برگردان به زبان ساده
پیر طریقت گوید: نیازمند را رد نیست و در پس دیوار نیاز مکر نیست و دوست را چون نیاز وسیلتی نه موسی چون به مقام مناجات رسید درخت امیدش به برآمد و شب جدائی فروشد و روز وصل برآمد و موسی را شوق در دل و ذکر بر زبان و مهر بر جان و عصا در دست ندا آمد که ای موسی وقت راز است و هنگام ناز و روز باز ای موسی حاجت چه داری؟ از عطا چه خواهی؟ می خواه تا بخشم می گوی تا نیوشم
هوش مصنوعی: پیر راه و عرفان میگوید: کسی که دچار نیاز است هرگز رد نمیشود و در پشت دیواری که نیاز ایجاد کرده، مکر و فریب نیست. دوستی که نیازهایش وسیلهای برای ارتباط است، مانند موسی است که وقتی به مقام مناجات رسید، امیدش شکوفا شد. آن شب جداییاش به پایان رسید و روز وصالش فرا رسید. در دل موسی شوقی بود، ذکر و یاد خدا بر زبانش جاری و عشق در جانش وجود داشت. با عصا در دست، ندا شنید که ای موسی، این وقت راز و نیاز است و روزی برای وصال. ای موسی، حاجت تو چیست؟ از عطا چه میخواهی؟ اگر چیزی میخواهی، بگو تا بشنوم.
بنده که وابسته حق و شایسته مهر او باشد او را به عنایت بیارایند و به فضل بار دهند و بمهر خلعت پوشانند و به کرم بنوازند تا گستاخ گردد آنگاه او را میان غیرت و مهر می گردانند گهی غیرت در بندد تا رهی در خواهش آید گهی مهر در بگشاید تا رهی به عیان نازد
هوش مصنوعی: کسی که وابسته به حق و شایسته محبت او باشد، با لطف و نعمتهای او آراسته میشود و با محبت پوشش داده میشود و با بخشش نوازش میگردد. این فرد به تدریج جسور میشود و سپس در حالتی میان غیرت و محبت قرار میگیرد؛ گاهی غیرت او را در بند میکند تا به خواستههایش برسد و گاهی محبت او را رها میکند تا جلوهگری عشق را به وضوح ببینیم.
الهی مشرب می شناسم اما واخوردن نمی یارم دل تشنه و در آرزوی قطره ای می زارم سقایه مرا سیراب نکند من در طلب دریایم بر هزار چشمه و جوی گذر کردم تا بوکه دریا در یابم در آتش عشق غریقی دیدی؟ من چنانم! در دریا تشنه ای دیدی؟ من آنم، راست بحیرت زده ای مانم که در بیابانم، فریادم رس که از دست بیدلی به فغانم
هوش مصنوعی: من کسی را میشناسم که از نعمت الهی سیراب میشود، اما نمیتوانم از آن بهرهمند شوم. دلم تشنه است و در پی یک قطره آب تلاش میکنم. اگر چه سقای من نمیتواند من را سیراب کند، من به دنبال دریایی بزرگ هستم. از هزار چشمه و نهر عبور کردهام تا به دریا برسم. آیا کسی را در آتش عشق غرق شده دیدهای؟ من مثل او هستم! آیا در دریا بینهایت تشنهای دیدهای؟ من همانم. من در حیرتم و به خاطر بیخود شدم فریاد میزنم.
الهی غریب تو را غربت وطن است پس این کار را کی دامن است؟ چه سزاوار فرج است آن کس که بتو ممتحن است؟ کی هرگز بخانه رسد کسی که غربت او را وطن است الهی مشتاق کشته دوستی و کشته دوست دیدار تو را کفن است
هوش مصنوعی: ای خدا، غم غربت تو همانند غم وطن است. پس چه کسی میتواند این بار سنگین را تحمل کند؟ چه کسی سزاوار فرج و راحتی است، جز آنکه در آزمون عشق تو قرار دارد؟ هرگز کسی که غربت او را میهن ساخته است، به خانه نخواهد رسید. ای خدا، من مشتاق دیدار تو هستم، حتی اگر این به قیمت جانم تمام شود.
خدایا، چه خوش روزگاری است روزگار دوستان تو با تو چه خوش بازاری است بازار عارفان در کار تو چه آتشین است نفسهای ایشان در یاد تو، چه خوش دردی است درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو چه زیبا است گفت و گوی ایشان در نام و نشان تو
هوش مصنوعی: خدایا، چه روزهای خوشی است برای دوستانت که با تو هستند. چه بازار پررونق و زیبایی است برای عارفان که در مسیر تو گام برمیدارند. نفسهای پرشور آنها در یاد تو چه آتشینی دارد. درد و شوق عاشقان برای محبت و علاقمندیات چقدر دلنشین و زیباست، و گفتوگوهای آنان درباره نام و نشانههای تو چه جذاب و دلانگیز است.