اگر به پشیمانی است پس در جهان عاصی کیست؟ الهی صبر از من رمید و طاقت من شدسست، تخم آرام کشتم بیقراری رست، نه خرسندم نه صبور، نه مهجورم و نه رنجور
شمارهٔ ۱۰۳ : الهی تو منزلی و دوستان تو راه پس نه دل عذرخواه است و نه زبان کوتاه
شمارهٔ ۱۰۴ : آفریدی ما را رایگان و روزی دادی ما را رایگان بیامرز ما را رایگان که تو خدائی نه بازرگان الهی خلق بشادی از بلا برهند، من بشادی مبتلا شدم، همه شادی بخود رسانند من ترا یکتا شدم
شمارهٔ ۱۰۵ : الهی گردن گردون رام تقدیر تو است و رقبه عالمیان مسخر تدبیر تو است سر سرکشان بسته تو و جباران کشته تو و دوزخ زندان تو، فردوس بستان تو در آسمان سلطان تو، عزت و کبریائی از آن تو، در قیامت مطیعان راحله احسان تو، بر توقیع هر نیکبخت عنوان تو
شمارهٔ ۱۰۶ : دل درد تو را بجان مداوانکند
شمارهٔ ۱۰۷ : الهی شراب شوق در جان منصور حلاج افزون شد، آن شراب در آن نگنجید بسر بیرون شد، ابلیس جرعه نیافت جاوید معلون شد، بجرعه از آن شراب اویس قرنی میمون شد
شمارهٔ ۱۰۸ : الهی فراق کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پرخون کند، دانی که با این دل ضعیف چون کند؟ الهی نظر خود بر ما مدام کن و این شادی خود بر ما تمام کن، ما را برداشته خود نام کن بوقت رفتن بر جان ما سلام کن، صدیقان از گناه پشیمانند و از طاعت خجل، عذر بر زبان دارند و تشویر در دل
شمارهٔ ۱۰۹ : الهی همه از حیرت بفریادند و من از حیرت شادم، به یک لبیک درب همه ناکامی برخود بگشادم، دریغا روزگاری که نمیدانستم تا لطف تو را دریازم
شمارهٔ ۱۱۰ : خداوندا در آتش حیرت آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج طپش دیده نه دل الم داغ الهی پیوسته در گفت و گویم، تا واننمائی در جست و جویم، از بیقراری در میدان بیطاقتی می پویم، در میان کارم اما نمی پویم
شمارهٔ ۱۱۱ : الهی مرکب وا ایستاد و قدم بفرسود، همراهان برفتند و این بیچاره را جز حیرت نیفزود
شمارهٔ ۱۱۲ : الهی اگر کسی تو را به جستن یافت من تو را بگریختن یافتم، اگر کسی تو را به ذکر کردن یافت من تو را به خود فراموش کردن یافتم، اگر کسی ترا بطلب یافت من خود طلب از تو یافتم
شمارهٔ ۱۱۳ : خدایا وسیلت به تو هم توئی، اول تو بودی و آخر هم توئی
شمارهٔ ۱۱۴ : تا در ره عشق او مجرد نشوی
شمارهٔ ۱۱۵ : الهی ای مهیمن اکرم، ای محتجب معظم، ای متجلی به کرم، ای قسام پیش از لوح و قلم بادا روزی که باز رهم از زحمت حوا و آدم، آزاد شوم از بند وجود و عدم، از دل بیرون کنم این حسرت و ندم و با دوست بیاسایم یک دم
شمارهٔ ۱۱۶ : الهی ای نزدیکتر به ما ازما، مهربانتر از ما به ما، نوازنده ما بی ما، بکرم خویش نه بسزای ما هر چه کردیم تاوان بر ما هرچه تو کردی باقی برما، هرچه کردی بجای ما، بخود کردی نه سزای ما
شمارهٔ ۱۱۷ : الهی ای حجت را یاد و انس را یادگار، خود حاضری ما را جستن چه کار؟
شمارهٔ ۱۱۸ : الهی هر کسی را امیدی و امید رهی دیدار، رهی رابی دیدار نه به مزد نیاز است نه با بهشت کار
شمارهٔ ۱۱۹ : الهی ای مهربان فریاد رس، عزیز آن کس که با تو یک نفس، ای یافته و یافتنی، از مرید چه نشان دهند جز بی خویشتنی، همه خلق را محنت از دوری است و مرید را از نزدیکی همه را تشنگی از نایافت آب و مرید را از سیرابی
شمارهٔ ۱۲۰ : الهی یافته می جویم، با دیده ور میگویم چه جویم که دارم، که بینم چه گویم، شیفته این جست و جویم، گرفتار این گفت و گویم
شمارهٔ ۱۲۱ : الهی تو موجود عارفانی، آرزوی دل مشتاقانی، یاد آور زبان مداحانی، چونت نخوانم که نیوشنده آواز راعیانی، چونت نستایم که شاد کننده دل بندگانی، چونت ندانم که زین جهانی، چونت دوست ندارم که عیش جانی
شمارهٔ ۱۲۲ : یارب ز شراب عشق سرمستم کن
شمارهٔ ۱۲۳ : الهی تابنده را خواندی بنده در میان مردم تنهاست و تا گفتی بیا هفت اندام او شنواست از آدمی چه آید قدر او پیداست، کیسه تهی و باد پیماست، این کار پیش از آدم و حواست و عطا بیش از خوف و رجاست اما آدمی بسبب دیدن مبتلاست، به ناز کسی است که از سبب دیدن رهاست و با خود به جفاست
شمارهٔ ۱۲۴ : ای دوست بجملگی تو را گشتم من
شمارهٔ ۱۲۵ : الهی اگر کسی ترا بطلب یافت من خود طلب از تو یافتم، اگر کسی ترا به جستن یافت من بگریختن یافتم
