نوروزنامه
خیام
»
نوروزنامه
کتاب «نوروزنامه» منسوب به خیام است و انتساب آن به خیام قطعی نیست.
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم : سپاس و ستایش مر خدای را جل جلاله، که آفریدگار جهان است و دارندهٔ زمین و زمان است و روزیده جانوران است و دانندهٔ آشکارا و نهان است. خداوند بیهمتا و بیانباز، و بیدستور و بینیاز، یکی نه از حد قیاس و عدد، قادر و مستغنی از ظهیر و مدد، و درود بر پیغمبران او از آدم صفی تا پیغمبر عربی محمد مصطفی صلی الله علیهم اجمعین، و بر عترت و اصحاب و برگزیدگان او. چنین گوید خواجه حکیم فیلسوف الوقت سید المحققین ملک الحکماء عمربن ابراهیم الخیام (رحمه الله علیه) که «چون نظر افتاد از آن جا که کمال عقل است هیچ چیز نیافتم شریفتر از سخن و رفیعتر از کلام. چه اگر بزرگوارتر از کلام چیزی بودی حق تعالی با رسول صلی الله علیه خطاب فرمودی، و گفتهاند بتازی و خیر جلیس فیالزمان کتاب، دوستی که بر من حق صحبت داشت و در نیک عهدی یگانه بود از من التماس کرد که سبب نهادن نوروز چه بوده است و کدام پادشاه نهاد است، التماس او را مبذول داشتم و این مختصر جمع کرده آمد؛ به توفیق جل جلاله».
بخش ۲ - آغاز کتاب نوروز نامه : درین کتاب که بیان کرده آمد در کشف حقیقت نوروز که به نزدیک ملوک عجم کدام روز بوده است و کدام پادشاه نهاده است و چرا بزرگ داشتهاند آن را و دیگر آیین پادشاهان و سیرت ایشان در هر کاری مختصر کرده آید، ان شاء الله تعالی. اما سبب نهادن نوروز آن بوده است که چون بدانستند که آفتاب را دو دور بود: یکی آنک هر سیصد و شصت و پنج روز و ربعی از شبانهروز به اول دقیقه حمل باز آید به همان وقت و روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند آمدن؛ چه هر سال از مدت همی کم شود. و چون جمشید آن روز را دریافت «نوروز» نام نهاد و جشن آیین آورد. و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند. و قصه آن چنانست که چون گیومرت اول از ملوک عجم به پادشاهی بنشست خواست که ایام سال و ماه را نام نهد و تاریخ سازد تا مردمان آن را بدانند. بنگریست که آن روز بامداد آفتاب به اول دقیقه حمل آمد. موبدان عجم را گرد کرد و بفرمود که تاریخ ازین جا آغاز کنند. موبدان جمع آمدند و تاریخ نهادند. و چنین گفتند موبدان عجم -که دانایان روزگار بودهاند- که «ایزد تبارک و تعالی دوانزده فریشته آفریده است. از آن، چهار فرشته بر آسمانها گماشته است تا آسمان را به هر چه اندروست از اهرمنان نگاه دارند. و چهار فریشته را بر چهار گوشهٔ جهان گماشته است تا اهرمنان را گذر ندهند که از کوه قاف بر گذرند». و چنین گویند که «چهار فرشته در آسمانها و زمینها میگردند و اهرمنان را دور میدارند از خلایق». و چنین میگویند که «این جهان اندر میان آن جهان چون خانهایست نو اندر سرای کهن برآورده. و ایزد تعالی آفتاب را از نور بیافرید و آسمانها و زمینها را بدو پرورش داد. و جهانیان چشم به روی دارند که نوریست از نورهای ایزد تعالی. و اندر وی با جلال و تعظیم نگرند که در آفرینش وی ایزد تعالی را عنایت بیش از دیگران بوده است». و گویند مثال این چنانست که ملکی بزرگ اشارت کند به خلیفتی از خلفای خویش که او را بزرگ دارند و حق هنر وی بدانند که هر که وی را بزرگ داشته است ملک را بزرگ داشته باشد. و گویند «چون ایزد تبارک و تعالی بدان هنگام که فرمان فرستاد که ثبات بر گیرد تا تابش و منفعت او به همه چیزها برسد، آفتاب از سر حمل برفت و آسمان او را بگردانید و تاریکی از روشنایی جدا گشت و شب و روز پدیدار شد و آن آغازی شد مر تاریخ این جهان را. و پس از آن به هزار و چهارصد و شصت و یک سال به همان دقیقه و همان روز باز رسید، و آن مدت هفتاد (و سه بار قران) کیوان و اورمزد باشد که آن را قران اصغر خوانند. و این قران هر بیست سال باشد. و هر گاه که آفتاب دور خویشتن سپری کند و بدین جای برسد و زحل و مشتری را به همین برج که هبوط زحل اندر اوست قران بود با مقابله این برج میزان که زحل اندر اوست یک دور این جا و یک دور آن جا برین ترتیب که یاد کرده آمد. و جایگاه کواکب نموده شد، چنانک آفتاب از سر حمل روان شد. و زحل و مشتری با دیگر کواکب آن جا بودند. به فرمان ایزد تعالی حالهای عالم دیگرگون گشت، و چیزها، نو بدید آمد؛ مانند آنک در خورد عالم و گردش بود. چون آن وقت را دریافتند ملکان عجم، از بهر بزرگ داشت آفتاب را و از بهر آنکه هر کس این روز را در نتوانستندی یافت نشان کردند. و این روز را جشن ساختند. و عالمیان را خبر دادند تا همگنان آن را بدانند و آن تاریخ را نگاه دارند. و چنین گویند که «چون گیومرت این روز را آغاز تاریخ کرد، هر سال آفتاب را (و چون یک دور آفتاب بگشت در مدت سیصد و شصت و پنج روز) به دوانزده قسمت کرد هر بخشی سی روز، و هر یکی را از آن نامی نهاد و به فریشتهای باز بست از آن دوانزده فرشته که ایزد تبارک و تعالی ایشان را بر عالم گماشته است». پس آنگاه دور بزرگ را که سیصد و شصت و پنج روز و ربعی از شبانهروزیست سال بزرگ نام کرد و به چهار قسم کرد. چون چهار قسم ازین سال بزرگ بگذرد نوروز بزرگ و نوگشتن احوال عالم باشد. و بر پادشاهان واجبست آیین و رسم ملوک به جای آوردن از بهر مبارکی و از بهر تاریخ را و خرمی کردن به اولِ سال. هر که روز نوروز جشن کند و به خرمی پیوندد تا نوروز دیگر عمر در شادی و خرمی گذارد. و این تجربت حکما از برای پادشاهان کردهاند،
بخش ۳ - اندر آیین پادشاهان عجم : ملوک عجم ترتیبی داشته اند در خوان نیکو نهادن هر چه تمامتر بهمه روزگار، و چون نوبت بخلفاء رسید در معنی خوان نهادن نه آن تکلف کردند که وصف توان کرد، خاصه خلفاء عباسی از اباها و قلیها و حلواهاء گوناگون و فقاع حرو اینان (نهادند و پیش ازیشان نبود. و اغلب حلواهاء نیکو چون هاشمی و صابونی و لوزینه و اباها و طبیخهای نافع هم خلفاء بنی عباس نهادند، و آن همه رسمهاء نیکو ایشان را از بلند همتی بود، و دیگر آیین ملوک عجم اندر داد دادن و عمارت کردن و دانش آموختن و حکمت ورزیدن و دانا آن را گرامی داشتن همتی عظیم بوده است، و دیگر صاحب خبران را در مملکت بهر شهری و ولایتی گماشته بودندی تا هر خبری که میان مردم حادث گشتی پادشاه را خبر کردندی، تا آن پادشاه بر موجب آن فرمان دادی، و چون حال چنین بودی دستهاء تطاول کوتاه بودی و عمال بر هیچ کس ستم نیارستندی کردن، و یک درم از کس بناحق نتوانستندی ستدن، و غلامان بیرون از قانون قرار و قاعده هیچ از رعایا نیارستندی خواست، و خواسته و زن و فرزند مردمان در امن و حفظ بودی و هر کس بکار و کسب خویش مشغول بودندی از بیم پادشاه، و دیگر نان پاره که حشم را ارزانی داشتند ازو باز نگرفتندی، و بوقت خویش بر عادت معهود سال و ماه بدو میرسانیدندی، و اگر کسی در گذشتی و فرزندی داشتی که همان کار و خدمت توانستی کردن نان پدر او را ارزانی داشتندی، و دیگر بر کار عمارت عظیم حریص و راغب بودندی، و هر پادشاه که بر تخت مملکت بنشستی شب و روز دران اندیشه بودی که کجا آب و هوای خوش است تا آنجا شهری بنا کردندی، تا ذکر او در آبادان کردن مملکت در جهان بماندی، و عادت ملوک عجم و ترک و روم که از نژاد آفریدون اند چنان بودست که اگر پادشاهی سرایی مرتفع بنا افگندی یا شهری یادیهی یا رباطی یا قلعه ای، یا رود براندی، و آن بنا در روزگار او تمام نشدی پسر او(و) آن کس که بجای او بنشستی بر تخت مملکت، چون کار جهان بروی راست گشتی، بر هیچ چیز چنان جد ننمودی که آن بناء نیم کرده آن پادشاه تمام کردی، یعنی تا جهانیان بدانند که ما نیز بر آبادان کردن جهان و مملکت همچنان راغبیم، اما پسر پادشاه درین معنی حریص تر بودی از جهت چند سبب را، گفتی بر پسر فریضه تر که نیم کرده پدر خویش را تمام کند که چون تخت پادشاهی پدر ما را باشد سزاوارترم، و دیگر گفتی پدرم این عمارت یا از جهت آبادانی جهان همی کرد. یا از بلند همتی و نام نیکو، یا از جهت تقربالله تعالی، یا از جهت نزهت و خرمی، مرا نیز آبادانی مملکت همی باید، و همت بزرگ دارم، و رضا و خشنودی خدای تعالی همی خواهم، و نزهت و خرمی دوست دارم، پس در تمام کردن بنا فرمان دادی، و بجد بایستادی تا آن شهر و بنا تمام گشتی، و اگر بردست او تمام نشدی دیگر که بجای او نشستی تمام (کردی)، و مردمان آن پادشاه را مبارک و ارجمند داشتندی، گفتندی خدای تعالی این بنا بر دست او تمام گردانید، و ایوان کسری بمداین که شاپور ذوالاکتاف بنا افگند و از بعد او چند پادشاه عمارت همی کردند تا بر دست نوشین روان عادل تمام شد، و پل اندیمشک همچنین، و مانند این بسیارست، دیگر عادت ملوک عجم آن بوده است که هر کس پیش