سخنان پیر طریقت
خواجه عبدالله انصاری
»
سخنان پیر طریقت
بخش ۱ : پیر طریقت گوید: خداوندا! نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عیان. خداوندا! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، و مؤمنان را گواهی. چه عزیز است آن کس را که تو خواهی!
بخش ۲ : پیر طریقت گوید: دو گیتی در سر دوستی شد و دوستی در سر دوست اکنون نمیتوانم گفت که اوست
بخش ۳ : پیر طریقت گوید: فردا در موقف حساب اگر مرا نوائی بود و سخن را جائی،گویم بار خدایا از همه چیز که دارم در یکی نگاه کن
بخش ۴ : پیر طریقت گوید: خدایا نمی توانیم این کار را بی تو به سر بریم نه زهره آن داریم که از تو به سر بریم هرگه که پنداریم رسیدیم از حیرت شما روا گردیم
بخش ۵ : پیر طریقت گوید: خدایا از آنچه نخواستی چه آید؟ و آنرا که نخواندی کی آید؟ ناکشته را از آب چیست؟ و نابایسته را جواب چه؟
بخش ۶ : پیر طریقت گوید: آه از قسمتی که پیش ازمن رفته،فغان از گفتاری که خود رائی گفته،چه سود ار شاد بوم یا آشفته؟ ترسان از آنم که قادر متعال در ازل چه گفته
بخش ۷ : پیر طریقت گوید: خدایا گر زارم در تو زاریدن خوش است ور نازم بتو نازیدن خوش است خداوندا شاد بدانم که بر درگاه تو میزارم به امید آنکه روزی در میدان فضیلت بتو نازم یک نظر در من نگری و دو گیتی به آب اندازم
بخش ۸ : پیر طریقت گوید: شرم حصار دین است و مایه ایمان و یقین و نشان کرم و خلق در این مقام بر سه گونه اند غافلان، عاقلان عارفان غافلان از مردم شرم دارند و ایشان ستمکارانند عاقلان از فرشتگان شرم دارند ایشان مقتصدانند و عارفان از حق شرم دارند و ایشان سابقانند
بخش ۹ : پیر طریقت گوید: خدایا بنده با حکم ازل چه برآید و آنچه ندارد چه باید کوشش بنده چیست؟ کار خواست تو دارد به جهد خویش نجات خویش کی تواند؟
بخش ۱۰ : پیر طریقت گوید: خدایا نسیمی وزید از باغ دوستی دل را فدا کردیم بوئی یافتیم از خزینه دوستی بپادشاهی بر سه عالم ندا کردیم برقی از مشرق حقیقت تافت آب و گل کم انگاشتیم و دو گیتی بگذاشتیم یکنظر کردی در آن یک نظر بسوختیم و بگداختیم بیفزای خدایا نظری و این سوخته را مرهم ساز و غرق شده را دریاب که می زده را به می دارو کنند
بخش ۱۱ : پیر طریقت گوید: خدایا تو دوستان را به دشمنان می نمائی درویشان را غم و اندوه دهی بیمار کنی و خود بیمارستان درمانده کنی و خود درمان کنی از خاک آدم کنی و با او چندان احسان کنی سعادتش بر سر دیوان کنی و بفرودس او را مهمان کنی مجلسش روضه رضوان کنی ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی آنگه او را به زندان افکنی وسالها گریان کنی جباری تو کار جباران کنی؟ خداوندی کار خداوندان کنی تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی؟
بخش ۱۲ : پیر طریقت گوید: کار آن دارد که با تو کاری دارد یار آن دارد و که چون تو یاری دارد او که در جهان تو را دارد هرگز تو را نگذارد
بخش ۱۳ : پیر طریقت گوید: در سر گریستن دارم دراز ندانم که از حسرت گریم یا از ناز گریستن از حسرت بهره یتیم است و گریستن شمع بهره ناز است از ناز گریستن چون بود؟ این قصه ایست دراز
بخش ۱۴ : پیر طریقت گوید: محقق وقتی بحق رسد که سیل ربوبیت در رسد و گرد بشریت برخیزد حقیقت بیفزاید بهانه بکاهد نه کالبد ماند نه دل و نه جان ماند صافی رسته از آب و گل نه نور در خاک آمیخته و نه خاک در نور خاک با خاک شود و نور بانور زبان در سر ذکر شود و ذکر در سر مذکور دل در سر مهر شود و مهر در سر نور جان در سر عیان شود و عیان از بیان دور اگر تورا این روز آرزوست از خود برون آی چنانکه ما راز پوست به ترک خود گوی که نسبت با خود نه نیکوست همانست که این جوانمرد گفت
بخش ۱۵ : پیر طریقت گوید: خدایا یک چندی بیاد تو نازیدم آخر خود را رستخیز گزیدم چون من کیست که این کار را سزیدم اینم بس که صحبت تو ارزیدم خدایا نه جز از یاد تو دل است نه جز از یافت تو جان پس بی دل و بی جان زندگی کی توان؟
بخش ۱۶ : پیر طریقت گوید: خداوندا یادت چون کنم که خود دریادی و بنده را از فراموشی فریادی خداوندا هر که در رسید غمان وی برسید نیازمند ترا ز ذاکران در دو گیتی کیست؟ و بنده را بهتر از شادی تو چیست؟ تو خود یاد خودی ویراچه شناسی؟ سفر نکرده منزل چه دانی؟ دوست ندیده و نشناخته از نشان او چه خبر داری؟
بخش ۱۷ : پیر طریقت گوید: خدایا شاد بدانیم که تو بودی و ما نبودیم کار تو در گرفتی و ما نگرفتیم خدایا هرچه بی طلب بما دادی به سزاواری ما تباه مکن هرچه بجای ما کردی از نیکی به عیب ما از ما بریده مکن هرچه نه بسزای ما ساختی بناسزائی ما جدامکن خدایا آنچه ما خود کشتیم به بر میار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما از آن باز دار
بخش ۱۸ : پیر طریقت گوید: مزدور او است که بهشت او را حظ است و عارف او است که در آرزوی یک لحظه است مزدور در آرزوی حور و قصور عارف در بحر عیان غرقه نور یکی از عارفان را هنگام مردن گفتند برای شما در بهای آسمان گشوده بهشتها آراسته کنیزکان بر کنگره نشسته و همه می گویند نوشت باد عارف با زبان حال می گوید خدایا بهشت و حور را چه نازم اگر مرا نفسی دهی از آن نفس بهشتی سازم
بخش ۱۹ : پیر طریقت گوید: من چه دانستم که بر کشته دوستی قصاص است چون نیک نگریستم تو را این معامله با خواص است من چه دانستم که دوستی قیامت محض است و از کشته دوستی دیت خواستن فرض است شگفتا این چه کار است آن چه کار قومی را بسوخت قومی را بکشت نه یک سوخته پشیمان شد و نه یک کشته برگشت و بزبان حال همیگویند:
بخش ۲۰ : پیر طریقت گوید: خدایا در این درگاه همه ما نیازمند روزی باشیم که قطره ای از شراب محبت بر دل ما ریزی تا که ما را بر آب و آتش برهم آمیزی ای بخت ما از دوست رستخیزی
بخش ۲۱ : پیر طریقت گوید: آن سر سر حق است و این مردمان صاحب اسرار در پیش کعبه ظاهر بادیه مردم خواراست و در پیش کعبه باطن بادیه اندوه و تیمار
بخش ۲۲ : پیر طریقت گوید: خوانندگان بر در او بسیارند و خواهندگان کم در تفسیر آورده اند که خداوند فرمود بعض از شما خواهان دنیا است و برخی دیگر خواهان آخرتند پس خواهان من کیانند
بخش ۲۳ : پیر طریقت گوید: دل رفت و دوست رفت ندانم که از پس دوست روم یا از پس دل ندا آمد که از پس دوست رو که عاشق دل را از بهر وصال دوست خواهد چون دوست نبود دل را چه کند
بخش ۲۴ : پیر طریقت گوید: خدایا ای مهربان فریاد رس عزیز آنکس کش با تو یک نفس بادا نفسی که درد نیامیزد کس نفسی که آنرا حجاب ناید از پس!