شمارهٔ ۱۲۶ : خداوندا چون وجود تو پیش از طلب و طالب است طالب از آن جهت در طلب است که بیقراری بر او غالب است، عجب آنست که یافت نقد شد و طلب برنخاست، حق دیده ور شد و پرده عزت بجاست
شمارهٔ ۱۲۷ : الهی چه شود که دلم را بگشائی و از خود مرهمی برجانم نهی، من سود چون جویم که دو دستم از مایه تهی، نگر که بفضل خود افکنی مرا در روز بهی
شمارهٔ ۱۲۸ : الهی نسیمی از باغ دوستی دمید دل را فدا کردیم، بوئی از خزینه دوستی یافتیم بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم، برقی از مشرق حقیقت تافت آب گل کم انگاشتیم
شمارهٔ ۱۲۹ : الها هر شادی که بی تو است اندوه است، هر منزلی که نه در راه تواست زندان است هر دل که نه در طلب تو است ویران است
شمارهٔ ۱۳۰ : یک نفس با تو بدو گیتی ارزان است یک دیدار از تو بهزار جهان رایگان است
شمارهٔ ۱۳۱ : الهی چه زیباست ایام دوستان تو با تو و چه نیکو است معاملت ایشان در آرزوی دیدار تو چه خوش گفت و گوی ایشان در راه جست و جوی تو، آن دیده که ترا به دیدن جز تو کی پردازد آن جان که با تو صحبت یافت با آب و خاک چند سازد؟
شمارهٔ ۱۳۲ : الهی آب عنایت تو بسنگ رسید، سنگ بار گرفت، از سنگ میوه رست میوه طعم و مزه گرفت
شمارهٔ ۱۳۳ : پرودگارا یاد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افکند، درخت شادی رویانید و میوه آزادی داد الهی پهنای عزت تو جای اشارت نگذاشت و قدم وحدانیت تو راه اضافت برداشت تا رهی گم کرد آنچه در دست داشت و ناچیز شد هر چه می پنداشت
شمارهٔ ۱۳۴ : الهی مشرب می شناسم اما وا خوردن نمی یارم، دل تشنه و در آرزوی قطره میزارم سقایه مرا سیراب نکند، من در طلب دریایم، بر هزار چشمه گذر کردم تا که دریا دریابم، در آتش عشق غریقی دیدی؟ من چنانم، در دریای تشنه ای دیدی؟ من آنم، راست بحیرت زده مانم که در بیابانم، فریادم رس که از بلائی به فغانم
شمارهٔ ۱۳۵ : الهی غریب تو را غربت وطن است کی هرگز بخانه رسد کسی که غربت او را وطن است الهی مشتاق کشته دوستی و کشته دوست دیدار ترا کفن است
شمارهٔ ۱۳۶ : الهی چه خوش روزگاری است روزگار دوستان تو با تو، چه خوش بازاری است بازار عارفان در کار تو، چه آتشین است نفسهای ایشان در یاد تو، چه خوش دردی است درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو، چه زیباست گفت و گوی ایشان در نام و نشان تو
شمارهٔ ۱۳۷ : با صنع تو هر مورچه رازی دارد
شمارهٔ ۱۳۸ : الهی ار سزاوار ثنای خویش، ای شکر کننده عطای خویش، ای شیرین نماینده بلای خویش، بنده به ذات خود از ثنای تو عاجز و بعقل خود از شناخت منت تو عاجز و به توان خود از سزای تو عاجز
شمارهٔ ۱۳۹ : الهی گرفتار آن دردم که تو داروی آنی، بنده آن ثنایم که تو سزاوار آنی، من در تو چه دانم؟ تو دانی، تو آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی، تو آنی که مصطفی گفت من ثنای تو را نتوانم شمرد آن گونه که توخود بر نفس خویش ثنا گفتی
شمارهٔ ۱۴۰ : الهی چه یاد کنم که خود همه یادم، من خرمن نشان خود همه را فرا باد نهادم، ای یادگار جانها و یاد داشته دلها و یاد کرده زبانها، بفضل خود ما را یاد کن و بیاد لطیفی ما را شاد کن
شمارهٔ ۱۴۱ : الهی جز از شناخت تو شادی نیست و جز از یافت تو زندگانی نه، زنده بی تو چون مرده زندانی است و زنده بتو زنده جاودانی است
شمارهٔ ۱۴۲ : الهی مران کسی را که خود خواندی، ظاهر مکن جرمی را که خود پوشیدی، کریما میان ما و تو داور توئی، آن کن که سزاوار آنی نه آن چنان که سزاوار ماست
شمارهٔ ۱۴۳ : الهی اگر این آه از ما دعوی است تو سزای آنی، اگر لاف است بجای آنی، اگر صدقست وفای آنی
شمارهٔ ۱۴۴ : خدایا اگر دعوی است سخن راست است اگر صدق است کار راست است، اگر دعوی است نه بیداد است
شمارهٔ ۱۴۵ : الهی از سه چیز که دارم در یکی نگاه کن: اول بیخودی که جز تو را از دل نخاست، دوم تصدیقی که هرچه گفتی گفتم راست، سوم چون با ذکرم خاست، دل و جان جز تو را نخواست
شمارهٔ ۱۴۶ : الهی از دو دعوی به زینهارم و از هر دو به فضل تو فریاد خواهم، از آنکه پندارم بخود چیزی دارم، یاپندارم که بر تو حقی دارم
شمارهٔ ۱۴۷ : خداوندا از آنجا که بودیم برخاستیم لکن به آنجا نرسیدیم که خواستیم