ایشان چیزی بردی، یا مطربی سرودی گفتی، یا سخنی نیکو گفتی در معانی که ایشان را خوش آمدی، گفتندی زه، یعنی احسنت، چنانک زه بر زبان ایشان برفتی از خزینه هزار درم بدان کس دادندی، و سخن خوش بزرگ داشتندی، و دیگر عادت ملوک عجم چنان بودی که از سر گناهان در گذشتندی الا از سه گناه، یکی آنک راز ایشان آشکارا کردی. و دیگر آن کس که یزدان را ناسزا گفتی، و دیگر کسی(که) فرمان را در وقت پیش نرفتی و خوار داشتی، گفتند هرک راز ملک نگاه ندارد اعتماد ازو برخاست و هر که یزدان را ناسزا گفت کافر گشت، و هر که فرمان پادشاه را کار نبندد با پادشاه برابری کرد و مخالف شد، این هر سه را در وقت سیاست فرمودندی، و گفتندی هر چیز که پادشاهان دارند از نعمتهای دنیا مردمان دیگر دارند، فرق میان پادشاهان و دیگران فرمان روایی است، چون پادشاه چنان باشد که فرمانش بر کار نگیرند چه او و چه دیگران، و دیگر در بیابانها و منزلها رباط فرمودندی و چاههای آب کندندی، و راهها از دزدان و مفسدان ایمن داشتندی، و هر کسی را رسمی و معیشتی فرمودندی، و هر سال بدو رسانیدندی بی تقاضا، و اگر کسی از عمال چیزی بر ولایتی یا دیهی بیرون از قرار قانون در افزودی آن عمل بدو ندادندی بلک او را مالش دادندی تا کسی دیگر آن طمع نکردی که زیادت(از) مردم بستاند و ملک خراب گردد، و هر که از خدمتگاران خدمتی شایسته بواجب بکردی در حال او را نواخت و انعام فرمودندی بر قدر خدمت او تا دیگران بر نیک خدمتی حریص گشتندی، و اگر از کسی گناهی و تقصیری آمدی بزودی تادیب نفرمدندی، از جهت حق خدمت او را بزندان فرستادندی، تا چون کسی شفاعت کردی عفو فرمودندی، ازین معنی بسیارست اگر همه یاد کنیم دراز گردد، این مقدار کفایت باشد، اکنون بذکر نوروزنامه که مقصود ازین کتابست باز گردیم،
بخش ۴ - آمدن موبد موبدان و نوروزی آوردن : آیین ملوک عجم از گاه کیخسرو تا بروزگار یزد جرد شهریار که آخر ملوک عجم بود چنان بوده است که روز نوروز نخست کس از مردمان بیگانه موبد موبدان پیش ملک آمدی با جام زرین پرمی، و انگشتری، و درمی و دیناری خسروانی، و یک دسته خوید سبز رسته، و شمشیری، و تیر و کمان، و دوات و قلم، واسپی، و بازی، و غلامی خوب روی، و ستایش نمودی و نیایش کردی او را بزبان پارسی بعبارت ایشان، چون موبد موبدان از آفرین بپرداختی پس بزرگان دولت درآمدندی و خدمتها پیش آوردندی،
بخش ۵ - آفرین موبد موبدان بعبارت ایشان : شها بجشن فروردین بماه فروردین آزادی کزین بردان و دین کیان، سروش آورد ترا دانایی و بینایی بکاردانی، و دیر زیو باخوی هژیر، و شاد باش بر تخت زرین، و انوشه خور بجام جمشید، و رسم نیاکان در همت بلند و نیکوکاری و ورزش داد و راستی نگاه دار، سرت سبزباد و جوانی چو خوید، اسپت کامگار و پیروز، و تیغت روشن و کاری بدشمن، و بازت گیرا (و) خجسته بشکار، و کارت راست چون تیر، و هم کشوری بگیرنو، بر تخت بادرم و دینار، پیشت هنری و دانا گرامی، و درم خوار، و سرایت آباد، و زندگانی بسیار،
بخش ۶ - اندر یاد کردن زر و آنچه واجب بود درباره او : زر اکسیر آفتابست و سیم اکسیر ماه، و نخست کس که زر و سیم از کان بیرون آورد جمشید بود. و چون زر و سیم از کان بیرون آورد فرمود تا زر را چون قرصه آفتاب گرد کردند، و بر هر دو روی صورت آفتاب مُهر نهادند، و گفتند این پادشاه مردمانست اندرین زمین چنانک آفتاب اندر آسمان، و سیم را چون قرصه ماه کردند، و بر هر دو روی صورت ماه مُهر نهادند، و گفتند این کدخدای مردمانست اندر زمین چنانک ماه اندر آسمان. و مر زر را که خداوند کیمیاست شمس نهار الجد خواندهاند یعنی آفتاب روز بخت و مر سیم را قمر لیل الجد یعنی ماه و شب، و مروارید را کوکب سماء الغنی یعنی ستاره آسمان توانگری، و گروهی زیرکان مر زر را نارشتاء الفقر خواندهاند یعنی آتش زمستان درویشی، و گروهی ح ح؟ قلوب الاجله یعنی خرمیهاء دل بزرگان، گروهی نرجس روضه الملک یعنی نرگس بوستان شاهی، و گروهی قره عین الدین یعنی روشنایی چشم دین. و شرف زر بر گوهرهاء گدازنده چنان نهادهاند که شرف آدمی بر دیگر حیوانات. و از خاصیتهاء زر یکی آنست که دیدار وی چشم را روشن کند، و دل را شادمان گرداند، و دیگر آنک مرد را دلاور کند، و دانش را قوت دهد، و سدیگر آنک نیکویی صورت افزون کند، و جوانی تازه دارد، و به پیری دیر رساند، و چهارم عیش را بیفزاید، و به چشم مردم عزیز باشد. و از بزرگی (ای) که زر را داشتهاند ملوک عجم دو چیز زرین کسی را ندادندی یکی جام و دیگر رکاب. و در خواص چنان آوردهاند که کودک خرد را چون به دارودان زرش شیردهند آراستهسخن آید، و بر دل مردم شیرین آید، و به تن مردانه، و ایمن بود از بیماری صرع، و در خواب نترسد، و چون به میل زرین چشم سرمه کنند از شب کوری و آب دویدن چشم ایمن بود، و در قوت بصر زیادت کند و خلاخل زرین چون بر پای بازبندند بر شکار دلیرتر و خرمتر رود. و هر جراحتی که به زر افتد زود به شود ولیکن سر بهم نیارد و از بهر این زنان بزرگان دختران و پسران خویش را گوش به سوزن زرین سوراخ کنند تا آن سوراخ هرگز سر بهم نیارد. و به کوزه زرین آب خوردن از استسقا ایمن بود و دل را شادمانه دارد، و ازین سبب اطبا به مفرح اندر زر و سیم و مروارید افگنند و عود و مشک و ابریشم، به حکم آنک هر ضعفی که دل را افتد از غم یا اندیشه آن را به گوهر زر و سیم توان برد، و آنچ از جهت انقباض افتد به مشک و عود و ابریشم به صلاح توان آورد، و آنچه از غلبه خون افتد به کهربا وند؟؟، و آنچه از سطبری خون افتد به مروارید و ابریشم.
بخش ۷ - اندر علامت دفینها : هر زمینی که درو گنجی یا دفینی باشد آنجا برف پای نگیرد و بگدازد، و از علامتهاء دفین یکی آنست که چون زمینی خراب باشد بی کشتمند و اندران سپرغمی رسته بود بدانند که آنجا دفین بود، و چون شاخ کنجد بینند یا شاخ بادنجان بدامن کوه که از آبادانی دور بود بدانند که آنجا دفینست، و چون زمینی شورناک باشد و بران بقدر یک پوست گاو خفتن خاک خوش باشد یا گلی که مهر را شاید بدانند که آنجا دفینست، و چون انبوهی کرگسان بینند و آنجا مردار نباشد بدانند که آنجا دفینست، و چون بارانی آید و بر پارهای زمین آب گرد آید بیآنک مغاکی باشد بدانند که آنجا دفینست، و چون به زمستان جایگاهی بینند که برف پای نگیرد و زود میگدازد و دیگر جایها بر حال خویش باشد بدانند که آنجا دفینست، و چون سنگی بینند لعرر و چنانک روغن برو ریختهاند و باران و آب که بر وی آید بوی اندر نیاویزد و تری نپذیرد بدانند که آنجا دفینست، و چون تذرو را بینند و دراج را که هر دو به یک جا فرو میآیند و نشاط و بازی میکنند، یا مگس انگبین بینند بیوقت خویش که بر موضعی گرد آیند، یا درختی بینند که از جمله شاخهاء او یک شاخ بیرون آمد جداگانه روی سوی جایی نهاده و از همه شاخها افزون باشد بدانند که آنجا دفینست، این همه زیرکان به چاره نشان کردهاند تا به وقت حاجت بر سر این دفینه توانند آمد، و هر که زر را بی آنک در خنبره یا چیزی مسین یا آبگینه نهد همچنان در زیر زمین دفن کند چون بعد از سالی بر سر آن رود زر را باز نیابد پندارد که کسی برده است، ندزدیده باشند لیکن بزیر زمین رفته باشد، از بهر آنک زر گران باشد هر روز فروتر همیرود تا بآب سد. و اندر قوت زر حکایتها اندکی یاد کنیم.
بخش ۸ - حکایت : روزی نوشینروان به باغ سرای اندر، حجام را بخواند تا موی بردارد. چون حجام دست بر سر وی نهاد گفت « ای خدایگان دختر خویش بزنی به من ده تا من دل (تو) از جهت قیصر فارغ گردانم » نوشین روان با خود گفت « این مردک چه میگوید!؟ » ازان سخن گفتن وی عجب داشت ولیکن از بیم آن استره که حجام بدست داشت هیچ نیارست گفتن. جواب داد « چنین کنم تا موی نخست برداری ». چون موی برداشت و برفت بزرجمهر را بخواند و حال با وی بگفت، بزرجمهر بفرمود تا حجام را بیاوردند، وی را گفت « تو به وقت موی برداشتن با خدایگان چه گفتی؟» گفت «هیچ نگفتم » فرمود تا آن موضع را که حجام پای بر وی داشت بکندند، چندان مال یافتند که آن را اندازه نبود. گفت « ای خدایگان آن سخن که حجام گفت نه وی گفت چه این مال گفت، برانچه دست بر سر خدایگان داشت و پای بر سر این گنج .» و بتازی این مثل را گویند من یری الکنز تحت قدمیه یسال الحاجه فوق قدره.
بخش ۹ - حکایت : بپنا خسرو برداشتند این خبر که مردی بآمل (زمینی) خرید ویران و برنجستان کرد اکنون ازان زمین برنج میخیزد که هیچ جای چنان نباشد و هر سال هزار دینار ازان بر میخیزد، پناخسرو آن زمین را بخرید بچندانک بها کرد، و بفرمود تا آن زمین را بکندند، چهل خم دینار خسروانی بیافت اندران زمین، و گفت قوت این گنج بود که این برنجستان برین گونه میدارد.