بخش ۲۵ : پیر طریقت گوید: خدایا گهی بخود نگرم گویم از من زارتر کیست؟ گهی بتو بنگرم گویم از من بزرگوارتر کیست؟
بخش ۲۶ : پیر طریقت گوید: ای سزای کرم ای نوازنده عالم نه با وصل تو اندوه است نه با یاد تو غم لا اله الا هو خدائی که نیست معبود به سزا جز او دستگیر خستگان نیست جز توقیع جمال و لطف او نوازنده یتیمان نیست جز منشور کرم او بار خدائی که دلهای دوستان بسته بند وفای او و جانهای مشتاقان در آرزوی لقاء او ارواح عاشقان مست از جام ولاء او آرامی خستگان از نام و نشان او سرور عارفان از ذکر و پیغام او
بخش ۲۷ : پیر طریقت گوید: خدایا پسندیدگان تو را بتوجستند و بپیوستند، ناپسندیدگان تو را به خود جستند و بگسستند نه او که پیوست به شکر رسید نه او که گسست به عذر رسید ای برساننده در خود و رساننده بخود برسانم که کس نرسید بخود
بخش ۲۸ : پیر طریقت گوید: توانگری به سه چیز است توانگری مال توانگری خوی توانگری دل، توانگری مال سه چیز است آنچه حلال است محنت و آنچه حرام است لعنت و آنچه فزونی است عقوبت توانگری خوی سه چیز است خرسندی خشنودی جوانمردی و توانگری دل سه چیز است همتی بالاتر از دنیا مرادی بهتر از عقبی اشتیاقی بدیدار مولی
بخش ۲۹ : پیر طریقت گوید: در هر کس چیزی پیداست در دانشمند نور دین و دانش پیداست در عارف نور مولی پیدا و در واله فناء فی الله پیدا و در صوفی پیداست آنچه پیداست به این زبان از آن نشان دادن ناید راست
بخش ۳۰ : پیر طریقت گوید: الهی این همه نوازش از تو بهره ماست که در هر نفسی چندین سوز و نور عنایت تو پیداست چون تو مولائی کراست و چون تو دوست کجا است؟ این خود پیغام است و خلعت برجا است خلعت آنست که لهم اجرهم هویدا است باش تافردا که آن اجر کریم و نواخت عظیم که از بهر تو نزد خود دارد بیرون دهد و آن نعمت بیکران و پیروزی جاودان در مجمع روح و ریحان و میقات وصل جانانت دهد
بخش ۳۱ : پیر طریقت گوید: آگاهی حال مزدوران است آشنائی صفت میهمانان است و دوستی نشان نزدیکان مزدوران را مزد است ومیهمانان را پذیرائی ونزدیکان را ز مزد مزردور در خور است و پذیرائی میهمان در خور میزبان و آنکه نزدیک است غرقه عیان است
بخش ۳۲ : پیر طریقت گوید: ای خداوندی که رهی را (بنده را) بی رهی را با خود بیعت می کنی و بی رهی گواهی به ایمان او دهی و بی رهی بر خود رحمت نویسی و بی رهی با خود عقد دوستی می بندی، سزد بنده مؤمن را که بنازد پیغمبر و مؤمنان همگی ایمان آوردند لکن فرقها است میان ایمان مؤمنان به استدلال و ایمان رسول به وصال ایمان ایشان به برهان و ایمان رسول به عیان است
بخش ۳۳ : پیر طریقت گوید: من چه دانستم که مادر شادی رنج است و زیر ناکامی هزار گنج است من چه دانستم که صحبت تو مهینه قیامت است و غر وصال تو در ذل حیرت است
بخش ۳۴ : پیر طریقت گوید: خداوندا یافته می جویم با دیده ورمیگویم که: من دارم چه جویم؟ من که بینم چه گویم؟ شیفته این جست و جویم گرفتار این گفتگویم خداوندا خود کردم و خود خریدم آتش بر خودم خود را فروزانیدم از دوستی آواز دادم دل و جانرا فراناز دادم مهربانا اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم
بخش ۳۵ : پیر طریقت گوید: خدایا چه یاد کنم که خود همه یادم، من خرمن نشان خود فراباد دادم یاد کردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی، زندگانی و رای دو گیتی و کسب است چنانکه دانی
بخش ۳۶ : پیر طریقت گوید: خداوندا کار آن کس کند که تواند عطا آنکس بخشد که دارد پس بنده چه تواند و چه دارد؟ چون تو توانائی کرا توان است؟ و در ثناء تو کرا زبان است؟ و بی مهر تو کرا سروجان است؟
بخش ۳۷ : پیر طریقت گوید: خدایا به شناخت تو زندگانیم به نصرت تو شادانیم بکرامت تو نازانیم، به عزت تو عزیزانیم، خداوندا ما که به تو زنده ایم هرگز کی میریم؟ ما که بتو شادمانیم کی اندوهگین شویم؟ ما که به تو نازانیم چون بیتو به سر آریم ما که به توعزیزیم هرگز چون ذلیل شویم؟ الهی چه غم دارد او که تو را دارد کرا شاید او که تو را نشاید؟ آزاد آن نفس که به یاد تو یازان و آباد آن دل که به مهر تو نازان و شاد آن کس که با تو در پیمان است
بخش ۳۸ : پیر طریقت را اتفاق افتاد که بر خرما بنی شد سیخی به شکمش در شد که تا به سینه بردرید! به خویشتن نگریست و گفت حمد خدا را که نمودم تا تو را به کام خویش دیدم و بر تو نصرت یافتم
بخش ۳۹ : پیر طریقت گوید: زندگان سه کس اند یکی زنده بجان دیگری زنده به علم و سومی زنده بحق او که بجان زنده است به قوت زنده است و به باد، او که به علم زنده است زنده به مهر است و به یاد آنکه به حق زنده است زندگانی خود بدوشاد خدایا جان در تن اگر از تو محروم ماند مرده زندانی است و کسیکه در راه تو به امید وصال تو کشته شود زنده جاویدانی است