شمارهٔ ۱۴۸ : خدایا هرکه نه کشته خودی مردار است و مغبون کسی که نصیب او از دوستی گفتار است او را که راه جان و دل بکار است، او را با دوست چه کار است
شمارهٔ ۱۴۹ : الهی نزدیک نفسهای دوستانی، حاضر دل ذاکرانی، از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی، از دورت میجویند و تو نزدیکتر از جانی، ندانم که در جانی یا جانرا جانی، نه این و نه آنی، جان را زندگانی میباید تو آنی
شمارهٔ ۱۵۰ : الهی کشیدیم آنچه کشیدیم همه نوش گشت چون آوای قبول شنیدیم، دانی که هرگز در مهر شکیبا نبودیم و بهر کوی که رسیدیم حلقه در دوستی تو گرفتیم، و بهر راه که رفتیم بر بوی تو آن راه را بریدیم، دل رفت مبارک باد، گر جان برود در این راه پسندیدیم
شمارهٔ ۱۵۱ : الهی آتش یافت با نور شناخت آمیختی، و ا زباغ وصال نسیم قرب برانگیختی، با آتش دوستی آب گل سوختی تا دیده عارف را دیدار خود آموختی
شمارهٔ ۱۵۲ : الهی عنایت تو کوه است و فضل تو دریا، کوه کی فرسود و دریا کی کاست؟ عنایت تو کی جست و فضل تو کی واخواست، پس شادی یکی است که دوست یکتاست
شمارهٔ ۱۵۳ : الهی از کرم تو همین چشم داریم و از لطف تو همین گوش داریم بیامرز ما را که بس آلوده ایم به کردار خویش، بس درمانده ایم به وقت خویش، بس مغروریم به پندار خویش، بس محبوسیم در سرای خویش، دست ما را گیر بفضل خویش، بازخوان ما را بکرم خویش، بازده ما را باحسان خویش
شمارهٔ ۱۵۴ : دل کیست که گوهری فشاند بی تو
شمارهٔ ۱۵۵ : الهی تا آموختن را آموختم، آموخته را جمله بسوختم، اندوخته را برانداختم و انداخته را بیندوختم نیست را بفروختم تا هست بیفروختم
شمارهٔ ۱۵۶ : الهی تایگانگی بشناختم، در آرزوی شادی بگداختم، کی باشد که گویم پیمانه بینداختم و از علایق واپرداختم و بود خویش جمله در باختم
شمارهٔ ۱۵۷ : الهی گاه می گوئی فرود آی، گاه می گوئی بگریز، گاه فرمائی بیا، گاه گوئی پرهیز
شمارهٔ ۱۵۸ : خدایا این نشان قربت است؟ یا محض رستاخیز؟ هرگز بشارت ندیدم تهدیدآمیز ای مهربان بردبار، ای لطیف نیک بار، آمد بدرگاه، خواهی به ناز دار و خواهی خوار دار
شمارهٔ ۱۵۹ : الهی این دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم خدایا نیارم گفت که این همه چرا بهره من الهی تا مهر تو پیدا گشت همه مهر با جفا گشت و تا نیکی تو پیدا گشت همه جفاها وفا گشت خداوندا مانه ارزانی بودیم تا ما را برگزیدی و نه ناارزانی بودیم که به غلط برگزیدی بلکه به خود ارزانی کردی تا برگزیدی و هر عیب که میدیدی بپوشیدی
شمارهٔ ۱۶۰ : الهی نامت نور دیده آشنایان یادت آئین منزل مشتاقان، یافتت چراغ دل مریدان، مهرت انس جان دوستان
شمارهٔ ۱۶۱ : الهی چه خوش روزی که خورشید جلال تو به ما نظر می کند، چه خوش وقتی که مشتاق از مشاهده جمال تو ما را خبری دهد، جان خود را طعمه باز سازیم که در فضای طلب تو پروازی کند و دل خود نثار دوستی کنیم که بر سر کوی تو آوازی دهد
شمارهٔ ۱۶۲ : الهی نصیب این بیچاره از این کار همه درد است، مبارک باد که مرا این درد فرد است حقا که هر کس بدین درد ننازد جوانمرد است
شمارهٔ ۱۶۳ : هر درد که زین دلم قدم برگیرد
شمارهٔ ۱۶۴ : الهی شاد بدانم که اول من نبودم تو بودی، آتش یافتنی با نور شناختن تو آمیختی، از باغ وصال نسیم قرب تو انگیختی، باران وحدانیت بر گرد بشریت تو ریختی به آتش دوستی آب و گل سوختی تا دیده عارف به دیدار خود آموختی
شمارهٔ ۱۶۵ : الهی جلال عزت تو جای اشارت نگذاشت و محو و اثبات تو راه اضافت برداشت تا گم گشت آنچه بنده در دست داشت
شمارهٔ ۱۶۶ : خداوندا از آن تو می فزود و از آن بنده میکاست تا آخر همان ماند که اول بود راست
شمارهٔ ۱۶۷ : الهی آن روز کجا بازیابم که تو مرا بودی و من نبودم تا بآن روز نرسم میان آتش و دودم اگر به دو گیتی آن روز را بازیابم بر سودم و اگر بود تو خود را دریابم به نبود خود خشنودم
شمارهٔ ۱۶۸ : خدایا من کجا بودم که تو مرا خواندی من نه منم که تو مرا ماندی
شمارهٔ ۱۶۹ : الهی مران کسی را که تو خود خواندی، آشکار مکن گناهی را که تو خود پوشیدی، کریما خود برگرفتی و کس نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی مگذار و در سایه لطف خود میدار و جز به فضل و رحمت خود مسپار الهی آب عنایت تو به سنگ رسید، سنگ بار گرفت، درخت رویانید درخت میوه بار گرفت چه درختی؟ درختی که بارش همه شادی، مزه اش همه انس و بویش همه آزادی، درختی که ریشه آن در زمین وفا، شاخ آن برای رضا، میوه آن معرفت و صفا، حاصل آن دیدار و لقاء