بخش ۱۰ - حکایت : از دوستی شنیدم که مرا بر قول او اعتماد بودی که به بخارا زنی بود دیوانه که زنان وی را طلب کردندی و با او مزاح و بازی کردند، و از سخن او خندیدندی. روزی در خانهای جامهای دیباش پوشانیدند، و پیرایههای زر و جوهر برو بستند و گفتند « ما ترا به شوهر خواهیم داد » آن زن چون دران (زر) و جوهر نگرید و تن خویش را آراسته دید، آغازِ سخن عاقلانه کرد چنانکه مردم را گمان افتاد که وی بهتر گشت از دیوانگی. جدا کردند به همان حال دیوانگی باز شد. و گویند که بزرگان چون با زنی یا کنیزکی نزدیکی خواستندی کردن کمرِ زرین بر میان بستندی و زن را فرمودندی تا پیرایه بر خویشتن کردی. گفتندی چون چنین کنی فرزند دلاور آید و تمامصورت و نیکوروی و خردمند و شیرین بوَد در دل مردمان. و چون پسری زادی درستی زر و سیم بر گهواره او بجنبیدی، گفتندی کدخدای مردمان این هر دواند.
بخش ۱۱ - یاد کردن انگشتری و آنچه واجب آید درباره او : انگشتری زینتی است سخت نیکو و بایسته انگشت، و بزرگان گفتهاند نه از مروت باشد که بزرگان انگشتری ندارند، و نخستین کسی که انگشتری کرد و به انگشت در آورد جمشید بود، وچنین گفتهاند که انگشت بزرگان بی انگشتری چون نورست بی علم، و انگشتری مر انگشت را چون علمست مر میان را، و میان با کمر نیکوتر آید، و انگشتری در انگشت بزرگان خبر را بود بر مروت تمام ورای قوی و عزیمت درست، چه هر کرا مروت تمام بود خویشتن را از مهر بی بهره ندارد، و چون برای قوی بود بی عزیمت نبود، و چون با عزیمت درست بود بی مهر نبود، چه نامه بزرگان بی مهر از ضعیفی رای و سست عزمی بود، و خزانه بی مهر از خوارکای و غافلی بود، و از جهت آنک سلیمان علیه السلام انگشتری ضایع کرد ملک از وی برفت، شرف آن مهر را بود که بر وی بود نه انگشتری را، و پیغامبر صلی الله علیه و سلم انگشتری به انگشت اندر آورد، و نامها که فرستادی بهر ناحیتی به مهر فرستادی، سبب آن بود که نامه او بی مهر به پرویز رسید پرویز ازان درخشم شد نامه را بر نخواند و بدرید، و گفت نامه بیمُهر چون سر بیکلاه بود و سر بیکلاه انجمن را نشاید، و چون نامه مهر ندارد هر که خواهد بر خواند و چون مهر دارد آن کس خواند که بدو فرستاده باشند، و خردمندان گفتهاند که تیغ و قلم هر دو خادمان انگشتری ملک اند، که ملک ایشان بگیرند و راست کنند در زیر حکم انگشتری ملک اندر آید، که تا وی نخواهد ایشان به وی نرسند. و هر زنیتی که مردم را بود شاید که به وقتی باشد و به وقتی نباشد مگر زینت انگشتری، و به هیچ وقت نباید که بی وی بود، چه وی زینت انگشت است که بوی یکی گیرند که رهنمونی بود بر یگانگی ایزد جل جلاله، و این زینت مرورا چون کرامتیست از خاصیت این حال. و این همچنانست چون مبارزی که هنری بنماید و بدان سبب به بزرگی نزدیک گردد که وی را کرامتی کند کز یاران دیگر بدان کرامت جدا گردد، و طوق زرین در گردن وی کند یا کمر زرین دهد تا بر میان بندد، چه هنرکی نموده باشد، و انواع انگشتری بسیارست ولیکن ملوک را بجز دو نگینه روا نبود داشتن، یکی یاقوت که از گوهرهاست قسمت آفتابست، و شاه گوهرهاء ناگدازه است، و هنر وی آنک شعاع دارد و آتش بر وی کار نکند، و همه سنگها ببُرد مگر الماس را، و نیز خاصیتش آنک و باو مضرت تشنگی باز دارد، و در خبر چنان آمده است که پیغامبر علیه السلام آن وقت که به مدینه بود و حرب خندق خواست کردن در مدینه و با افتاده بود، مصطفی علیه السلام یاقوتی با خویشتن داشت به قیمت افزون از دو هزار دینار، و دیگر از پیروزه از بهر نامش را و از بهر عزیزی و شیرینی دیدارش، و خاصیتش آنک چشم زدگی باز دارد، و مضرت ترسیدن در خواب، و مر انگشتری را به علامت فال و تعبیر رویا علامتهاست و دران سخنها گفتهاند، ملوک را به ولایت و ملک گزارش کنند، و دیگر مردمان را بر عمل و صناعت، و گروهی را بر کرامت بزرگان، و گروهی را بر عافیت آنچه به وی در باشند.
بخش ۱۲ - حکایت : گویند اسکندر رومی پیش از آنک گرد جهان بگشت خوابهای گوناگون میدید که همه راه بدان میبرد که این جهان او را شود و از آن خوابها یکی آن بود که جمله جهان یکی انگشتری شدی و به انگشت وی اندر آمدی ولیکن او را نگین نبودی. چون از ارسططالیس بپرسید گفت «این جهان همه ملک تو گردد و ترا بس از آن برخورداری نبود، چه انگشتری ولایتست و نگین سلطان وی»
بخش ۱۳ - حکایت : گویند یزدجرد شهریار روزی نشسته بود بر دکان باغ سرای و انگشتری پیروزه در انگشت داشت. تیری بیامد و بر نگینهٔ انگشتری زد و خرد بشکست و از وی بگذشت و به زمین درنشست و کس ندانست که آن تیر از کجا آمد. هر چند تجسس کردند پدید نیامد. وی از آن غمناک و به اندیشه شد که «این چه شاید بوَد؟» چون از دانایان و ندیمان خویش بپرسید کس آن تاویل نمیدانست و آنک لختی دانست نیارست گفت. پس از آن بس روزگار نیامد که بمرد و ملک از خاندان او برفت.
بخش ۱۴ - حکایت : گویند محمد امین بدان روزگار که امیرالمومنین بود به باغ اندر بر لب حوض نشسته بود، و انگشتری از یاقوت در انگشت می گردانید و بدین بیت مثل میزد: شعر
بخش ۱۵ - یاد کردن خوید و آنچه واجب آید درباره او : جورسته را ملوک عجم به فال سخت بزرگ داشتندی به حکم آنکه در وی منافع بسیار است و از حبوب که پیوسته غذا را شاید وی زودتر رسد و بدو مثل زنند که چهل روز از انبار به انبار رسد، هر کجا بیندازی برآید و زودتر از همه دانهها بالد و جو است که هم دارو را و هم غذا را شاید و حکما و زهاد غذای خویش جو اختیار کردهاند و چنین گفتهاند که از خوردن وی خون کثیف و فاسد نخیزد که به استفراغ حاجت افتد و نیز از بیماری دموی و صفرائی بیشتر ایمن بود و اطباء عراق وی را ماء مبارک خوانند و وی آن چیزی است که بیست و چهار گونه بیماری معروف را سود دارد: از آن سوحه و ذات الحئه و حمی مطبقه و حمی محرقه و سرفه و سرسام و دق و سل و سس جگر و یبوست معده و عطش کاذب و طلی خایه و طلی سر و طلی سینه و طلی پهلو و طلی جگر و طلی معده و طلی شکستگی و طلی خلع و طلی سوختگی و طلی نقرس و کرم را و روغن جو قوبای صفرا را ببرد و روغن گندم قوبای سودا را ببرد و سبوس جو در دیگ کنند و نیک بجوشانند کسی را که پیهاء پای سست شود و بر نتواند خاست و یا پیوندهای پای و زانو بگیرد و پای را در میان آب جو بنهند تا به صلاح بازآید و سبوس گندم همین معنی کند، مجربست، و ببغداد جو را بجوشانند و آب او بپالایند و با روغن کنجید دیگر باره بجوشانند تا آب برود و روغن بماند، و آن روغن را به آماس صفرائی اندرمالند، و زنان از بهر درد و آماس رحم پنبه بدان تر کنند و برگیرند عظیم سود کند، و چنین گویند چون شب خسوف ماه جو توان کاشت جو بکارند و نان وی دیوانگان را دهند سود دارد، و چون ماه به زیادت باشد و به زهره نگران بدان وقت جو کارند هر اسب لاغر که از آن جو بخورد فربه شود و نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جو راست برآید و هموار، دلیل کند که آن سال فراخ سال بود و چون پیچنده و ناهموار برآید تنگ سال بود و خبر (است) از رسول علیه السلام که گفت نعم الرغفان رغفان الشعیر فمن قنع بها و شبع منها فانها خبزی و خبز غیری من الانبیاء. گفت نیکا گردهها که گردههای جو بود و آن کس را که به وی خرسند باشد و از وی سیر گردد که وی نان منست و نان پیغامبران دیگر و گندپیران به جو منجمی کنند و فال گیرند و از نیک و بد خبر گویند و خداوندان فسون آژخ را به وی افسون کنند به ماه کاس و بپوشانندش تا آژخ فرو ریزد و گروهی زنان به ماه فروردین در تال زر جو را پر کنند و بنام دختران بکارند با آن آب بر سر نهند مو دراز شود.
بخش ۱۶ - حکایت : شنیدم که روزی هرمز پدر خسرو (به) یکی خویدزار جو بگذشت. خوید را آب داده بودند و آب از کشتزار بیرون میآمد و راه میگرفت و ماه فروردین بود. فرمود که آن آب از جو بیرون میآید. یک کوزه پر کردند تا بخورد و گفت جو دانهای مبارک است و خویدش خویدی خجسته و آب که بر وی گذرد و از وی بیرون آید ماندگی را کم کند و خستگی معده بردارد و ایمن بوَد تا سال دیگر که جو رسد از رنج تشنگی و بیماری.
بخش ۱۷ - حکایت : روزی به شمسالملوک قابوس وشمگیر برداشتند که مردی به درگاه آمده است و اسپی برهنه آورده و میگوید که به کشت خویش اندر بگرفتهام. پرسید که جو بود یا گندم؟ گفت جو. بفرمود تا خداوند اسپ را بیاوردند و چندان که قیمت جو بود به وقت رسیدگی تاوان بستد و به خداوند زمین داد و گفت خداوند زمین را بگویند که دهقانان چون خواهند که جو نیکو آید بدین وقت به اسپان دهند و ما این تاوان مر ادب را بستدیم تا خداوند اسپ، اسپ را نگه دارند تا بکشت کسان اندر نیاید که جو توشه پیغامبران است و توشه پارسا مردمان که دین بدیشان درست شود و توشه چهارپایان و ستوران که ملک بر ایشان به پای بوَد.
بخش ۱۸ - حکایت : چنین گویند که آدم علیه السلام گندم بخورد و از بهشت بدر افتاد. ایزد تعالی گندم غذای او کرد؛ هر چند از وی میخورد سیری نیافت. به ایزد تعالی بنالید؛ جو بفرستاد تا ازان نان کرد و بخورد و به سیری رسید. آنگه وی را به فال داشتی که او را دیدی سبز و تازه، و ازان گه باز اندر میان ملوک عجم بماند که هر سال جو به نوروز بخواستندی از بهر منفعت و مبارکی که دروست.