بخش ۴۰ : پیر طریقت گوید: ذکر نه همه آنست که بر زبان داری ذکر حقیقی آنست که در میان جان داری توحید نه همه آنست که او را یگانه دانی توحید حقیقی آنست که او را یگانه باشی و از غیر او بیگانه خدایا هر که تو را جوید او را به نقد رستخیزی باید یا به تیغ ناکامی او را خون ریزی باید؛ هر که قصد تو کند روزش چنین است یا بهره درویش خود چنین است
بخش ۴۱ : پیر طریقت گوید: من چه دانستم که مادر شادی رنج است و در زیر ناکامی هزار گنج من چه دانستم که آرزو برید وصال است و در سایه ابر هستی نومیدی محال؟ من چه دانستم که خداوند چنان بنده نواز است و دوستان را بر او چنین ناز است؟ من چه دانستم که من می جویم میان روح است و عز وصال تو مرا فتوح؟
بخش ۴۲ : پیر طریقت گوید: ای مسکین اگر نتوانی که به او تقرب جوئی باری به دل اولیاش تقرب جوی که وی بر دل ایشان اطلاع کند هر که را در دل ایشان بیند وی را به دوستی گیرد نه بینی که مصطفی باضعفاء مهاجران بنشستی وخود را در ایشان شمردی و سپاس خدای را بجای آوردی که خداوند او را مأمور کرده که با ضعیفان امت بنشیند و تحمل و بردباری با ایشان نماید
بخش ۴۳ : پیر طریقت گوید: او را به طلب نیابند، اما طالب یابدوتاش نیابد طلب نکند و هر چه به طلب یافتنی باشد فرومایه است یافت حق برای بنده پیش از طلب است اما طلب او نخستین پایه است عارف طلب از یافتن یافت نه یافتن از طلب چنانکه بنده فرمانبر و مطیع طاعت را از اخلاص یافت نه اخلاص از طاعت، سبب را از معنی یافت نه معنی از سبب؛ بارخدایا چون یافت تو پیش از طلب و طالب است پس بنده از آنرو در طلب است که بیقراری بر او غالب است و طالب در طلب است در حالیکه مطلوب پیش از طلب حاصل است اینک تو را کاری است بس عجب عجبتر آنکه یافت نقد شد و طلب برنخاست حق دیده ور شد و پرده عزت بجا است
بخش ۴۴ : پیر طریقت گوید: توحید مسلمانان میان سه جمله است اثبات صفات بی افراط ونفی تشبیه بی تعطیل و بر ظاهر رفتن بی تخلیط حقیقت اثبات آنست که هر چه خدا گفت از خود بر بیان است و آنچه مصطفی فرموده از حق بر عیان است پس باید تصدیق و تسلیم در آن پیش گیری و بر ظاهر آن بایستی و آنرا مثل نزنی وبه خیال گرد آن نگردی که آنچه در علم خدا آید در خیال نیاید و باید از تفکر در آن بپرهیزی و تکلف و تأویل در آن نجوئی این است توحید که با آن به بهشت روند و از دوزخ برهند و از خشم حق آزاد شوند
بخش ۴۵ : پیر طریقت گوید: خدایا عارف تو را به نور تو میداند و از شعاع وجود عبارت نمی تواند موحد تو را به نور قرب می شناسد و در آتش مهر میسوزد از ناز باز نمی پردازد مسکین او که تو را به صنایع شناخت و درویش او که تو را به دلائل جست از صنایع آن باید جست که در آن گنجد از دلائل آن باید خواست که از آن زیبد حقیقت توحید بر زبان خبر چگونه آویزد؟ و استدلال و اجتهاد چسان به آن پیوندد؟ توحید عارف یافتن است در غفلت، ناخواسته درآمده و بنده با خود پرداخته و در مشاهده قریب و مطالعه جمع افروخته مهر ازل سود کرده و دو گیتی بزیان برده
بخش ۴۶ : پیر طریقت گوید: خدایا نشان این کار ما را بی جهان کرد تا از تن نشان ما را هم نهان کرد دیده وری تو بنده را بی جان کرد و مهر تو سود دو گیتی زیان کرد خدایا دانی به چه شادم؟ نه آنکه بخویشتن به تو افتادم تو خواستی نه من خواستم دوست بر بالین دیدم از خواب برخاستم
بخش ۴۷ : پیر طریقت گوید: ندیدن سبب نادانی است ولی با سبب بماندن شرک است اینکه خداوند در این آیت با ذکر لزوم نیکی با پدر و مادر یادی هم از همسایگان کرد و مراعات حقوق ایشان بنمود از آنجاست که همسایگان بسیارند و حقوق ایشان به اندازه نزدیکی و دوری آنهاست یکی همسایه خانه است ودومی همسایه نفس و سومی همسایه دل و چهارمی همسایه جان همسایه خانه آدمیزاد است و همسایه نفس فرشته است و همسایه دل آرایش دانش است و همسایه جان حق تبارک و تعالی است رعایت حق همسایه خانه آنست که مراعات حال او کنی و بمواسات خویشتن پیوسته او را از خود خشنود و آسوده داری حق همسایه نفس آنست که او را بطاعت خویش شاد داری و از گناهکاری اندوهگین نکنی حق همسایه دل آنست که معرفت و دانش خود را از شائبه بدعت وآلایش فتنت و حیرت پاک گردانی و به لباس شریعت و پیرایه حکمت آراسته فرمائی حق همسایه جان آنست که اخلاق پاکیزه کنی و اطراف و جوانب را ادب کنی و خاطر پر از حرمت داری و قدم از دو گیتی برگیری و از خود باز رسته و حق را یکتا شوی پیر طریقت گوید: الهی فریاد از این خواری خود که کسی را ندیدم بزاری خود الهی از حسرت چندان اشک باریدم که به آب چشم خویش تخم درد بکاریدم به امید اینکه سعادت ازلی دریابم این همه درد پسندیدم وردیده من یکبار بر تو آمد در آن دیده خود را نادیدم
بخش ۴۸ : پیر طریقت گوید: خداوندا یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر خداوندا، این بیچاره را چه تدبیر؟ بار خدایا درماندم نه از تو لکن درماندم در تو، اگر هیچ غائب باشم گوئی کجائی؟ و چون بدرگاه آیم در رانگشائی! پروردگارا چون نومیدی در ظاهر اسلام حرمان است و امید در عین حقیقت بی شک نقصان میان این و آن رهی را با توچه درمان است؟ و چون شکیبائی در شریعت از پسندیدگی نشان است و ناشکیبائی در حقیقت عین فرمان است میان این و آن را با تو چه برهان است؟ خداوندا هر کس را آتش در دل است و این بیچاره را آتش در جان از آنست که هرکس را سروسامانی است و این درویش را نه سرو نه سامان