شمارهٔ ۱۷۰ : الهی بنام تو زبانها گویا شده، بنام تو جانها شیدا شده بیگانه آشنا شده، زشت ها زیبا شده، کارها هویدا شده، راهها پیدا شده، بنام تو چشم مشتاقان گریان، دلهای عارفان سوزان، سرهای واله هان خروشان، تنهای عاشقان بیجان
شمارهٔ ۱۷۱ : الهی بنام تو جانها اسیر پیغام تو، عارف افتاده بدام تو، مشتاقان مست مهر از جام تو خوشا بحال کسی که از این جام شربتی چشید یا در این راه منزلی برید، دل وی بنور حق افروخته و بروح انس زنده و بفر وصال فرخنده، گهی در حیرت شهود مکاشف جلال، گهی در بحر وجود غرقه لطف و جمال
شمارهٔ ۱۷۲ : در عشق تو من کیم که در منزل من
شمارهٔ ۱۷۳ : الهی از وجود تو هر مفلسی را نصیبی و از کرم تو هر دردمندی را طبیبی است، از سعت رحمت تو هر کسی را بهره ای و از بسیاری بخشش تو هر نیازمندی را قطره ایست، بر سر هر مؤمن از تو تاجی است و در دل هر محب از تو سراجی است هر شیفته ای را با تو سر و کاری است و هر منتظری را آخر روز دیداریست
شمارهٔ ۱۷۴ : الهی این چه بدتر روزی است، ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزی است
شمارهٔ ۱۷۵ : خداوندا از بخت خود چون پرهیزم و از بودنی کجا گریزم؟ و ناچاره را چه آمیزم، و در هامون کجا گریزم
شمارهٔ ۱۷۶ : کریما دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم نیارم گفت که اینهمه چرا بهره من نه دست رسد مرا چاره من
شمارهٔ ۱۷۷ : الهی ای گشاینده زبان مناجات گویان و انس افزای خلوتهای ذاکران و حاضر نفسهای رازداران
شمارهٔ ۱۷۸ : خداوندا در حاجت کسی نظر کن که او تو را یک حاجت بیش نیست
شمارهٔ ۱۷۹ : الهی معنی دعوی صادقانی، فروزنده نفسهای دوستانی، آرام دل غریبانی، چون در میان جان حاضری از بیدلی می گویم که کجائی، زندگانی را جانی و آئین زیاد، به خود از خود ترجمانی، به حق تو بر تو که ما را در سایه غرور ننشانی و بوصال خود رسانی
شمارهٔ ۱۸۰ : الهی بهر صفت که هستم بر خواست تو موقوفم، به هر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم تا جان دارم رخت از این کوی برندارم، هر کس که تو آن اوئی بهشت او را بنده است و آن کس که تو در زندگانی او هستی زنده جاوید است
شمارهٔ ۱۸۱ : خداوندا گفتار تو راحت دل است و دیدار تو زندگی جان، زبان بیاد تو نازد و دل به مهر و جان به عیان الهی اگر تو فضل کنی، دیگران چه داد و چه بیداد، و اگر تو عدل کنی فضل دیگران چون باد خداوندا آنچه من از تو دیدم، دو گیتی بیاراید، شگفت آنکه جان من از تو نمی آید
شمارهٔ ۱۸۲ : الهی چند نهان باشی و چند پیدا؟ که دلم حیران گشت و جان شیدا، تا کی در استتار و تجلی کی بود آن تجلی جاودانی؟
شمارهٔ ۱۸۳ : خداوندا چند خوانی و رانی، بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز تو مانی، تا کی افکنی و برگیری، این چه وعده است بدین درازی و بدین دیری؟
شمارهٔ ۱۸۴ : الهی این بوده و هست و بودنی، من بقدر شأن تونادانم و سزای تو را نتوانم در بیچارگی خود گردانم، روز بروز برزیانم، چون منی چون بود از نگریستن، در تاریکی بفغانم که خود بر هیچ چیز هست ماندنم ندانم، چشم بر روی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست اگر آن روز ببینم اگر به بینم بجان فدای آنم
شمارهٔ ۱۸۵ : الهی روزگاری تو را می جستم خود را مییافتم، اکنون که خود را می جویم تو را مییابم، ای محب را یاد و انس را یادگار، چون حاضری این جستن بچه کار؟
شمارهٔ ۱۸۶ : الهی یافته میجویم، با دیده ور می گویم که دارم چه جویم، که می بینم چه گویم؟ شیفته این جست و جویم، گرفتار این گفت و گویم، ای پیش از هر روز و جدا از هر کس مرا در این سوز هزار مطرب نه بس
شمارهٔ ۱۸۷ : الهی به عنایت ازلی تخم هدایت کاشتی، به رسالت پیمبران آب دادی، به یاری و توفیق پروردی به نظر خود بارآوردی
شمارهٔ ۱۸۸ : خداوندا سزد که اکنون سموم قهر از آن بازداری و کشته عنایت ازلی را به رعایت ابدی مدد کنی الهی گاه گریم که در اختیار دیوم از بس تاریکی بینم، باز ناگاه نوری تابد که جمله بشریت در جنب آن ناپدید بود