بخش ۱۹ - یاد کردن شمشیر و آنچه واجب آید درباره او : شمشیر پاسبان ملک است، و نگاهبان ملت، و تا وی نبود هیچ ملک راست نایستد، چه حدهای سیاست بهوی توان نگاه داشت، و نخستین گوهری که از کان بیرون آوردند آهن بود، زیرا که بایستهترین آلتی مر خلق را او بود، و نخست کس که از وی سلاح ساخت جمشید بود، و همه سلاح با حشمت است و بایسته، ولیکن هیچ از شمشیر با حشمتتر و بایستهتر نیست، که وی مانندهٔ آتش است با شعاع و ذوحدین، و زیرکان گفتهاند که جهان بیآهن چون مردی جوان است بیذَکر که ازو هیچ تناسل نیاید، و چون از روی خرد بنگرند مصالح جهان همه زیر بیم و اومید است، و بیم و اومید به شمشیر باز بسته است، چه یکی به آهن بکوشد تا امیدش بر آید، و یکی از آهن بگریزد تا بیمش نگهبان او شود، و تاج بر سر ملوک که میایستد به آهن میایستد، و گنجشان که پر میشود به آهن میشود، و ایزد تعالی منفعت همه گوهرها به آرایش مردم باز بست مگر منفعت آهن که جمیع صنایع را بهکارست، و جهان آراسته و آبادان بدوست، و از مرتبت شمشیر بهترین آنست که پیغامبر علیه السلام را آلت فتح شمشیر دادند چنانکه فرمود بعثت بالسیف، و مر او را بهتورات رب المللحمه صاحب السیف خواندهاند، و این آلت که مرتبت میگیرد بدانست که وی آلت شجاعت است که بزرگترین فضیلتی بود اندر مردم و اندر حیوان دیگر، و حد این شجاعت که نهادهاند هی قوه غضبیه تستعلی بها النفس علی من یعادیها، معنیش چنانست که وی نیروییست خشمی که نفس بدوی برتری جوید برانکه با وی دشمنی سازد، و چنین گفتهاند که فضیلت شجاعت طبیعی بود نه اکتسابی ولیکن به اکتساب آرایش پذیرد، و مر شجاعت را خانه جگر نهادهاند که خانه خون است، و ازین سبب مرد شجاع بر خون ریختن دلیرتر بود، چه شجاعت به خون نیرو گیرد چون چراغ به روغن، و چنین گفتهاند که فاعل شجاعت قوت حیوانی دل است و منفعل وی قوت طبیعی جگر، که ازین هر دو چون حاجت آید فضیلت شجاعت پدید آید، چون آتشی کز میان سنگ و پولاد بجهد، سوخته باید تا بهوی اندر آویزد، و چنان نهادهاند که چون جرم دل قوی بود و جرم جگر ضعیف خداوندش را اول جنگ با دلیری و حریصی بود و آخر با کاهلی و سستی، و چون جرم دل ضعیف بود و جرم جگر قوی خداوندش را به اول جنگ با کاهلی و سستی بود و بهآخر بتیزی و حریصی بود، و مثال بایستگی (شجاعت بایستگی) قوت هاضم نهادهاند اندر معده و جگر، و گفتهاند همچنانکه ضعیفی این قوت عیش بر مردم ناخوش و بی مزه دارد (ضعیفی نیروی شجاعت نیز عیش بر مردم ناخوش و بیمزه دارد)، چه پیوسته ترسان بود و از هر چیزی گریزان، و مر شجاعت را برین مثال صورت کردهاند چو نخجیری با قوت، سر او چون سر شیری که آهن میخاید، پای وی چون پای پیلی که سنگ میکوبد، و دم وی چون سر اژدهایی که آتش میدمد، و گفتهاند مرد شجاع چنان باید که به اول جنگ چون شیر باشد به دلیری و روی نهادن، و به میانه جنگ چون پیل باشد به صبر کردن و نیرو آوردن و به هیبت بودن، و به آخر جنگ چون اژدها باشد به خشم گرفتن و رنج برداشتن و گرم کشتن، اکنون انواع این شجاعت که یاد کرده شد آلت او شمشیرست، و آن چهارده گونه است: یکی یمانی، دوم هندی، سوم قلعی، چهارم سلیمانی، پنجم نصیبی، ششم مریخی، هفتم سلمانی، هشتم مولد، نهم بحری، دهم دمشقی، یازدهم مصری، دوازدهم حنیفی، سیزدهم نرم آهن، چهاردهم قراجوری، و باز این نوع بهدیگر انواع بگردد که گر همه یاد کنیم دراز گردد، از یمانی یک نوع آن بود که گوهر وی هموار بود بهیک اندازه و سبز بود و متن او بهسرخی زند و نزدیک دنبال نشانهای سپید دارد از پس یکدیگر مانند سیم، آن را کلاغی خوانند، و دیگر نوع مشطب، و این مشطب چهارگونه بود با چهار جو، یکی آنک نشان جوبها ژرف نبود و گوهر وی مانند پایهای مورچه بود زبانهزنان، و دیگر آنکه نشانهای جوی ژرف باشد و گوهر او گرد نماید چون مروارید، آن را لؤلؤ خوانند، و سدیگر چنانکه جوی چهارسوی بود و گوهر آن زمان نماید که کژداری، و چهارم آنکه ساده باشد و اندکمایه اثر جو دارد و درازی او سه بَدَست و چهارانگشت بود و چهار انگشت پهنا دارد و گوهر وی به سیاهی زند، آن را بوستانی خوانند، و دیگر بود ساده سه بدست و نیم درازی او و چهار انگشت پهنا وزن او دو من و نیم یاسه من کم ده ستیر، و یکی گوهرست که ارسططالیس ساخته است مر تیغها را از بهر اسکندر، آن نیز یاد کنیم چه سخن بدیع است، ارسططالیس چنین فرموده است که یک جزو منغیسیا بباید گرفت با یک جزو بسد و یک جزو زنگار، آنگه هر مه را خرد بساید و با یکدیگر بیامیزد آنگه یک من آهن نرم بیاورد و پیوسته اندر کند و ازین دارو دوانزده اوقیه برافگند و به آتش برد تا بگدازد و به بوته اندر بگردد، پس جزوی حرمل و جزوی مازو و جزوی بلوط و جزوی صدف و همچند همه ذراریح گیرد و خرد بساید و بر هم آمیزد، و دو اوقیه بر من آهن افگند و بدمد تا همه یکی شود و آهن این داروها را بخورد، آنگه سرد باید کردن و از وی تیغها زدن، تیغهای پاکیزه باشد، و به سلاحنامه بهرام اندر چنین گفته است که چون تیغ از نیام برکشند و از وی ناله آید علامت خون ریختن بود، و چون تیغ خود از نیام برآید علامت جنگ، و چون تیغ برهنه پیش کودک هفت روزه بنهند آن کودک دلاور برآید،
بخش ۲۰ - یاد کردن تیر و کمان و آنچه واجب بود درباره ایشان : تیر و کمان سلاحی بایسته است، و مر آن را کار بستن ادبی نیکوست، و پیغامبر علیه السلام فرموده است عامواصبیانکم الرمایه و السباحه، گفت بیاموزید فرزندان را تیراندازی و شنا و، و نخست کس که تیر و کمان ساخت گیومرت بود، و کمان وی بدان روزگار چوبین بود بی استخوان، یکپاره چون درونه حلاجان، و تیر وی گلگین با سه پر، و پیکان استخوان، پس چون آرش وهادان بیامد بروزگار منوچهر کمان را بپنج پاره کرد هم از چوب و هم از نی، و بسریشم بهم استوار کرد، و پیکان آهن کرد، پس تیراندازی ببهرام گور رسید، بهرام کمان را با استخوان بار کرد و بر تیر چهار پر نهاد، و کمان را توز پوشید، و مر صورت کمان را از صورت بخشهاء فلک برداشته اند، هر چه خداوندان علم بخشهای دایره فلک را قسی خوانده اند یعنی کمانها، و این خطها که از کرانه هر بخشی تا دیگر کرانه خیزد براستی آن را اوتار خوانند یعنی زهها، و این خطها که از میان دایره فلک برآید و بر میانه این بخش بگذرد بر پهنای وی آن را سهام خوانده اند یعنی تیرها، و چنین گفته اند که هر نیک و بدی که از تاثیر کواکب سیاره بر زمین آید، بتقدیر و ارادت باری تعالی، و بشخصی پیوندد، بدین اوتار و قسی گذرد، چنان چون پدیدست اندر دست تیرانداز که هر آفتی که بشکار وی رسد از تیر وی رسد که بزه و کمان وی گذرد، و بیکروی کمان بر صورت مردم نگاشته است از رگ و پی و استخوان و پوست و گوشت، وزه وی چون جان وی (بود) که بوی زنده بود، چه کمان تا با زه است زنده است با جان که از هنرمند بیابد، و چون بحقیقت نگاه کنی کمان سینه و دست مردم است: یکی دست باز کشد و پشت دست باز خماند، سینه چون قبضه گاه، و بازو و ساعد دو خانه، و دو دست دو گوشه، و وزن کمان بلندترین ششصد من نهاده اند و مر آن را کشکنجیر خوانده اند، و آن مرقلعها را بود، و فروترین یک من بود و مر آن را بهر کودکان خرد سازند، و هر چه از چهارصد من تا دویست و پنجاه من چرخ بود، و هر چه از دویست و پنجاه من فرود آید تا بصد من نیم چرخ بود، و هر چه از صدمن فرود آید تا بشصت من از کمان بلند بود، و اما مقدار قوه هر کمان که باشد از برتر تا فروتر همه بر یک درجه فلک نهاده اند هر درجی شصت دقیقه، و آغاز آرد از دو گروهه چنانک در گوشه کمانست تا فسانگاه زه، و باز بتضعیف بر رفته اند تا بشانزده، هر خانه ای بسه بخش ، و مر قبضه را چون مرکز نهاده اند که از جای نجنبد، و گوشها و خانها بوی بپای بود، اکنون بدین بخشی که فرود از گوشه بود قوت دو چندان بود که بگوشه، و بدوسک فرود از وی بود و عدد وی چهارده است و شانزده سی و سک نیمه و سی دیگر نیم جمله هزار و شصت بود، و دو خانه کمان بشش(بخش)کرد، از بهر آنک صورت کمان چون نیم دایره است و نیمه دایر فلک بشش برج قسمت پذیرد، و همچنانک انواع کمان هرچ مر او را نام چرخست سه است بلندست و پست و میانه همچنین انواع تیر وی سه است دراز و کوتاه و میانه، دراز پانزده قبضه، میانه ده قبضه، کوتاه هشت قبضه و نیم، و هر کمانی را تیر وی چندان و چند باید اگر همه گفته شود دراز گردد، و غرض اینجا نه دراز کردن سخنست چه بر نیت هنر تیر و کمان پدید کردنست که ملوک عجم آن چیزها را بنوروز چرا خواستند، و از طریق علم نجوم گفته اند خداوندان کمان آنچه تیر انداز بود و بیشتر سلاحشان تیراندازی بود هرگز تنگ روزی نباشد، و هر سپاهی که غلبه ایشان در سلاح تیر بود و تیرانداز باشند غالب آیند، و حجت آنک گفته اند قسمت این سلاح بر برج قوس است بطبع آتشی، و خانه مشتری سعد بزرگ، و مثلثه برج حمل، و اسد یکی خانه آفتاب و شرفش با انک خانه مریخست، و از روی طب اندر دانستن تیر و کمان چند منفعت ظاهر است، ریاضت توان کرد بوی، اعصاب و اعضا را قوی کند، و مفاصل را نرم کند و فرمان بردار گرداند، و حفظ را تیز گرداند، و دل را قوت دهد، و از بیماری سکته و فالج و رعشه ایمن دارد.