بخش ۴۹ : پیر طریقت گوید: خداوندا موجود نفسهای جوانمردانی حاضر دلهای ذاکرانی از نزدیک نشانت میدهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند نزدیکتر از جانی
بخش ۵۰ : پیر طریقت گوید: نشان یافت اجابت دوستی رضاست و افزاینده آب دوستی وفا است گنج دوستی همه نور است و بار درخت دوستی همه سرور هر که از دو گیتی جدا ماند در دوستی معذور است و هر که از دوست پاداش دوستی خواهد ناسپاس است دوستی دوستی حق است و دیگر همه وسواس نزدیکتر منزل بخداوند دوستی است دوستی درختی است که بار سر درآرد و ازاد همه گلهای انس روید دوستی ابری است که همه نور بارد و شرابی است که همه شهد سازد و راهی است که همه مشک و عبیر آرد رقم دوستی ازلی است و داغ آن ابدی
بخش ۵۱ : پیر طریقت گوید: در توحید تسلیم پیشه کن هرچه از عقل رود باک نیست و در خدمت طاعت پیشه کن هرچه از معاملت فرو شود باک نیست و در زهد فراغت پیشه کن اگر گنج قارون در دست تواست باک نیست و ازخداوند خداوند جوی از هر که بازمانی باک نیست
بخش ۵۲ : پیر طریقت گوید: ای مستان پرشهوت و ای خفتگان غفلت! شرم دارید از خداوندی که خیانت چشمها را می داند و باطن دلها را می بیند کجا است ذوالفقار حیدری تا در عالم انصاف برین مستان بی ادب حد شرعی براند و این غافلان خفته را بجنباند؟
بخش ۵۳ : پیر طریقت گوید: آه از روز اول اگر آنروز عنایت باشد طاعت سبب مثوبت است و معصیت باعث مغفرت و اگر آن روز عنایت نباشد طاعت سبب ندامت و معصیت باعث شقاوت است، شکر که شیرین آمد نه بخویشتن آمد و حنظل که تلخ آمد نه بخود آمد کار نه بآنست که از یک کسی کسل آید و از کس دیگر عمل کار آن دارد که در ازل شایسته کار آید خدایا اگر در کمین راز تو بما عنایت نیست سرانجام قصه ما جز حسرت وندامت نه؟
بخش ۵۴ : پیر طریقت گوید: در بادیه می شدم درویشی را دیدم که از گرسنگی و تشنگی چون خیالی کشته و سر تا پای او خونابه گرفته به تعجب در وی نگریستم و خدای را یاد میکردم ناگهان چشم باز کرد و گفت این کیست که امروز در خلوت ما رحمت آورد؟ در این حال ناگهان از سر وجد خویش برخاست و خود را بر زمین میزد و مشاهده ای که در پیش داشت جان نثار همی کرد و می گفت
بخش ۵۵ : از پیر طریقت معنی ارادت پرسیدند گفت نفسی است میان علم و وقت در ناحیه ناز در محله دوستی در سرای نیستی که چهار حد دارد یکی با آشفتگان دیگری با غریبان سومی با بیدلان چهارم با مشتاقان است آنگاه گفت ای مهربان فریاد رس، عزیز آنکس که با تو یک نفس ای یافته ویافتنی از مرید چه نشان دهند جز بی خویشتنی همه خلق را محنت از دوری است و مرید را از نزدیکی همه را تشنگی از نایافت آب و مرید را از سیرآبی الهی یافته می جویم بادیده ورمیگویم چه جویم که دارم؟ که بینم چه گویم؟ شیفته این جست و جویم گرفتار این گفت وگویم!
بخش ۵۶ : پیر طریقت گوید: این آیه لاتدرکه الابصار و هو یدرک الابصار سیاست قدیم بودن صفت است که از صحرای بی نیازی جلال خود بر ساکنان راه جلوه می کند و می گوید ما را دیده های فائی و عقلهای ناتوانی در نیابد و عقل عاقلان را در ذات و صفات ما پیمانه ای نه وهم و فهم از ما چه نشان دهد که منشور صفات ما لیس کمثله شی وصف جبروت مالم یزل و لا یزال است صفت حدوث را با جلال قدم چه کار؟ (فاعتبرو ایا اولی الابصار) اگر نه آفتاب جلال (و هو یدرک الابصار) از ولایت لطیف و خبیر بر شما تافتی عواصف (لاتدرکه الابصار) و ما را ز جان شما درآوردی و به کتم عدم بازبردی لکن جل جلاله به لطف معروف و به بنده نوازی موصوف به فضل خود پذیرنده همه پرستندگان و به کرم خود سازنده کار بندگان در دو جهان
بخش ۵۷ : پیر طریقت گوید: ای جوان مرد، این زندگانی دنیا باد است تا بنگری از دست رفته و این دنیا چون خنده دیوانگان است و گریه مستان دیوانه بی شادی خندد و مست بی اندوه گرید! دنیا مثال یخ است در آفتاب نهاده یا شکر که در دهان نهاده بزودی از هم میریزد، آری بس شیرین است لکن تا در دهن نهادی گداخت دنیا تماشاگاهی خوش است لیکن تا بنگری گذشت و تا دل در اوبستی رفت اگر ذلت مرگ نبودی (انا ربکم الاعلی) از اطراف عالم برآمدی ولی چندین صدها از خواجگان بینی که چون گل پربار بشکفته بودند همه از بار ریخته و در گل خفته پس چرا عبرت نگیری و در سرانجام کار خود اندیشه نکنی که خداوند فرمود بزودی خواهی دانست که فرجام کار را چه کسی است؟ آری بدانید که این دنیا تا کجا رسد و سرای پیروزی و جاودانی کرا رسد؟ به بینید که درویشان شکسته را بر مرکب کرامت چون آرند و خواجگان بی معنی را به تازیانه خشم چون رانند؟!