شمارهٔ ۱۸۹ : خدایا گاه از تو می گفتم، و گاه از تو می نیوشیدم، میان جرم خود و لطف تو می اندیشیدم کشیدم آنچه کشیدم، همه نوش گشت چون آوای تو شنیدم
شمارهٔ ۱۹۰ : الهی تو در ازل ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی نه بگذار و در سایه لطف تو خود میدار
شمارهٔ ۱۹۱ : الهی آنچه ناخواسته یافتنی است، خواهنده آن کیست؟ آنچه از پاداش برتر است پرسش در جنب آن چیست؟ پس هرچه از باران منت است بهار آن دمی است و دانش و کوشش محنت آدمی است
شمارهٔ ۱۹۲ : الهی مرا دردی است که بهی مباد، این درد مرا صواب است با خرسندی دردمندی به درد خود کسی را چه حساب است
شمارهٔ ۱۹۳ : الهی گاهی بخود نگرم گویم که از من زارتر کیست، گاهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست بنده چون بهی خودنگرد بزبان تحقیر از کوفتگی و شکستگی خود گوید:
شمارهٔ ۱۹۴ : الهی آمدم با دو دست تهی، سوختم به امید روزبهی، چه باشد اگر بر این دل خسته ام مرهم بنهی
شمارهٔ ۱۹۵ : الهی آی آرنده غم پشیمانی در دلهای آشنایان و ای افکنده سوز در دل تائبان ای پذیرنده گناهکاران و معترفان، کسی باز نیامد تا باز نیاوردی و کسی راه نیافت تا دست نگرفتی، دستگیر که چون تو دستگیر نیست، دریاب که جز تو پناه نیست و پرسش ما را جز تو جواب نیست و درد ما را جز تو دوا نیست، و از این غم جز از تو مارا راحت نیست
شمارهٔ ۱۹۶ : الهی تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی تا قومی را بشراب انس مست کردی، قومی را به دریای دهشت غرق کردی، ندا از نزدیک شنوانیدی ونشان از دور دادی، رهی را باز خواندی و آنگاه خود نهان گشتی از وراء پرده خود را عرضه کردی و به نشان بزرگی خود را جلوه نمودی تا آن جوانمردانرا در وادی دهشت گم کردی، و ایشانرا در بیتابی و بی توانی سرگردان کردی، داور آن داد خواهان توئی و داد ده آن فریاد کنان توئی و دیت آن کشتگان توئی دستگیر آن غرق شده گان توئی و دلیل آن گم شدگان توئی، تا آن گم شده کی به راه آید و آن غرق شده کجا به کران افتد و آن جانهای خسته کجا بیاسایند واین قصه نهانی را کی جواب آید و شب انتظار آنانرا کی بامداد آید؟
شمارهٔ ۱۹۷ : الهی کار تو بی ما به نیکوئی در گرفتی، چراغ خود را بی ما به مهربانی افروختی، خلعت نور از غیب بی ما، به بنده نوازی فرستادی، چون رهی را به لطف خود به این آرزو آوردی چه شود که به لطف خود ما را به سر بری
شمارهٔ ۱۹۸ : الهی تو آنی که نور تجلی بر دلهای دوستان تابان کردی و چشمه های مهر در سر ایشان روان کردی، تو پیدا و به پیدائی خود در هر دو گیتی ناپیدا کردی، ای نور دیده آشنایان و سوز دل دوستان و سرور جان نزدیکان، همه تو بودی و توئی، تو نه دوری تا ترا جویند نه غافل تا ترا پرسند نه تو را جز بتو یابند
شمارهٔ ۱۹۹ : الهی هرچه نشان میشمردم پرده بود و هرچه مایه میدانستم بیهده بود
شمارهٔ ۲۰۰ : خداوندا یکبار این پرده من از من بردار و عیب هستی من از من وادار و مرا در دست کوشش مگذار بار خدایا کردار ما در میار و زبان ما از ما وادار
شمارهٔ ۲۰۱ : ای کردگار نیکوکار آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچه تو برتاوی به ما مسپار
شمارهٔ ۲۰۲ : از بسکه دو دیده در خیالت دارم
شمارهٔ ۲۰۳ : الهی راهم نما بخود و باز رهان مرا از بند خود، ای رساننده بخود برسانم که کسی نرسیده بخود بارالها یاد تو عیش است و مهر تو سور، شناخت تو ملک است و یاد تو سرور و صحبت نزدیکی تو نور، جوینده تو کشته با جان است و یافت تو رستخیز بی صور
شمارهٔ ۲۰۴ : الهی نه جز از شناخت تو شادی است نه جز از یافت تو زندگانی، زندگانی بیتو بردگی است و زنده به تو هم زنده و هم زندگانی است
شمارهٔ ۲۰۵ : الهی ای یافته و یافتنی از مست چه نشان دهند جز بی خویشتنی، همه خلق را محنت از دوری است و این بیچاره را از نزدیکی همه را تشنگی از نایافت آب است و ما را از سیر آبی
شمارهٔ ۲۰۶ : الهی ای داننده هر چیز و سازنده هر کار و دارنده هر کس نه کس را با تو انبازی و نه کس را از تو بی نیازی کار به حکمت میاندازی و به لطف میسازی، نه بیداد است و نه بازی
شمارهٔ ۲۰۷ : بارخدایا بنده را نه چون و چرا در کار تو دانشی، و نه کسی را بر تو فرمایش، سزاها همه تو ساختی و نواها همه تو ساختی، نه از کس بتو و نه از تو بکس، همه از تو بتو، همه توئی و بس، خلایق فانی وحق یکتا بخود باقی است