بخش ۲۱ - حکایت : سام نریمان (را) پرسیدند که « ای پیروزگرِ سالار! آرایشِ رزم چیست؟» جواب داد که « حمیدِ شاه (؟حمیّتِ شاه) و دانشِ سپهبد به آرای و مبارزِ هنری که زره دارد و با کمان جنگ جوید.»
بخش ۲۲ - حکایت : گویند بهرام گور روزی پیش نعمان منذر ایستاده بود که پروردگار او بود، بیک کمان دو تیر انداخت و دو مرغ را بدان دو تیر از هوا فرود آورد، نعمان گفت ای پسر تا جهان بوده است نه چون تو تیر انداز بود و نه تا جهان باشد خواهد بود،
بخش ۲۳ - حکایت : گویند روزی حکیمی پسر خویش را پند میداد گفت «ای پسر ، اسپ دوست دار و کمان عزیز دار و بیحصار مباش و حصار بیمترس مدار.» گفت «ای پدر ، اسپ و کمان دانستم. حصار و مترس از کجا؟» گفت « حصار، مبارزست و مترس زره » یعنی بیزره مباش تا توانی.
بخش ۲۴ - حکایت : سیف ذی یزن گوید که آن وقت که سپهسالار ایرانی را بفرستاد انوشینروان، و او ابرهه صباح را به تیر زد، و از اشتر فرود انداخت گفت « تعالوا اخوانی الی معوج مستقیم یرسل الریح، و میت طائر یاخذ الروح، و هما القوس و السهم، فعلیکم بادبهما، فانهما، حکماء الاسلحه، یحاربان من القرب و یقاتلان بالبعذ » گفت ای برادران بیایید سوی کژی راست که باد راند، و مردهای که از زنده جان ستاند، و آن هر دو تیر و کماناند، ادب ایشان نگاه دارید، که ایشان حکیم سلاحها اند، به نزدیک جنگ کنند و از دور دشمن کشند »
بخش ۲۵ - حکایت : گویند روزی نوشینروان از بابک عارض پرسید گفت « از سلاحداران کدام نامبردارترند ؟» گفت « خداوندان کمان و تیر » نوشینروان از وی شگفت ماند. خواست که این معنی بشرح باز گوید گفت « چگونه باید که باشند این مردمان ؟» گفت « چنانک همه تنشان دل باشد، و همه دلشان بازو، و همه بازوشان کمان، و همه کمانشان تیر، و همه تیرشان دل دشمن » گفت « چگونه باید دانست این معنی را ؟» گفت « چنانک دل قوی دارند و سخت چون بازو ، و زه هموار و سخت چون کمان، و تیر راست و موافق چون زه، تا هرگاه که چنین بوَد جای تیر خویش در دل دشمن بینند، این قدر در معنی تیر و کمان گفته آمد. »
بخش ۲۶ - یاد کردن قلم و خاصیت او و آنچه واجب آید درباره او : قلم را دانایان مشاطه مُلک خواندهاند و سفیر دل، و سخن تا بیقلم بوَد چون جان بیکالبد بوَد و چون به قلم باز بسته شود با کالبد گردد و همیشه بماند. و چون آتشی است که از سنگ و پولاد جهد و تا سوخته نیابد نگیرد و چراغ نشود که ازو روشنایی یابند. و مامون خلیفه گفت « لله در القلم، کیف یجول راسی المملکه، یخدم الاراده و لا یمیل لبسکه و ایفا، و ینطق سایرا علی ارض بیاضها مظلم و سوادها مضی » و نخست کسی که دبیری بنهاد طهمورث بود، و مردم اگر چند باشرف گفتارست چون به شرفِ نوشتن دست ندارد ناقص بود چون یک نیمه از مردم. زیرا که فضیلت نوشتن است فضیلتی سخت بزرگ که هیچ فضیلتی بدان نرسد، زیرا که وی است که مردم را از مردمی به درجه فرشتگی رسانَد، و دیو را از دیوی به مردمی رسانَد، و دبیری آنست که مردم را از پایه دون به پایه بلند رساند تا عالم و امام و فقیه و منشی خوانده شود. و همچنان مردمان به فضیلت مردمان به فضیلت سخن از دیگر حیوانات جدا گردد و بر ایشان سالار شود. دین ایزدجل ذکره که به پای میبود و مملکت که بر ملک نظام گیرد به قلم میگیرد، و هر چند اجتماع مردم برآنند که مصطفی علیه السلام امّی بود و آن او را معجز بود که تمامی قوت او بدان بود، آنچه نویسندگان به وقت نبشتن کردند و آنچه بدانستند او بهتر از همه بکرد و بدانست، و بعضی از علما برآنند که او را در هیچ علم دانا نگوییم، و او نادان نبود در دانستن خط، اما ایزد تعالی او را گفت « ولا تخطه بیمینک » و آنگاه فرمان را نبشتن فرموده است، و همه صحف که ایزد تعالی از آسمان بزمین فرستاد همه وحیها به قلم نگاه داشتند و به وی ادا کردند و به وی پذیرفتند، و آیینهای ملک و قانون و قاعده ولایتها بدو نگاه دارند و ترتیب دهند. و از مرتبت نبشتن بود که دست را به زینت انگشتری و مهر بیاراستند، چه ملوک عجم چون دیدند که تیغ ولایت گرفت و ارکان سیاست بپای کرد، و قلم ملک ضبط کرد و حد سیاست نگاه داشت، و فعل این هر دو از هنر دست آید. (و) عاقله حواس پنج اند: سمع و بصر و شم و ذوق و لمس، و مدار این پنج بر سر است که چون روح است مر کالبد را، پس تاج فرمودند و بر سر نهادند، و گوشوار فرمودند و از گوش در آویختند، و یاره فرمودند و در ساعد کشیدند، و انگشتری فرمودند و در انگشت کردند، گفتند(شمشیر) به هنر و قوت ساعد کار کند، عزّ یاره او را پسندیده بود، و قلم به قوت (و) هنر انگشت روان باشد، شرف انگشتری وی را دادند، تا چون نامه نویسد و اسرار صورت کند مهر بدو بر نهد تا چشم خاینان و ناسزا آن از وی دور بود، پس نامه را فرمودند تا نخست سخت بپیچند، پس مُهر برنهادند، و مهر را به پرده نیز بپوشانیدند، تا این حال نشانی بود بر نامه مهر این عالم، چه مردم نامه مهر این عالست بآیات مذکور خالق آسمان و زمین نوشته و ببند طبیعت بسته و به مهر انگشتری ارواح مهر نهاده و به اختیار سر بخرد پوشید کرده، و دانا آن مر قلم را آلتی نهادهاند بدیدار حقیر، و به یافتن آسان، ولیکن نبشتهاش با مرتبت، و کار بستن دشوار، چون مثال مگس انگبین و کرم پیله که بدیدار حقیراند، و لیکن ازیشان چیزها پدیدار آید عزیز و با قیمت در ملوک، و اندران منافع بسیار، و این آلت که یاد کرده بود سه گونه نهادهاند: یکی محرف تمام، و آن خط کزان قلم آید آن را لجینی خوانند یعنی خط سیمین، و دیگر مستوی، و آن خط کزان قلم آید آن را عسجدی خوانند یعنی خط زرین، و سوم محرف تمام و مستوی. و آن خط کزان قلم آید آن را لؤلؤی خوانند یعنی خط مرواریدین، و خط چنان خواستهاند که چهار چیز با وی بود، اول آنک قرارشان بر جای بود به خُردی و بزرگی، دیگر آنک اندام دارد چنانک بصورت نهادهاند، دیگر آنک با رونق و آب بود و آن از تیزی قلم باشد و بستگی دست نویسند، و همچنین تناسب نگاه دارند، نباید که را چند نون باشد، و یا نون به ری ماند، و چشمهای واو و قاف و فا در خور یکدیگر و بر یک اندازه بود نه تنگ و نه فراخ، و کشش نون و قاف و صاد همچنین، و درازی لام و الف چند یکدیگر، چون این قیاس نگاه داشته بود اگر چه خط بد باشد نیکو نماید و هموار و مستقیم، و خط خواننده باید، که دانا آن گفتهاند احسن الخط مایقرا، و سه چیز نیکو باید تا خط نیک آید، و اگر ازین سه چیزی یکی نیکو نباشد اگر چه خطاط و استاد باشد خط نیکو نیاید، یکی قلم، دوم مداد، سوم کاغذ، و خطی که از خطاطان آموخته باشند هرگز حروف و کلماتش از حال خویش بنگردد، چه قاعده مقادیر حروف و کلمات در دل وی مصور شده باشد، هر گاه که چیزی خواهد نبشت دست به دل راست کند خطش همچنان آید که آموخته باشد، به نادر حرفی یا کلمه ای بد آید، و خط نیکو چون صورت تمام چهره و تمام قد است که آن را نیکو رو خوانند، و خط بد چون روی زشت و قامت نامعتدل هر اندامش نه در خور یکدیگر.
بخش ۲۷ - حکایت : هم اندرین معنی فضیلت قلم، چنان خواندهام از اخبار گذشتگان که وقتی امیری رسولی فرستاد به ملک فارس با تیغی برهنه. گفت « این تیغ (ببر) و پیش او بنه و چیزی مگو » رسول بیامد و همچنان کرد. چون تیغ بنهاد و سخن نگفت مَلِک وزیر را فرمود « جوابش بازده » وزیر سرِ دوات بگشاد و یکی قلم سوی وی انداخت گفت « اینک جواب » رسول مرد عاقل بود بدانست که جواب برسید، و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست، و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت.
بخش ۲۸ - حکایت : فخرالدوله برادر پناخسرو آنگاه که بگریخت و بنشابور آمد صاحب زبان بر وی دراز کرد، و بنامها وی را نکوهید و عاقش خواند، وی فصلی نبشت و بصاحب فرستاد، و گفت ترا شمشیر و مرا قلم فانظر ایهما اقوی، صاحب در جواب نبشت السیف اقوی و القلم اعلی فانظر ایهما اکفی، فخرالدوله آن رقعه را بر شمس المعالی عرضه کرد قابوس وشگیر زیر آن نبشت قدافلح من تزکی و قد خاب من کذب و تولی .