بخش ۵۸ : پیر طریقت گوید: هر که از در تصدیق و تسلیم درآید ویرا از سه شربت یکی دهند یا شربتی از معرفت تا دل وی بحق زنده گردد یا زهری که نفس اماره در زیر قهر او کشته گردد یا شرابی که جان از وجود او مست و سرگشته گردد از اینجا یافت حقیقت وانس صحبت آغاز کند و لذت خدمت و حلاوت طاعت بیابد و سرور معرفت در پیوندد و بروح مناجات رسد تا چنان شود که گوید
بخش ۵۹ : پیر طریقت گوید: ای مسکین نگر تا به روزگار امن و صحت و عافیت و نعمت فریفته نگردی و اگر روزی مرادیت آید از دنیا ایمن ننشینی که زوال نعمت و بطش جباری بیشتر بوقت امن و آسایش و آرایش آید چه اگر کسی در آیات قرآن تدبر کند داند که این بساط لهو و لعب در نوشتنی است و این خانه های پرنقش و نگار گذشتنی است و این جهانیان و جهانداران که خسته دهرند و مست شهوت در سفینه خطرند و در گرداب هلاک
بخش ۶۰ : پیر طریقت گوید: وعده دوستان اگر تخلف شود خود نوعی تأنس است چه که وعده واپس داشتن و روزها در پیش وعده افکندن جز در مذهب دوستی نپسندند، که در دوستی ها، بیوفائی عین وفاست نبینی که خداوند با موسی این معاملت کرد و اوراسی روز وعده داد چون بسر وعده رسید ده روز دیگر برآن افزود که موسی در آن خوش بود زیرا آن سی روز را سرمایه شمرد و آن ده روز را سود و گفت کاش بار دیگر کلام حق می شنیدم چون برآن میافزود هر کس را امیدی است و امید عارف دیدار عارف بی دیدار نه بمزد حاجت است نه با بهشت کار همگان بر زندگی عاشقند و مرگ بر ایشان دشوار عارف بمرگ محتاج است بر امید دیدار گوش به لذت سماع برخوردار و حق مهر را وام گزار دیده آراسته روز دیدار جان از شراب وجود مستی بی خمار
بخش ۶۱ : پیر طریقت گوید: نیازمند را رد نیست و در پس دیوار نیاز مکر نیست و دوست را چون نیاز وسیلتی نه موسی چون به مقام مناجات رسید درخت امیدش به برآمد و شب جدائی فروشد و روز وصل برآمد و موسی را شوق در دل و ذکر بر زبان و مهر بر جان و عصا در دست ندا آمد که ای موسی وقت راز است و هنگام ناز و روز باز ای موسی حاجت چه داری؟ از عطا چه خواهی؟ می خواه تا بخشم می گوی تا نیوشم
بخش ۶۲ : پیر طریقت گوید: الست بربکم کرامت خدا است و بلی نیکوئی واحسان او است که داعی و مجیب هر دو یکی است و پرسنده و پاسخ گوینده خداوند است آن چنان که خداوند بنده خود را خواند و او را به خود نیوشید و گوش شنوا داد و خود جواب داد و به بنده جواب بخشید
بخش ۶۳ : پیر طریقت گوید: خدایا چه یاد کنم که خود همه یادم من خرمن نشان خود همه را فرا باد نهادم ای یادگار جانها ویاد داشته دلها و یاد کرده زبانها به فضل خود ما را یاد کن و به یاد لطیفی ما را شاد کن آمین خدایا گرفتار آن دردم که تو داروی آنی، در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی، بنده آن ثنایم که تو سزاوار آنی، من در تو چه دانم تو دانی، تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی
بخش ۶۴ : پیر طریقت گوید: مخلص همه از او بیند، عارف همه به او بیند موحد همه او بیند هر هست که نام برند عاریتی است هست حقیقی او است دیگر تهمتی است مرید مزدور است و مراد همان مهمان مزد مزدور در خور او است و پذیرائی مهمان در خور میزبان، مهمان بسته کاری است که در سر آنست و دیده او دیده وری عیان است و جان او در سر مهر اوتاوان است جان او همه چشم سر او همه زبان است آن چشم و زبان در نور عیان ناتوان است
بخش ۶۵ : پیر طریقت گوید: خدایا از بیم تو توانم بود که به جان رسیدم هیچ ندانم که با چنین نفس با چنین کار چون افتادم؟ هیچ عبرت نگرفتم و خلقی بعبرت خود ندیدم هر چند کوشیدم که یک نفس خود را شایسته تو بینم ندیدم، دانی که نه بی تو خود را این روز گزیدم خداوندا مران کسی را که خود خواندی ظاهر مکن جرمی را که خود پوشیدی کریما میان من و تو داور توئی آن کن که سزاوار آنی نه آن چنان که سزای ماست
بخش ۶۶ : پیر طریقت گوید: الهی از دو دعوی به زینهارم و از هر دو به فضل تو فریاد خواهم از آنکه پندارم به خود چیزی دارم یا پندارم که بر تو حقی دارم، خداوندا از آنجا که بودیم برخاستیم لکن به آنجا نرسیدیم که خواستیم، خدایا هر کس نه کشته خودی است مردار است و مغبون کسی که نصیب او از دوستی گفتار است
بخش ۶۷ : پیر طریقت گوید: الها، ای دهنده عطا و پوشنده خطا، الهی کار پیش از آدم و حوا است و عطا پیش از خوف و رجا است اما آدمی به سبب دیدن مبتلا است، خاصه خداوند آن بنده ایست که از سبب دیدن رها است اگر آسیای احوال گردان است قطب مشیت بجا است پس حکم آنست که در ازل راندند، قسمت آنست که در ازل کردند یکی را رقم سعادت کشیدند و معصیت او را زیان نه یکی را حکم به شقاوت کردند و از طاعت او سودی نه
بخش ۶۸ : پیر طریقت گوید: الهی نه دیدار تو را بها است و نه رهی را صحبت سزا است ونه از مقصود ذره ای در جان پیداست! پس این درد و سوز در جهان چرا است؟ پیدا است که بلا را در جهان چند جا است این همه سهم است اگر روزی به این خار خرما است
بخش ۶۹ : پیر طریقت گوید: خدایا این دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم. خدایا نیارم گفت که این همه چرا بهره من؟ نه دست رسد مرا به معدن چاره من. نوح نهصد و پنجاه سال بر زخم و ضرب و بلا و عناء قوم خویش شکیبایی همیکرد و خدایرا شکر همیگفت نه آن بلا و رنج از وی کاست نه او از سر آن صبر و بردباری برخاست! دانست که بلا بستر پیغمبران است و همدم دوستان و هر که در آن بلا صبر کند دوستی حق را سزاست. مصطفی فرمود: چون خداوند بندهای دوست بدارد بلاها بدو فرستد تا پروای دیگرانش نبود و چون بر بلا صبر کند از خاصگیان حضرتش کند.