شمارهٔ ۲۰۸ : الهی به عنایت هدایت دادی و به معونت ها بد ز خدمت رویانیدی و به پیغام آب پذیرش دادی، به نظر خویش میوه محبت وارسانیدی، اکنون سزد که سموم مکر از آن باز داری و بنائی که خود ساخته بگناه ما خراب نکنی
شمارهٔ ۲۰۹ : خدایا تو ضعیفانرا پناهی، قاصدان را بر سر راهی و وجدان را گواهی چه باشد که افزائی و نکاهی
شمارهٔ ۲۱۰ : روضه روح من رضای تو باد
شمارهٔ ۲۱۱ : الهی تو آنی که از احاطت اوهام بیرونی واز ادراک عقول مصونی، نه مدرک عیونی کارساز هر مفتونی و شادساز هر محزونی، در حکم بی چرا و در ذات بی چند و در صفات بی چونی
شمارهٔ ۲۱۲ : الهی نصیب این بیچاره از این کار همه درد است، مبارک باد که مرا این همه درد در خورد است بیچاره آن کس که از این درد فرداست، حقا که هر کس بدین دردو ننازد ناجوانمرد است
شمارهٔ ۲۱۳ : الهی در دل دوستان تو نور عنایت پیداست و جانها در آرزوی وصال تو حیران و شیداست، چون تو مولی کراست؟ و چون تو دوست کجاست؟
شمارهٔ ۲۱۴ : الهی هر چه دادی نشان است و آئین فرد است و آنچه یافتیم پیغام است و خلعت برجاست خدایا نشانت بیقراری دل و غارت جان است و خلعت وصال در مشاهده جلال
شمارهٔ ۲۱۵ : ای خداوندی که فلک و ملک را نگهدارنده توئی، ای بزرگی که ازماه تا ماهی دارنده توئی، ای کریمی که دعا را نیوشنده توئی وجفا را پوشنده توئی، ای لطیفی که عطا را دهنده توئی و خطا را بردارنده توئی، ای یکتائی که در صفت جلال و جمال پاینده توئی عاصیان را شوینده توئی و طالبان را جوینده توئی
شمارهٔ ۲۱۶ : الهی در ذات بی نظیر، در صفات بی مانندی و گناهکاران را آمرزگاری و ایشان را راز داری، زیبا صنع و شیرین گفتاری، دانای رازها، عالم اسرار و معیوبان را خریداری درمانده را دستگیر و بیچاره را دستیاری
شمارهٔ ۲۱۷ : الهی نالیدن من در درد از بیم زوال آنست، او که از زخم دوست بنالد در مهر دوست نامرد است، ای جوان اگر زهره این کار داری قصد راه کن و شربت بلا نوش کن و دوست بر آن گواه دار، اگر نه عافیت به ناز دار و سخن کوتاه کن
شمارهٔ ۲۱۸ : الهی آن گروه را بر سر کوی بلا آوردی و بلاها و مصیبتها را بایشان نمودی، این یک گروه هزار قسم شدند همه روی از بلا بگردانیدند مگر یک گروه اندک که روی گردان نشدند و عاشق وار سر به کوی بلا در نهادند و از بلا نیندیشیدند و گفتند ما را همان دولت بس که متحمل اندوه تو گشتیم و غم بلای تو خوردیم و یک یک بزبان حال می گفتند:
شمارهٔ ۲۱۹ : الهی ای یادگار جانها و یاد رشته دلها، به فضل خود ما را یاد کن و بیاد لطفی ما را شاد کن
شمارهٔ ۲۲۰ : الهی تو به یاد خودی و من بیاد تو، تو برخواست خودی و من بر نهاد تو
شمارهٔ ۲۲۱ : سر سروران بسته دام تو
شمارهٔ ۲۲۲ : الهی ذکر تو بهره مشتاق است و روشنائی دیده و دولت جان و آئین جهان یک ذره فزودن به دوستی از دو جهان است
شمارهٔ ۲۲۳ : الهی بقدر تو نادانم و سزای تو را ناتوانم، در بیچارگی خود سرگردانم، روز بروز بر زیانم، چون منی چون بود چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که بر هیچ چیز هست ماندانند چشم بر روزی دارم که تو بمانی و من نمانم، چون من کیست که آنروز به ببینم ور به بینم فدائی آنم، الهی چون یتیم بی پدر گریانم، درمانده در دست خصمانم، خسته گناهم و از خویشتن برتاوانم خراب عمر و مفلس روزگار، من آنم
شمارهٔ ۲۲۴ : خداوندا فریاد رس که از ناکسی خود بفریادم
شمارهٔ ۲۲۵ : الهی دریغا که روزگار بر باد دادیم و شکر نعمت ولی نعمت نگزاردیم دریغا که قدر عمر خویشتن نشناختیم و از کار دنیا به اطاعت مولی نپرداختیم، دریغا که عمر عزیز بسر آمد و روزگاربگذشت
شمارهٔ ۲۲۶ : الهی ای نادر یافته و نادیده عیان، ای در نهانی پیدا و در پیدائی نهان، یافت تو روز است که خود برآید ناگهان، یابنده تو نه بشادی پردازد نه باندوهان،، بر سر ما را کاری که از آن عبارت نتوان
شمارهٔ ۲۲۷ : الهی زندگی همه با یاد تو، شادی همه با یافت تو و جان آنست که در او شناخت تو است
شمارهٔ ۲۲۸ : خدایا موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذکر کنندگانی، از نزدیکت نشان می دهند؟و برتر از آنی از دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی، ندانم که در جانی یا خود جانی، نه اینی و نه آنی، جان را زندگی میباید تو آنی