بخش ۲۹ - حکایت : شنیدم که در ایران مَلِکی بود، و آیین او چنان بود که چون جنگی کردی سپاهی داشتی آراسته و ساخته، و ایشان را همه جامه سیاه پوشانیده، راست که جنگ سخت گشتی بفرمودی تا ایشان پیش سپاه آمدندی و آن جنگ بسر بردندی. پس چنان افتاد که وقتی از ترکستان سپاهی گران بیامدند بقدر پنجاه هزار مرد، کار بجنگ افتاد، و این ملک بر سر بلندی نشسته بود با تنی چند از خاصگان خویش. دلش چنان خواست که آن روز جنگ با دیگر روز افگنَد، دوات و قلم خواست و بر پارهای کاغذ نبشت که «سیاه داران سپاه را بگویند تا باز گردند» و بنزدیک وزیر خویش فرستاد، وزیر بخواند، پسندیده نداشت، دوات در موزه داشت بر گرفت، و سیاه را یک نقط زیادت کرد تا سپاه داران شد، و «گردند» را نونی بر سر زیادت کرد تا نگردند شد، و پیش لشکر فرستاد، ایشان رقعه بخواندند، و خویشتن را بر سپاه زدند، و سپاه ترکستان را بشکستند، واین اندر سیرالملوک نبشتند که بیک نقط قلم پنجاه هزار شمشیر هزیمت شد، و بزمین عراق دوانزده قلمست هریکی را قد و اندام و تراشی دیگر، و هر یکی را ببزرگی از خطاطان باز خوانند، یکی مقلی بابن مقله باز خوانند، و دیگر مهلهلی که بابن مهلهل باز خوانند، سدیگر مقفعی که بابن مقفع باز خوانند، و دیگر مهلبی ، و دیگر مهرانی و دیگر عمیدی، و دیگر بوالفضلی، و دیگر اسمعیلی ، و دیگر سعیدی، و دیگر شمسی، هر یکی را قدری و اندازه و تراشیست که بصفت آن سخن دراز گردد، و لیکن ازان جمله یکی را صفت کنیم، و آن قلم شمسی است، و قلم شمس المعالی از قصب رمحی بود، یا از قصب بغدادی ، یا از قصب مصری، و گفت آن قصب که با نیرو بود دبیران دیوان را شاید، که قلم بقوت رانند تا صریر آرد، و نبشتن ایشان را حشمت بود، و گفتی قلم ملوک چنان باید که بوقت نبشتن بدیشان رنج نرسد و انگشتشان نباید افشرد، چه ملوک را نشاید که کاغذ بر سر زانو گیرند و دبیر وار نشینند تا چیزی نویسند، بلکه ایشان را گرد باید نشست، و کاغذ معلق باید داشت، و قد قلم او بدرازا سه مشت باید، دو مشت میانه و یک مشت سر قلم، و بسیار باید نبشت تا خط نیکو و پسندیده آید.
بخش ۳۰ - یاد کردن اسپ و هنر او و آنچه واجب آید درباره او : چنین گویند که از صورت چهارپایان هیچ صورت نیکوتر از اسپ نیست، چه وی شاه همه چهارپایان چرنده است. و رسول علیه السلام فرموده است « الخیر معقود فی نواصی الخیل » گفت « نیکی در پهلوی پیشانی اسپ بسته است » و مر اسپ را پارسیان بادجان خوانده اند، و رومیان آن را بادپای، و ترکان گامزن کامده، و هندوان تختپران، و تازیان براق بر زمین. و گویند آن فریشته که گردون آفتاب کشد بصورت اسپست الوس نام. و در حدیث اسپ، بزرگان را سخن بسیارست. چنین گویند روزی بر سلیمان علیه السلام اسپ عرض کردند. وی گفت « شکر خدای تعالی (را) که دو باد را فرمان بردار من کرد، یکی باجان و یکی بیجان، تا بیکی زمین میسپرم و بیکی هوا. » و آفریدون را پرسیدند که « ای ملک چرا بر اسپ ننشینی ؟» گفت « ترسم که یزدان را شکر بواجبی نتوانم گزارد » و کیخسرو گفت « هیچ چیز در پادشاهی بر من گرامی تر از اسپ نیست »
بخش ۳۱ - حکایت : خسرو پرویز را اسپ شبدیز پیش آوردند تا بر نشیند، گفت «اگر برتر از آدمی یزدان را بنده بودی جهان بما ندادی، و اگر برتر از اسپ چهارپایی بودی اسپ را بر نشست ما نکردی» و همو گوید که «پادشاه، سالارِ مردانست و اسپ سالارِ چهارپایان» حق سبحانه و تعالی میفرماید «من مثلی و قد خلقت الفرس» و افراسیاب گوید آت ایرکا اندغ کم گوگ کاآی، یعنی «اسپ مر ملوک را چنانست که آسمان مر ماه را» و بزرگان گفتهاند اسپ را عزیز باید داشت که هرکه اسپ را خوار دارد بر دست دشمن، خوار گردد. و مامون خلیفه گوید نعم الشی الفرس سماء یجری و سریریمشی، گفت «نیک چیزیست اسپِ آسمان گردان و تخت روان» و امیرالمومنین علی بن ابی طالب رضی الله عنه گفت ما خلق الله الفرس الا لیعتز به الانسان و یذل به الشیطان، گفت «ایزد تعالی اسپ را نیافرید الا از بهر آن تا مردم را به وی عزیز گرداند و دیو را خوار کند» و عبدالله بن طاهر گفت رکوب الفرس احب الی من رکوب عنق الفلک، گفت بر اسپ نشستن دوستتر دارم که بر گردن فلک» و نعمان منذر گوید الخیل حصون رجال اللیل ولولا الخیل لم تکن الشجاعه اسما یستحق به الشجاع، گفت «اسپان حصارها مردان شبند و اگر اسپ نبودی نام شجاعت کی اندر خور نام مردان جنگی بودی؟» و نصربن سیار گوید الفرس سریر الحرب و الاسلحه انوارها و الصیاح غناء الحرب و الدم عقارها، گفت اسپ تخت جنگست و سلاح گلهای وی، و مهلب بن ابی صفره گوید الفرس سحاب الحرب لایمطر ببرق السیف الامطردم، گفت اسپ ابر جنگ است نبارد بهدرخشیدن شمشیر مگر باران خون، اکنون بعضی از نامهای اسپان یاد کرده شود که پارسیان در صفت اسپانی گفته آنچه به تجربه ایشان را معلوم شده است از عیب و هنر ایشان و آنک بهفال نیک باشد.
بخش ۳۲ - نامهای اسپان بزبان پارسی : الوس، چرمه، سرخ چرمه، تازی چرمه، خنگ، باد خنگ، مگس خنگ، سبز خنگ، پیسه کمیت، کمیت، کمیت، شبدیز، خورشید، گور سرخ، زرد رخش، سیارخش، خرماگون ،چشینه ، شولک ، پیسه ، ابرگون ، خاک رنگ، دیزه ، بهگون ، میگون ، بادروی ، گلگون ، ارغون ، بهارگون ، آبگون ، نیلگون ، ابرکاس ،ناوبار ،سپید زرده ، بورسار، بنفشه گون ، ادس ، زاغ چشم ، سبز پوست ، سیمگون ، ابلق ، سپید ، سمند ، اما الوس آن اسپست که گویند آسمان کشد، و گویند دوربین بود، و از دور جایی بانگ سم اسبان شنود، و بسختی شکیبا بود، ولیکن بسرد سیر طاقت ندارد، و بداشتن خجسته بوَد، ولیکن نازک بوَد. چرمه بدحشم و دوربین بوَد. سیاه چرمه خجسته بود. کمیت رنج بردار بوَد. شبدیز روزیمند و مبارک بوَد. خورشید آهسته و خجسته بوَد. سمند شکیبا و کارگر بوَد. پیسه خداونددوست و مهربان بود. سپید زرده بر نشست ملوک را شاید. پیسه کمیت رنجور و بدخو بود. و مر اسپان را رنگهای غریبست که کم افتد بدان رنگ. ارسططالیس بکتاب حیوان لختی یاد کرده است، و گویند هر اسپی که رنگ او رنگ مرغان بود، خاصه سپید، آن بهتر و شایسته تر بود و خداوندش بحرب همیشه بپیروزی. و اینچنین اسپ مرکب پادشاه را شاید. زرده زاغ چشم و عنبر رنگ که رنگ چشم او بزردی زند و آن اسپی که بر اندام او نقطهای سپید بود، یا زرد، و چون خنگ عقاب یا سرخ خنگ پای او بس سپید بود، یا کمیت رنگ با روی سپید، یا چهار دست و پای او سپید، این همه فرخ و خجسته (بود) . و اسپی که ملوک را نشاید آن اسپ بود که رنگش برنگ تذرو بود، یا بر روی نشانهای کلان دارد. اما آنچه فرخنده بود از نشانهای اسپ یکی آنست که بر جای حکم نشان دارد که پارسیان آن را گرد یا (؟گرد پا، ؟گردبا) خوانند، مبارک بود و فرخ. و هر اسپی که مویش زرد بود یا سرخ بسرما طاقت ندارد، و رسول علیه السلام گفت رونده ترین اسپان اشقر بود، و امیر المومنین علی رضی الله عنه گفته است دلاورترین اسپان کمیت است، و بی باک تر سیاه، و با نیروتر و نیکوخوتر خنگ، و باهنرتر سمند. و از اسپان خنگ آن به که پس سر و ناصیه و پا و شکم و خایه و دم و چشمها همه سیاه بود. و این مقدار جهت شرط کتاب یاد کرده شد، به روزگار پیشین در اسپ شناختن و هنر و عیب ایشان دانستن هیچ گروه به از عجم ندانستندی، از بهر آنک ملک جهان ازان ایشان بود، و هر کجا در عرب و عجم اسپ نیکو بودی بدرگاه ایشان آوردندی، و امروز هیچ گروه به از ترکان نمی دانند، از بهر آنک شب و روز کار ایشان با اسپست، و دیگر آنک جهان ایشان دارند.
بخش ۳۳ - اندر ذکر باز و هنر او و آنچه واجب آید درباره او : باز مونس شکارگاه ملوکست، و به وی شادی آرند، و وی را دوست دارند، و در باز خویها بود چنانک اندر ملوک بود، از بزرگ منشی و پاکیزگی. و پیشینگان چنین گفتهاند که « شاه جانوران گوشتخوار بازست و شاه چهارپایان گیاهخوار اسپ و شاه گوهرهای ناگدازنده یاقوت و شاه گوهرهای گدازنده زر .» و از بهر این حال، باز بملوک مخصوصتر است که بدیگر مردمان، و مر باز را حشمتی است که پرندگان دیگر را نیست، و عقاب از وی بزرگتر است ولیکن وی را آن حشمت نیست که باز را، و پادشاهان دیدار وی را بفال دارند، و چون باز بیتعبی سبک بر دست وی نشیند، و رو سوی پادشاه کند، دلیل آن باشد که وی را ولایتی نو بدست آید، و بر خلاف این بعکس. و چون بوقت برخاستن سر فرود آرد و باز بردارد دلیل کند که ضعفی بکار ملک در آید، و چون برخیزد و ؟؟ کند، یا شکار بگیرد و بر گرفته بانگ کند، تشویش سپاه باشد، و چون بوقت برخاستن اهار نکند نقصانی پدید آید، و چون بچشم راست سوی آسمان نگرد کارهای (ملک) بلندی گیرد، و چون بچشم چپ نگرد خللی باشد، و چون (بر) آسان بسیار نگرد دلیل ظفر و نصرت بود، و چون بزمین بسیار نگرد مشغولی باشد، و چون باز آسوده باشد و بشکارگاه با بازی دیگر جنگ افتد دشمنی نو پدید آید.