بخش ۷۰ : پیر طریقت گوید: خدایا، چه خوش روزی که خورشید جلال تو بهما نظر میکند! چه خوش وقتی که مشتاق از مشاهده جمال تو ما را خبری دهد! جان خود را طعمه بازی سازیم که در فضای طلب تو پرورانی کند و دل خود نثار دوستی کنیم که بر سر کوی تو آوازی دهد؛ چون هلال از مسجد بیرون رفت رسول خدا فرمود: «از عمر این جوان سه روز بیش نمانده» ابو هریره گفت: «چرا خبرش نکنی؟» گفت: «هر چند وی به مرگ اندوه ندارد، لکن من نخواستم بر اندوه وی بیفزایم»
بخش ۷۱ : پیر طریقت گوید: آدمی هر چند کوشید با حکم خدا برنیامد، کوشش بنده بارد ازلی برنیامد عبادت او با داغ خدای برنیامد ایست ما با نه ایست حق بر نیامد جهد ما با مکر نهانی برنیامد مفلس گشتیم کسی را برما رحمت نیامد دنیا به سر آمد و اندوه ما بسر نیامد خدایا نصیب این بیچاره از این کار همه درد است مبارک باد که مرا این درد سخت در خورد است بیچاره آنکس که از این درد فرد است حقا که هر کس بدین درد ننازد ناجوانمرد است زیرا
بخش ۷۲ : پیر طریقت را از انفاس نیک بختان و بدبختان و فرق میان آنان پرسیدند، گفت: نفس بدبخت دود چراغی است کشته در خانه ای تنگ و بی در و نفس نیک بخت چشمه ایست روشن و روان در بوستانی آراسته به بر
بخش ۷۳ : پیر طریقت گوید: خدایا نور دیده آشنایانی روز دولت عارفانی چراغ دل مریدانی و انس جان غریبانی آسایش سینه محبانی نهایت همت قاصدانی مهربانا حاضر نفس واجدانی سبب دهشت والهانی نه بچیزی مانی که گویم چنانی آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی جانهای جوانمردان را عیانی و از دیده ها امروز نهانی
بخش ۷۴ : پیر طریقت گوید: سبب ندیدن نادانی است اما با سبب ماندن شرک است، از سبب برگذر تا به مسبب رسی، در سبب دل مبند تا در خود برسی، عارف را نه چشم بر لوح است نه بر قلم نه بسته حوا است و نه اسیر آدم عطشی دارد دائم هر چند قدحها دارد مادام، ای مهیمن اکرم و ای مفضل ارحم یک بار قدح بازگیر تا این بیچاره برزند دم
بخش ۷۵ : پیر طریقت گوید: خدایا، در سر گریستنی دارم دراز ندانم که از حسرت گریم یا از ناز؟ گریستن از حسرت نصیب یتیم است و گریستن شمع بهر ناز، از ناز گریستن چون بود؟ این قصه ایست دراز اهل خدمت دیگرند و اهل صحبت دیگر، اهل خدمت اسیران بهشتند و اهل صحبت امیران بهشت! اسیران در ناز و نعیم اند و امیران با راز ولی نعمت مقیم
بخش ۷۶ : پیر طریقت گوید: خدایا جلال عزت تو جای اشارت نگذاشت و محو و اثبات تو راه اضافت برداشت تا کم گشت آنچه بنده در دست داشت، خداوند از ان تو میفزود و زان رهی (بنده) می کاست تا آخر آن ماند که اول بود راست!
بخش ۷۷ : پیر طریقت گوید: سبب ندیدن نادانی است اما با سبب ماندن شرک است بهشت در میان ندیدن بی شرعی است اما با بهشت ماندن دون همتی است از روی احکام شریعت اگر کسی در غاری نشیند که راهگذر مردم بر او نبود، و آنجا گیاه هم نباشد در آنحال و در آنجا توکل حرام است که او در هلاک خویش شده و فرمان حق در کار اقسام روزی و انواع خلق را ندانسته است خدایا آبا عنایت تو به سنگ رسید سنگ بار گرفت سنگ درخت رویانید درخت میوه بار گرفت چه درختی؟
بخش ۷۸ : پیر طریقت گوید: هیچکس این راه را نبرید تا سه چیز بهم ندید؛ از سلطه نفس رسته دل با مولی بسته و سر به اطلاع حق آراسته
بخش ۷۹ : پیر طریقت گوید: الهی این چه بتر (بدتر) روزیست؟ ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزی است خدایا می لرزم از آنکه نه ارزم چه سازم جز آنکه میسوزم تا از این افتادگی برخیزم! خداوندا از بخت خود چون پرهیزم و از بودنی کجا گریزم؟ و تا چاره را چه آمیزم؟ و در هامون کجا گریزم؟ کریما دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم نیارم گفت که این همه چرا بهره من؟ نه دست رسد مرا به معدن چاره من!
بخش ۸۰ : پیر طریقت گوید: همه چیزها را عبارت آسان است و یافت دشوار و در توحید یافت آسانست و عبارت دشوار، عبارت توحید از عقل بیرون است و عین توحید از توهم مصون و حادث در ازلی گم است، توحید آنست که جز از یکی نبود معروف بود عارف نبود، مقصود بود قاصد نبود موحد آنست که او را جز از او نبود تا آنگاه که این خود نبود همه خود او بود
بخش ۸۱ : توحید سه قسم است:
بخش ۸۲ : خدایا معنی دعوی صادقانی فروزنده نفسهای دوستانی آرام دل غریبانی، چون در میان جان حاضری از بیدلی می گویم که کجائی؟
بخش ۸۳ : پیر طریقت گوید:با عارفی بزرگوار در سفری بودم به منزلی فرود آمدیم شیری بیامد و نزد ما بخفت من از بیم برخاستم و بر درختی شدم و تا بامداد بر شاخ درخت می بودم ولی عارف بخفت و از شیر نهراسید روز دیگر بمنزل دیگر فرود آمدیم شب پشه ای بر او نشست و تا بامداد از آزار پشه می نالید او را گفتم ای شیخ دوش از شیر به آن عظمت باک نداشتی و نیندیشیدی امشب از پشه ای بدین ضعیفی چرا چنین ناله کنی؟