شمارهٔ ۲۲۹ : الهی عظیم شأنی و همیشه مهربانی، قدیم احسان وروشن برهانی، هم نهانی هم عیانی از دیده ها نهانی وجانها را عیانی، نه به چیزی مانی تا گویم که چنانی، آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی
شمارهٔ ۲۳۰ : الهی او که حق بدلیل جوید به بیم و طمع پرستد، او که حق را باحسان دوست دارد روز محنت برگردد، او که حق را بخویشتن جوید نایافته یافته پندارد
شمارهٔ ۲۳۱ : الهی عارف تو را به نور تو میداند و از شعاع وجود عبارت نمی تواند در آتش مهر میسوزد و از نار باز نمی پردازد
شمارهٔ ۲۳۲ : الهی تو آنی که از بنده ناسزا بینی و به عقوبت نشتابی، از بنده کفر می شنوی و نعمت از او باز نگیری و توبت و انابت بر او عرضه کنی و به پیغام و خطاب خود او را باز خوانی و اگر باز آمد او را وعده مغفرت دهی، پس چون با دشمن بدکردار چنینی یا دوستان نیکوکار چونی؟
شمارهٔ ۲۳۳ : الهی در یافتن خود یاری و یادگاری، معنی دعوی صادقانی، فروزنده نفسهای دوستانی آرام دل غریبانی، چون در میان جانی، از بیدلی می گویم که کجائی، جانرا زندگی می باید تو آنی به خود و از خود ترجمانی، به حق تو بر خودت که ما را در سایه غرور ننشانی و به عز وصال خود رسانی،
شمارهٔ ۲۳۴ : الهی به عنایت ازلی تخم هدایت کاشتی، به رسالت پیمبران آب دادی و بیاری توفیق رویانیدی و به نظر و احسان خود به برآوردی، از لطف تو می خواهم که زهرهای خشم از آن بازداری و نسیم داد بر او بجهانی و کاشته عنایت ازلی را به رعایت ابدی مدد کنی
شمارهٔ ۲۳۵ : الهی وقت را به درد مینازم و زیادتی را میسازم، بامید آنکه چون دراین درد بگذارم درد و راحت هر دو براندازم
شمارهٔ ۲۳۶ : الهی دوستان تو سران و سرهنگانند و بی گنج و خواسته توانگرانند و بنام درویشانند و بحقیقت توانگران جهان خود ایشانند، دردها دارند و از گفتن آن بیزبانند
شمارهٔ ۲۳۷ : الهی هر چند از بدسزای خویش بدردم لیکن از مفلس نوازی تو شادم
شمارهٔ ۲۳۸ : خداوندا من قدر و شأن تو را ندانم و سزای تو را ناتوانم و در بیچارگی خود سرگردانم و روز بروز بر زیانم
شمارهٔ ۲۳۹ : خدایا من کیستم که بر درگاه تو زارم یا قصه درد خود بتو پردازم
شمارهٔ ۲۴۰ : الهی ای راهنما به کرم، فروماندم در حیرت یکدم، آن کدام است؟ دمی که نه حوا در آن گنجد نه آدم، اگر من آن دم بیابم چون من کیست؟ بیچاره و زنده ای که بی نفسش باید زیست
شمارهٔ ۲۴۱ : الهی از خود تو هر مفلسی را نصیبی و از کرم تو هر دردمندی را طبیبی و از وسعت رحمت تو هر کسی را سهمی است
شمارهٔ ۲۴۲ : ای یار بارم ده تا داستان درد خود به تو پردازم، بردرگاه تو میزارم و در امید بیم تو می نازم، یک نظر در من نگر تا دو گیتی به آب اندازم
شمارهٔ ۲۴۳ : مهر تو به مهر خاتم ندهم
شمارهٔ ۲۴۴ : الهی هر چند ما گنه کاریم تو غفاری هر چند ما زشت کاریم تو ستاری، پادشاها گنج فضل تو داری و بی نظیر و بی یاری، سزاست که خطاهای ما را درگذاری
شمارهٔ ۲۴۵ : الهی به نشانت بینندگانیم، به نامت زندگانیم، بفضلت شادانیم، به مهرت نازانیم از جام مهر تو مست مائیم، صید عشق تو در دام مائیم
شمارهٔ ۲۴۶ : زنجیر معنبر تو دام دل ماست
شمارهٔ ۲۴۷ : الهی دانی که من به خود به این ورزم، و نه بکفایت خود شمع هدایت افروزم، از من چه آید؟ و از کردار من چه گشاید، طاعت من به توفیق تو، خدمت بهدایت تو، توبه من برعایت تو، شکرمن با نعام تو، ذکر من بالهام تو همه توئی من کیم اگر فضل تو نباشد من برچه ام،
شمارهٔ ۲۴۸ : الهی کدام زبان به ستایش تو رسد؟ کدام خرد صفت تو را برتابد، کدام شکر با نیکوئی تو برابر آید، کدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد
شمارهٔ ۲۴۹ : خدایا از ما هر که بینی معیوب بینی، هر کردار بینی همه با تقصیر بینی، با اینهمه باران رحمت تو باز نایستد و جز گل کرم نروید، چون با دشمن با چنان پس با دوستان چه اندازه و چه پایان
شمارهٔ ۲۵۰ : الهی این سوز امروز ما دردآمیز است نه طاقت بسر بردن و نه جای گریز است این چه تیغ است که چنین تیز است، نه جای آرام و نه روی پرهیز است
شمارهٔ ۲۵۱ : الهی هر کس بر چیزی است و من ندانم بر چه ام، بیمم آنست که کی دانسته شود که من کیم؟
شمارهٔ ۲۵۲ : الهی این تن کان حسرت است و دل من مایه درد و محنت، می نیارم گفت کاین همه چرا بهره من نه دست رسد مرا بر کان چاره من
شمارهٔ ۲۵۳ : الهی بقدر تو نادانم، سزای تو را ناتوانم به بیچارگی خود سرگردانم و روز بروز در زیانم، چون منی چون بود؟ چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که خود هستمان را بر هیچ دانم و چشم بر روزی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست؟ اگر آن روز به بینم به جان فدای آنم
شمارهٔ ۲۵۴ : الهی در دل دوستانت نور عنایت پیداست و جانها در آرزوی وصالت حیران و شیداست
شمارهٔ ۲۵۵ : چون تو مولی کراست؟ چون تو دوست کجاست؟ هر چه دادی نشان است و آئین فرد است، آنچه یافتیم پیغام است و خلعت برجاست، نشانت بیقراری دل و غارت جان است و خلعت وصال در مشاهده جمال
شمارهٔ ۲۵۶ : الهی بود من بر من تاوان است، تو یک بار بود خود بر من تابان، مصیبت من بر من گران است، تو آب خود بر من باران
شمارهٔ ۲۵۷ : الهی دوستدار از زبان خاموش است ولی حالش همه زبان است، وگر جان در سر دوستی کرد شاید، که دوست را بجای جان است غرق شده آب نه بیند که گرفتار آن است به روز چراغ نیفروزند که روز خود چراغ جهان است
شمارهٔ ۲۵۸ : الهی چون با خود نگرم و کردار ز خود بینم گویم از من زارتر کیست؟ و چون با تو نگرم و خود را در بندگی تو بینم گویم از من بزرگوارتر کیست؟
شمارهٔ ۲۵۹ : الهی، گاهی که بخود می نگرم همه سوز و نیاز شوم و گاهی که باونگرم همه راز و ناز شوم، چون بخود نگرم گویم:
شمارهٔ ۲۶۰ : الهی تو آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی چنانی عظیم شأنی و بزرگ احسانی، عزیز سلطانی، دیان و مهربانی، هم نهانی و هم عیانی، دیده را نهانی وجانرا عیانی من سزای تو ندانم و تو دانی
شمارهٔ ۲۶۱ : الهی آنچه بر سر ما آید بر سر کسی نیاید، دیده که بنظاره تو آید هرگز باز پس نیاید، اصل وصال دل است و باقی زحمت آب و گل
شمارهٔ ۲۶۲ : الهی نظر خود بر ما مدام کن و ما را برداشته خود نام کن و بوقت رفتن بر جان ما سلام کن
شمارهٔ ۲۶۳ : الهی زبانم در سر ذکر شد و ذکر در سر مذکور، دل در سر مهر شد و مهر در سر نور جان در سر عیان شد و عیان از بیان دور
شمارهٔ ۲۶۴ : الهی نه نیستم نه هستم نه بریدم نه پیوستم، نه به خود بیان بستم، لطیفه بودم از آن مستم اکنون زیر سنگ است دستم
شمارهٔ ۲۶۵ : الهی فرمائی که بجوی و میترسانی که بگریز، مینمائی که بخواه و میگوئی پرهیز
شمارهٔ ۲۶۶ : الهی گریخته بودم تو خواندی، ترسیده بودم برخوان نشاندی، ابتدا میترسیدم که مرا بگیری ببلای خویش، اکنون میترسم که مرا بفریبی بعطای خویش
شمارهٔ ۲۶۷ : الهی چون بدانستم که توانگری درویشی است دوست درویشم، چون وعده دیدار دوست کردی غلام دیده خویشم
شمارهٔ ۲۶۸ : الهی شادی نمی شناختم می پنداشتم که شادم اکنون مرا چه شادی که شادی شناسی را بباد دادم
شمارهٔ ۲۶۹ : الهی چون عزیزان بناز پرورده ما را فراموش کنند تو بر ما رحمت کن
شمارهٔ ۲۷۰ : الهی چون ما را در حجره بی شمع و چراغ مبتلا کنند ایمان ما را تو چراغ لحد ما گردانی، چون در معامله خود مینگرم سزاوار همه عقوبتها هستم و چون در کرم تو نظاره می کنم سزاوار همه خداوندیها هستی
شمارهٔ ۲۷۱ : الهی غافلانیم نه کافرانیم، صمدا ببرکت نواختگان حضرت تو و ببرکت گداختگان هیبت تو الهی ببرکت متحیران جلال تو و ببرکت مقهوران قهر تو که ما را بصحرای هدایت آری و از این وحشت آباد بروضه اقدس رسانی
شمارهٔ ۲۷۲ : الهی حاجت بسیار دارم و بر همه چیز توانائی، آنچه می خواهم میتوانی که باین بنده برسانی و از شر ظالمان مرا برهانی، ای رحمت تو دستگیر ما و ای کرم تو عذرپذیر ما، ای داننده هر حالی و شنونده هر شکوائی، ای مجیب هر خواننده و ای قریب هر داننده
شمارهٔ ۲۷۳ : الهی دانی که بی تو هیچکسم، دستم گیر که در تو رسم، بظاهر قبول دارم بباطن تسلیم، نه از خصم باک دارم و نه از دشمن بیم، اگر دل گوید چرا؟ گویم سرافکنده ام و اگر خرد گوید چرا جواب دهم که من بنده ام
شمارهٔ ۲۷۴ : الهی ببرکت صدیقان درگاه تو، الهی ببرکت پاکان درگاه تو که حاجت این بیچاره درمانده را و مهمات جمیع مؤمنین و مؤمنانرا برآورده بگردانی و آنچه امید میداریم بعافیت و دوستکامی برسانی و پیش از مرگ توبه نصوح کرامت نمائی و ختم کارها بکلمه شهادت فرمائی