بخش ۸۴ : ای بوده و هست و بودنی، گفتت شنیدنی مهرت پیوستنی و خود دیدنی ای نور دیده و ولایت دل و نعمت جان و همیشه مهربان نه ثنای تو را زبان نه دریافت تو را درمان ای هم شغل دل و هم غارت جان، خورشید شهود یک بار از افق عیان برآر و از ابر وجود قطره ای چند بر ما، باران بار
بخش ۸۵ : پیر طریقت گوید: خدایا بهر صفت که هستم بر خواست تو موقوفم به هر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم، تا جان دارم رخت از این کوی برندارم هر کس که توآن اوئی بهشت او را بنده است و آن کس که تو در زندگانی او هستی زنده جاوید است، خداوندا گفتار تو راحت دل است و دیدار تو زندگی جان، زبان به یاد تو نازد و دل به مهر وجان به عیان
بخش ۸۶ : پیر طریقت گوید: روزگاری او را می جستم خود را مییافتم اکنون خود را می جویم او را می یابم ای حجت را یاد و انس را یادگار چون حاضری این جستن بچه کار؟ خدایا یافته می جویم با دیده ور میگویم که دارم چه جویم؟ که می بینم چه گویم؟ شیفته این جست و جویم گرفتار این گفت و گویم، ای پیش از هر روز و جدا از هر کس مرا در این سوز هزار مطرب نه بس
بخش ۸۷ : پیر طریقت گوید: این دوستی و محبت تعلق بخاک ندارد بلکه تعلق به نظر ازلی دارد، اگر علت محبت خاک بودی در جهان خاک بسیار است که نه جای محبت است لکن قرعه از قدرت خود بزد ما برآمدیم و فالی از حکمت بیاورد و آن ما بودیم پس خداوند به حکم ازل به تو نگرد نه بحکم حال
بخش ۸۸ : پیر طریقت گوید: ای جوانمرد، آدم تا وقتی قالب قدرت ندیده و در پرده صنع لطف نیامده و نور سر علم بر او نتافته و سر مواصلت و حقیقت محبت به او روی ننموده بود خاک بود اکنون که آن معانی ظاهر گشت و این در حقایق در دل وی نهادند او را خاک مگو که او را پاک گو و اورا لؤلؤ مکنون گو، اگر کیمیا که ساخته خلق است میشاید که مس را زر کند چرا محبتی که صفت حق است نشاید خاک را از تیرگی پاک و تاج تارک افلاک کند؟
بخش ۸۹ : پیر طریقت گوید: ای مسکین هیچ بیماری سخت تر از بیماری ضعف یقین نیست یقین با حق درست کن که دست تراست اسم یقین است علم یقین است عین یقین است حق یقین است و حقیقت حق یقین است، اسم یقین عوام راست علم یقین خواص راست عین یقین خاص خاصان راست حق یقین پیمبران راست حقیقت حق یقین محمد مصطفی راست مرد به یقین مرد گردد یقین باید بزبان رسد تا گوینده آید به چشم رسد تا بیننده آید به گوش رسد تا شنونده آید به دست رسد تا گیرنده آید به پای رسد تا رونده آید
بخش ۹۰ : پیر طریقت گوید: ایمان ما از راه سمع است نه حیلت عقل به قبول و تسیلم است نه به تأویل و تصرف دل اگر گوید چرا؟ گوئی من امر را سرافکنده ام، عقل اگر گوید که چون؟ پاسخ ده که من بنده ام ظاهر قبول کن و باطن بسپار
بخش ۹۱ : پیر طریقت گوید: ای جوانمرد فردا که بندگان بعزت وصال او رسند وشاهدهای قرب ربیند آنچه عطا دهد به قدر طاقت تو دهد نه به قدر عظمت و جلال خود و از اینجا گفته اند که خداوند با موسی از حیث موسی سخن گفت و اگر از حیث عظمت و جلال با موسی سخن می گفت موسی ذوب می شد
بخش ۹۲ : پیر طریقت گوید: ای کارنده غم پشیمانی در دلهای آشنایان وای افکننده سوز در دل تائبان، ای پذیرنده گناهکاران و معترفان کس با زنیامد تا باز نیاوردی وکس راه نیافت تا دست نگرفتی
بخش ۹۳ : پیر طریقت گوید: خداوند صحبت نه مزدور است و مزدور بحقیقت مغرور است و تا مرد مزدور است از صحبت دور و تا امر رامعظم و نهی را محترم دارد غرقه نور است و عباد رحمن به حقیقت ایشانند که بر ظاهر ایشان بند فرمان و در باطنشان نثار لطف رحمن است بند فرمان بر ظاهر نشان خائفان است و نثار لطف رحمن در باطن نشان مقربان است
بخش ۹۴ : پیر طریقت گوید: در هر حال شمار با مزدوران است با عارف چه شمار است؟ عارف خود مهمان است مزد مزدور و پذیرائی مهمان در خور میزبان است مایه مزدور حیرت و مایه عارف عیان است
بخش ۹۵ : پیر طریقت گوید: ای جوانمردان، چنین دانید که تن به خدمت حق زنده و دل به نظر او زنده تن که نه به خدمت او زنده بطال و بیکاره است و دل که نه به نظر او زنده مردار است و جان که نه به مهر او زنده به مرگ گرفتار است
بخش ۹۶ : پیر طریقت گوید: کار نه آن دارد که از کسی کسل آید و از کسی عمل، کار آن دارد که ناشایسته آمد در ازل ابلیس که او را مهتر مهجوران گویند چندین سال در کارگاه عمل بود اهل ملکوت همه طبل دولت او میزدند و ندانستند که در کارگاه ازل او را جامه دیگرگون بافته اند در کارگاه عمل او دیبا ومقراض همی دیدند ولی از کارگاه ازل او را خود گلیم سیاه آمد
بخش ۹۷ : پیر طریقت گوید: آنکس که جمع او درست باشد تفرقت او را زیان ندارد و آنرا که نسب درست باشد به عاق شدن از نسب بریده نگردد
بخش ۹۸ : پیر طریقت گوید: ای جوانمرد دل عارف به هیئت پیرایه است که گل در آن کنند هر چند گل در پیرایه می کنند تا آتش در زیر آن نکنند گلاب بیرون ناید وبوی ندهد و آتشی که در دل عارف زنند بی دود باشد
بخش ۹۹ : پیر طریقت گوید: بر قرب می نگر تا انس زاید به عظمت می نگر تا حرمت فزاید، میان این و آن منتظر می باش تا سبق عنایت خود چه نماید؟ که امر امر اوست از پیش و از پس!
بخش ۱۰۰ : پیر طریقت گوید: بسی نماند که آنچه خبر است عیان شود و همه آرزوها نقد شود و خورشید وصال از مشرق یافت تابان شود و آب مشاهدت در جوی ملاطفت روان گردد قصه آب و گل نهان شود ودوست ازلی عیان گردد، کارها همچنان که دوست خواهد چنان شود دیده و دل و جان هر سه بدوست نگران گردد
بخش ۱۰۱ : پیر طریقت گوید: خواب بر دوستان در دو جهان حرام است در عقبی از شادی وصال در دنیا از غم فراق در بهشت باشادی مشاهدت خواب نه و در دنیا با غم حجاب خواب نیست
بخش ۱۰۲ : پیر طریقت گوید: هر رونده که راه رود به هر منزل که رسد بروی فرض است که صدق از خود طلب کند و حقیقت آن از خویشتن باز جوید و بظاهر آن قناعت نکند تا آن مقام او را درست شود آن چنان که زاهد در زهد محب در محبت مشتاق در شوق و متوکل در توکل و خائف در خوف و راجی در رجا و راضی در رضا باید صادق باشد و صدق باطن داشته باشد
بخش ۱۰۳ : پیر طریقت گوید: الهی به قدر تو نادانم و سزای تو را ناتوانم در بیچارگی خود سرگردانم و روزبروز بر زیانم چون منی چون بود چنانم و از نگرستن در تاریکی به فغانم که بر هیچ چیز هست ماندانند ندانم چشم بر روزی دارم که تو بمانی و من نمانم، چون من کیست که آن روز به بینم ور به بینم فدائی آنم
بخش ۱۰۴ : پیر طریقت گوید: آه از این علم ناآموخته گاه در آن غرقم و گاه سوخته گوینده از این باب علم چون دریاست گاه در مد و گاه در جزر چون در مقام انبساط باشد جهانرا صفوت و صفا پر کند و چون در مقام هیبت بود عالم را از بشریت پر کند و از بابهای فتوح علم لدنی خواب نیکو و دعای نیکان و قبول دلها است
بخش ۱۰۵ : پیر طریقت گوید: ای عزیزان و برادران هنگام آن بود که از این دریای هلاک نجات یابید واز ورطه هولناک فترت برخیزید نعیم باقی را باین سرای فانی نفروشید نفس بی خدمت بیگانه است بیگانه مپرورید دل بی بیداری غول است با غول مصاحبت نکنید نفس بی آگاهی باد است باباد عمر مگذرانید به اسم و رسمی از معنی و حقیقت قانع مباشید و از مکرنهانی ایمن منشینید از خاتمه کار و نفس بازپسین همواره باید نگران و برحذر باشید
بخش ۱۰۶ : پیر طریقت گوید: این شغل در بهشت شغل عامه مؤمنان است اما مقربان مملکت و خاصان حضرت مشاهدت از مطالعه شهود و استغراق وجود یک لحظه هم با نعیم بهشت نپردازند و به زبان حال همیگویند:
بخش ۱۰۷ : پیر طریقت گوید: آه از دوستی که همه گرد بلا انگیزد آب چشمه چشم ریزد، آتشی است که جان و دل سوزد معلمی است که همه بلا وجور آموزد، از کشتن عاشقان همواره دست در خون دارد چون حجره از کوی عافیت بیرون دارد هر جا که نزول کند جان به پذیرائی خواهد تا عافیت در سر بلا شود و فراغت در سر شغل رود
بخش ۱۰۸ : پیر طریقت گوید: ای مسکین فردای قیامت که سران و سرهنگان دین را در پناه لطف و کرم خداوندی جا دهند ندانم که تو را با این سینه آلوده و عمل شوریده کجا نشانند و رختت کجا فرونهند؟ زخمی که در آن نهادی درد نکند نشان آنست که در آن نهاد حیات نیست، اگر بیماری آخر ناله ای کو؟ اگر بی یار و یاوری آخرطلبی کو؟
بخش ۱۰۹ : پیر طریقت گوید: الهی همه عالم تو را می خواهند تا تو که را خواهی که اگر بماند تو او را در راهی، ای جوانمرد آنرا که خواست در ازل خواست و آنرا که نواخت در ازل نواخت کارها در ازل کرده و امروز مینماید سخنها در ازل فرموده و امروز می شنواند خلعتها در ازل دوخته و امروز می پوشاند
بخش ۱۱۰ : پیر طریقت گوید: الهی تو آنی که از بنده ناسزا بینی و به عقوبت نشتابی از بنده کفر می شنوی و نعمت از او باز نگیری و توبت و انابت بر او عرضه کنی و به پیغام و خطاب خود او را بازخوانی و اگر باز آمد او را وعده مغفرت دهی پس چون با دشمن بدکردار چنینی با دوستان نیکوکار چونی؟
بخش ۱۱۱ : پیر طریقت گوید: به قرب می نگر تا از اوانس زاید و به عظمت نگر تا حرمت افزاید میان این و آن منتظر باش تا سبق ازل خود چه نماید؟
بخش ۱۱۲ : پیر طریقت گوید: سعادت بنده در سه چیز است و روی بندگی به آن سه چیز روشن است اشتغال زبان به ذکر حق استغراق دل به مهر حق و امتلاء سر از نظر حق که نخست از حق نظر آید، آنگاه دل به مهر بیاراید و زبان بر ذکر دارد
بخش ۱۱۳ : پیر طریقت گوید: اگر همه ملک جهان و کشور بنی آدم را زیر نگین تونهند و کلید خزانه های دنیا را جملگی بتو دهند چون سرانجام آن فنا است، دل بر آن نهادن خطاست اینک چند حکمت و پند از حکیمان و بزرگان بمناسبت فنا و بقا:
بخش ۱۱۴ : پیر طریقت گوید: الهی هر چند ما گنه کاریم تو غفاری هر چند ما زشت کاریم تو ستاری پادشاها گنج فضل تو داری و بی نظیر و بی یاری سزد که خطاهای ما را درگذاری
بخش ۱۱۵ : پیر طریقت گوید: اگر مردم نور قرب در عارف بینند همه بسوزند و اگر عارف نور قرب در خود بیند بسوزد شناختن قرب در میان زبان و گوش نگنجد که آن راهی تنگ است و از همراهی آب و گل زبان قرب را ننگ است هرگاه که قرب روی نمود عالم و آدم را چه جای درنگ است
بخش ۱۱۶ : پیر طریقت گوید: ای در راه طلب حق به اول قدم فرو مانده ای با هزار مرکب میان بادیه تکلیف درمانده، ای با هزار شمع و چراغ سر یک موی دولت نادیده، ای در خزانه تبت افتاده و بوی مشک بشامت نرسیده، ای باهمه غواصان به دریا فرو شده و هیچ چیز بدست نیاورده و خویشتن را نیز از دست بداده، ای دیر آمده و زود بازگشته، ای بجای شراب سرور سراب غرور خریده و دل و دین به بها داده
بخش ۱۱۷ : پیر طریقت گوید: الهی من به قدر و شأن توا نادانم، سزای تو را ناتوانم در بیچارگی خود سرگردانم و روز بروز در زیانم چون منی چون بود؟ چنانم و از نگرستن در تاریکی بفغانم که خود هستمان را بر هیچ دانم و چشم بروزی دارم که تو مانی و من نمانم چون من کیست اگر آنروز بینم و اگر به نبینم به جان فدای آنم
بخش ۱۱۸ : پیر طریقت گوید: الهی دوستدار از زبان خاموش است ولی حالش همه زبان است و گر جان در سر دوستی کرد شاید که دوست او را بجای جان است غرق شده آب نبیند که گرفتار آن است به روز چراغ نیفروزند که روز خود چراغ جهان است
بخش ۱۱۹ : پیر طریقت گوید: از جمال و جلال دوست کسی لذت یابد کش دیده باز است
بخش ۱۲۰ : پیر طریقت گوید: بنده در ذکر بجائی رسد که زبان در دل رسد و دل در جان رسد و جان در سر رسد و سر در نور رسد دل بازبان گوید خاموش جان با دل گوید خاموش سر با جان گوید خاموش الهی او که یکنظر دید عقل او پاک برمید پس او که همیشه بدیده دل دید چگونه بیارمید؟ شگفت کاریست کار کسی در او مینگرد و او را هم از او میجوید او با جوینده خود همراه است پس این جستن او را چه بکار است؟