بخش ۳۴ - اندر گزیدن باز : انواع بسیارست، ولیکن از همه سپید چرده بهتر و باز سرخ فام و یا زرد تمام، و بشکار حریصتر سپید چرده بود، ولیکن بیمارناک بود و بدخو، و پس از وی زرد حریصتر و تندرست تر، و ازین هر دو سرخفام درستتر، لیکن بدخو بود، و بکالبد از همه بزرگتر بود، و شنودم از بازرگانی که در ایام ما بودند که هیچ کس از ماهانمه وشمگیر بهتر شناخته (؟نشناخته) اندر اشکره را، که کار ایشان سالی دوانزده ماه شکار کردن بود، و علی کامه که سپاهسالار بدرخستو بود نیز نیکو شناختی ولیکن همه متفق بودند که هیچ کس از ماهانمه به ندانستی، و او را بزبان کوهی کتابی شکره نامست بزرگ تصنیف وی، و او چنین گفته است که همه جانوران یکرنگ به از آمیخته ناتمام، ولیکن شرط اندر اختیار باز آنست که سخت گوشت بود و گرد و پیوسته، و اندامهاش در خور یکدیگر، چنانک سر کوتاه و خرد بود، و پیشانی و چشمهاش فراخ بود، و حوصله فراخ، و سینه پهن و پست، و دمچه و ران سطبر. و گوشت وی سخت، و ساقهاش سطبر و گرد و کوتاه، و پنجه نیکو انگشتان قوی، و ناخنان سیاه و پای سبز، هر بازی که بدین صفت بود آن بیشتر سپید چرده یا زرد تمام یا سرخ تمام بود و نادر افتد و بهمه قیمتی ارزد.
بخش ۳۵ - حکایت : چنین گویند که ماهان پادشاهی بزرگ بوده است عاقل و کافی، یک روز بازدار خویش را (دید) باز بر دست آب میخورد، بفرمود تا صد چوبش بزدند. گفت: ای عجب باز بتن خویش پادشاه پرندگانست، و غمگسار و عزیز دست پادشاهانست، روا بوَد که تو اینچنین بیادبی کنی؟ عزیز ملوک بر دست و تو آب خوری، یا جز آب چیزی دیگر. بازدار گفت: زندگانی خداوند دراز باد چون به شکارگاه تشنه گردم چون کنم که باز با من بوَد؟ گفت: به کسی دیگر ده که اهل آن بود که باز تواند داشت، که تو آب خوری یا چیزی دیگر که تو را بدان حاجت باشد.
بخش ۳۶ - حکایت : شنیدم که بوعبدالله خطیب مودب امیر ابوالعباس بود برادر فخرالدوله، بر منظره نشسته بود، و امیر ابوالعباس کودک بود از پیش وی فرود آمده بود، خادمی باشه بر دست داشت، آن باشه بخواست و بر دست نشاند، دران میان از دهن خیو بینداخت، چون سوی عبدالله خطیب آمد او را ملامت نمود، و روی ترش کرد و گفت « اگر نه آنستی که تو هنوز خُردی و این ادب نیاموخته من ترا امروز مالشی دادمی که بازگفتندی » آنگاه گفت « ای سبحان الله تو ملک و ملکزادهای، عزیز ملکان بر دست، تو چنین بیادبی کنی کز دهان خیو بیندازی ؟ » این بگفت، پس نعلین برداشت، و آن خادم را نعلینی چند بر گردن زد، و گفت « شما ملکزادگان را چنین میپرورید ؟ کزیشان بیادبی می آید که اشکره بر دست دارند و خیو اندازند. ؟»
بخش ۳۷ - گفتار اندر منفعت شراب : دانا آن طب چنین گفتهاند، چون جالینوس و سقراط و بقراط و بوعلی سینا و محمد زکریا که هیچ چیز در تن مردم نافعتر از شراب نیست، خاصه شراب انگوری تلخ و صافی، و خاصیتش آنست که غم را ببرد، و دل را خرم کند، و تن را فربه کند، و طعامهای غلیظ را بگذارد، و گونه روسرخ کند، و پوست تن را تازه و روشن گرداند، و فهم و خاطر را تیز کند، و بخیل را سخی و بد دل را دلیر کند، و خورنده شراب را بیماری کم کند و اغلب تندرست باشد، از جهت آنک تبها و بیماری که از خلطهای لزج و فاسد تولد کند و سبب آنک میخواره را گاه گاه می افتد، و گاه اسهال نگذارد که خلط بد در معده گرد آید. و گروهی زیرکان شراب را محک مرد خواندهاند، و گروهی ناقد عقل، و گروهی صراف دانش، و گروهی معیار هنر . و بزرگان شراب را صابون الهم خواندهاند و گروهی مفرح الغم، و هر که پنج قدح شراب ناب بخورد آنچه اندروست از نیک و بد ازو سرآید و گوهر خویش پدید کند. و بیگانه را دوست گرداند و اندر دوستی بیفزاید، و اگر خود او را همین خاصیت است که دوستان را بهم بنشاند بسیارست. و از لطیفی که شرابست از همه خوردنیها که در جهانست از چرب و شیرین و خوش و ترش بیش از یک سیری نتوان خورد و اگر بیش خوری طبع نفور گیرد و باز مر شراب را هر چند بیش خوری بیش باید و مردم ازو سیر نگردد و طبع نفرت نگیرد که وی شاه همه شرابهاست. و در بهشت نعمت بسیارست و شراب بهترین نعمتهاء بهشتست، و اگر نبودی (ایزد آن را) بخود مخصوص نکردی (هر چند نعمتهای دو جهانی بتقدیر و ارادت اوست) چنانک در محکم کتاب خود یاد فرموده است که و سقیهم ربهم شرابا طهورا، و دیگر جای میفرماید و منافع للناس واثمهما اکبر من نفعهما، مردمان را منفعت بسیارست در وی و لیکن بزه او از نفع بیشترست. خردمند باید که چنان خورَد که مزه او بیشتر از بزه بود تا برو وبال نگردد، و این چنان باشد که بریاضت کردن نفس خود را بجایی رساند که از اول شراب خوردن تا آخر هیچ بدی و ناهمواری ازو در وجود نیاید بگفتار و بکردار الا نیکویی و خوشی. چون بدین درجه رسد شراب خوردن او را زیبد. و فضیلت شراب بسیارست، اکنون فصلی در منفعت شراب و مضرت و دفع مضرت شرابها یاد کنیم از گفتار جالینوس حکیم و محمد بن زکریاء رازی و خواجه ابوعلی سینا و اطباء بزرگ، منفعت شراب مست کننده، طعام را هضم کند، و حرارت اصلی یعنی حرارت غریزی را بیفزاید، و تن را قوی کند و پاک گرداند ببول و عرق و بخار.
بخش ۳۸ - شراب ممزوج و مروق : کسی را که خمار سخت کند، و یا از درد سر رنج باشد نیکست، و مردمان گرم مزاج را شاید،
بخش ۳۹ - حکایت اندر معنی پدید آمدن شراب : اندر تواریخ نبشتهاند که به هرات پادشاهی بود کامکار و فرمانروا، با گنج و خواستهٔ بسیار، و لشکری بیشمار، و همه خراسان در زیر فرمان او بود، و از خویشان جمشید بود، نام او شَمیران، و این دزِ شمیران کی به هرا است و هنوز برجاست آبادان او کرده است، و او را پسری بود، نام او بادان، سخت دلیر و مردانه و با زور بود، و در آن روزگار تیراندازی چون او نبود، مگر روزی شاه شمیران بر منظره نشسته بود، و بزرگان پیش او، و پسرش بادان پیش پدر. قضا را هُمایی بیامد و بانگ میداشت، و برابرِ تخت، پارهای دورتر به زیر آمد و به زمین نشست. شاه شمیران نگاه کرد ماری دید در گردن همای پیچیده و سرش در آویخته، و آهنگِ آن میکرد که همای را بگزد. شاه شمیران گفت: ای شیر مردان! این همای را از دست این مار که برهاند و تیری بصواب بیندازد؟ بادان گفت: ای ملک کارِ بنده است! تیری بینداخت چنانکه سرِ مار در زمین بدوخت و به همای هیچ گزندی نرسید. همای خلاص یافت و زمانی آنجا می پرید و برفت. قضا را سال دیگر همین روز شاه شمیران بر منظره نشسته بود، آن همای بیامد و بر سر ایشان میپرید و پس بر زمین آمد، همانجا که مار را تیر زده بود. چیزی از منقار بر زمین نهاد و بانگی چند بکرد و بپرید. شاه نگاه کرد و آن همای را بدید. با جماعت گفت: پنداری این همان است که ما او را از دست آن مار برهانیدیم، و امسال به مکافات آن باز آمده است و ما را تحفه آورده، زیرا که منقار بر زمین میزند. بروید و بنگرید و آنچه بیابید، بیارید! دو سه کس برفتند و بجملگی دو سه دانه دیدند آنجا نهاده، برداشتند و پیشِ تخت شاه شمیران آوردند. شاه بکار کرد، دانه ای سخت دید. دانایان و زیرکان را بخواند و آن دانهها بدیشان نمود و گفت: هما این دانهها را بهما بهتحفه آورده است. چه میبینید اندر این؟ ما را با این دانهها چه میباید کردن؟ متفق شدند که این را بباید کِشت و نیک نگاه داشت تا آخِر سال چه پدیدار آید. پس شاه تخم را به باغبان خویش داد و گفت: در گوشهای بکار! و گرداگرد او پرچین کن تا چهارپا اندر او راه نیابد و از مرغان نگاه دار، و بهر وقت احوال او مرا مینمای! پس باغبان همچنین کرد. نوروز ماه بود. یک چندی برآمد، شاخکی از این تخمها برجست. باغبان پادشاه را خبر کرد. شاه با بزرگان و دانایان بر سر آن نهال شد. گفتند: ما چنین شاخ و برگ ندیدهایم و بازگشتند. چون مدتی برآمد شاخهاش بسیار شد و بَلْگها پهن گشت و خوشهخوشه به مثالِ گاوَرس از او درآویخت. باغبان نزدیک شاه آمد و گفت: در باغ هیچ درختی از این خرمتر نیست! شاه دگرباره با دانایان به دیدار درخت شد. نهالِ او را دید درخت شده و آن خوشهها ازو در آویخته. شگفت بماند. گفت: صبر باید کرد تا همه درختان را بَر برسد تا بَرِ این درخت چگونه شود! چون خوشه بزرگ کرد و دانههای غوره به کمال رسید، هم دست بدو نیارستند کرد، تا خَریف درآمد و میوهها چون سیب و اَمرود و شفتالو و انار و مانند آن در رسید. شاه به باغ آمد، درخت انگور دید چون عروس آراسته، خوشهها بزرگ شده و از سبزی به سیاهی آمده، چون شَبَه میتافت و یکیک دانه از او همیریخت. همه دانایان متفق شدند که میوهٔ این درخت این است و درختی بهکمالرسیده است و دانه از خوشه ریختن آغاز کرد و بر آن دلیل میکند که فایدهٔ این در آبِ این است، آب این بباید گرفتن و در خُمی کردن، تا چه دیدار آید، و هیچکس دانه در دهان نیارَست نهادن. از آن همیترسیدند که نباید که زهر باشد و هلاک شوند. و همانجا در باغ خمی نهادند و آبِ آن انگور بگرفتند و خم پر کردند، و باغبان را فرمود هر چه بینی مرا خبر کن، و بازگشتند. چون شیره در خم به جوش آمد باغبان بیامد، و شاه را گفت: این شیره همچون دیگ بی آتش میجوشد و به نرمی اندازد. گفت: چون بیارامد مرا آگاه کن! باغبان روزی دید صافی و روشن شده چون یاقوت سرخ میتافت و آرامیده شده، در حال شاه را خبر کرد. شاه با دانایان حاضر شدند، همگنان در رنگ صافی او خیره بماندند و گفتند: مقصود و فایده از این درخت این است، اما ندانیم که زهر است یا پازهر. پس بر آن نهادند که مردی خونی را از زندان بیارند و از این شربتی بدو دهند، تا چه پدیدار آید. چنان کردند، و شربتی از این بخونی دادند. چون بخورد اندکی روی ترش کرد. گفتند: دیگر خواهی؟ گفت: بلی! شربتی دیگر بدو دادند، در طرب کردن و سرود گفتن و کون و کچول کردن آمد و شُکوهِ پادشاه در چشمش سبک شد، و گفت: یک شربت دیگر بدهید، پس هرچه خواهید بهمن بکنید، که مردان مرگ را زادهاند! پس شربت سوم بدو دادند، بخورد و سرش گران شد و بخفت، و تا دیگر روز به هوش نیامد. چون به هوش آمد پیش ملک آوردندش، ازو پرسیدند که آن چه بود که دیروز خوردی، و خویشتن را چون میدیدی؟ گفت: نمیدانم که چه میخوردم اما خوش بود، کاشکی امروز سه قدح دیگر از آن بیافتمی! نخستین قدح به دشخواری خوردم که تلخمزه بود، چون در معدهام قرار گرفت طبعم آرزوی دیگر کرد، چون دُوُم قدح بخوردم نشاطی و طربی در دل من آمد که شرم از چشم من برفت، و جهان پیشِ من سبک آمد، پنداشتم میان من و شاه هیچ فرقی نیست، و غم جهان بر دل من فراموش گشت و سوم قدح بخوردم بخواب خوش در شدم. شاه وی را آزاد کرد از گناهی که کرده بود. بدین سبب همه دانایان متفق گشتند که هیچ نعمتی بهتر و بزرگوارتر از شراب نیست، از بهر آنکه در هیچ طعامی و میوهای این هنر و خاصیتی نیست که در شراب است. شاه شمیران را معلوم شد شراب خوردن، و بزم نهادن آیین آورد، و بعد از آن هم از شراب رودها بساختند و نواها زدند، و آن باغ که در او تخم انگور بکِشتند هنوز برجاست، آن را به هرا غوره میخوانند و بر درِ شهر است، و چنین گویند که نهال انگور از هرات به همهٔ جهان پراگند، و چندان انگور که به هرات باشد به هیچ شهری و ولایتی نباشد، چنانکه زیادت از صد گونه انگور را نام بر سر زبان بگویند و فضیلت شراب بسیار است.
بخش ۴۰ - گفتار اندر خاصیت روی نیکو : روی نیکو را دانا آن سعادتی بزرگ دانستهاند، و دیدنش را به فال فرخ داشتهاند، و چنین گفتهاند که سعادت دیدار نیکو در احوال مردم همان تاثیر کند که سعادت کواکب سعد بر آسمان، و مثال این چنان نهادهاند چون مثل جامه که عطر اندر صندوق بود که از وی بوی گیرد و بی عطر آن بوی به مردم برساند، و چون مثال عکس آفتاب که بر آب افتد و بی آفتاب بدیگر جای عکس برساند، زیرا که نیکویی صورت مردم بهریست از تاثیر کواکب سعد که به تقدیر ایزد تعالی به مردم پیوندد، و نیکویی به همه زبانها ستوده است و به همه خردها پسندیده، و اندر جهان چیزها، نیکو بسیارست که مردم از دیدارشان شاد گردد، و به طبع اندر تازگی آرد، و لیکن هیچ چیز بجای روی نیکو نیست، زیرا که از روی نیکو شادی آید، چنانکه هیچ شادی بآن نرسد، و گفتهاند روی نیکو دلیل نیکبختی این جهانست، و چون روی نیکو با خوی نیکو یار شود آن نیکبختی بغایت رسیده باشد، و چون به ظاهر و باطن نیکو بود محبوب خدا (و) خلق گردد، و مر دیدار نیکو را چهار خاصیت است، یکی آنک روز خجسته کند بر بیننده، و دیگر آنک عیش خوش گرداند، و سدیگر آنک به جوانمردی و مروت راه دهد، و چهارم آنک به مال و جاه زیادت کند، زیرا که مردم چون به اولِ روز از روی نیکو شادی یافت دلیل بهرهای بود از بهرها، خجستگی، که آن روز جز شادی نبینند، چون با وی نشست عیش بر وی خوش گردد، و بیغم شود، و چون این حال بر وی قرار گرفت، و دیدار نیکو یافت، اگر چه بیمروت و سفله کسی بوَد، مروت و جوانمردی در وی بجنبد، و چون مردمان وی را با روی نیکو دیدند به تعظیم نگرند، او نیز از بهر عیش خویش بمال ورزیدن کوشش بیش کند، و چنین گفتهاند که روی نیکو پیر را جوان کند، و جوان را کودک، و کودک را بهشتی، و رسول علیه السلام گفته است « اطلبوا حاجاتکم من حسان الوجوه » گفت حاجت خویش از نیکو رویان بخواهید، و هرکس از روی شطارت مر روی نیکو را صفت کردهاند و لقبی نهاده، گروهی میدان عشق نهادهاند، و گروهی صحرای شادی، و روشه مهر، و پیرایه آفرینش، و نشانه بهشت گفتهاند، اما خداوندان علم فلاسفه گفتهاند که سبب آفرینش ایزدست، و طلب علم بدو، و از آفریدگار خویش اثرست که راه نماید به خوی ذات او، و طبیعیان گفتند که همه چیزها را زیادت و نقصان و اعتدالست ، و آراستگی هموار به اعتدالست، پس چون بنگرید صورت اعتدال خوب تر بود، که خویشتن را به ترکیب مینماید، و این عالم که بپای بود به اعتدال بر پای بود، و بوی آبادان باشد، و تناسخیان گویند که وی خلعت آفریدگارست، که به مکافات آن پاکی و پرهیزگاری که بنده کرده بود اندر پیش، آن به نور خویش او را کرامت کند، فاما خداوندان معرفت گفتهاند که وی شوق شمعست که شمع را برافروزاند، و گروهی گفتهاند که وی منشور سراست و باران رحمتست که روضه معرفت را تازه میگرداند، و درخت شوق را بشکفاند، و گروهی گفتهاند که وی آیت حقست که حقیقت بر محققان عرضه همیکند، تا به حقیقت وی به حق بازگردند، و در دیدار نیکو سخنهای بسیار گفتهاند، اگر همه یاد کنیم دراز گردد، و حکایتی از عبدالله طاهر یاد کنیم :
بخش ۴۱ - حکایت : چنین گویند که عبدالله طاهر یکی را از بزرگان سپاه خویش باز داشته بود، هر چند در باب او سخن گفتندی از وی خشنود نگشت، پس چون حال بدان جا رسید، و هرکس از کار او ناامید گشتند این بزرگ را کنیزکی بود فصیحه، قصهای نوشت و آن روز که عبدالله طاهر به مظالم نشست آن کنیزک روی بربست، و به خدمت وی رفت، و قصه بداد و گفت « یا امیر خذ العفو فان من استولی اولی و من قدر غفر » گفت ای امیر هر که بیابد بدهد، و هر که بتواند بیامرزد، عبدالله گفت « یا جاریه ان ذنب صاحبک اعظم مما یرجی عفوه » ای کنیزک گناه مهتر تو بزرگوارتر از آنست (که) آن را آمرزش توان کرد. کنیزک گفت « ایها الامیر و ان شفیعی الیک اعظم مما ؟؟ رده » یعنی شفیع من بتو بزرگتر از آنست که باز توان زد، گفت « و ما شفیعک الذی لایرد » گفت کدامست این شفیع تو که باز نتوان زد، کنیزک دست از روی برداشت، و روی بدو نمود، و گفت « هذا شفیعی » اینک شفیع من، عبدالله طاهر چون روی کنیزک بدید تبسم کرد و گفت « شفیع ما اکرمه و من یوتیک ما اعظمه » گفت بزرگا شفیعا که تو آوردی و عزیز خواهشی که تراست، این بگفت و بفرمود تا آن سرهنگ را خلاص دادند، و خلعت داد، و بنواخت و بجای او کرامتها کرد، و این بدان یاد کرده شد تا بدانی که مرتبت روی نیکو تا کجاست و حرمت او چندست.
بخش ۴۲ - حکایت : گویند سلطان محمود روزی به تماشا شده بود؛ و از صحرا سوی شهر همی آمد. و در آن حال هنوز امیر بود و پدرش زنده بود. چون به در دروازه شهر رسید، چشمش در میان نظارگیان بر پسری افتاد چرکینجامه به قدر دوازده ساله اما سخت نیکو-روی و طُرفه و زیبا بود: تمامخلقت، معتدلقامت. عنان باز کشید و گفت «این پسرک را پیش من آرید». چون بیاوردند گفت «ای پسر! تو چه کسی؟ و پدر کیست؟». گفت «پدر ندارم ولیکن مادرم به فلان محلت نشیند». گفت :چه پیشه میآموزی؟». گفت «قرآن حفظ میکنم». فرمود تا آن پسرک را به سرا بردند. چون سلطان فرود آمد پسرک را پیش خواند. و ازو هر چیزی پرسید و چند کارش فرمود. سخت زیرک و رسیده بود. و اقبالش یاری داد، فرمود تا مادرش را بیاوردند. و گفت «پسر! تو را قبول کردم،. من او را بپرورم. تو دل از کار او فارغ دار». مادرش را نیکوییها فرمود و پسر را جامهای دیبا پوشانید و پیش ادیب نشاند تا خط و دانش آموخت و سلاح و سواری. و پسر را گفت «هر روز بامداد که من هنوز بار نداده باشیم باید که پیش من ایستاده باشی». پسر هر بامداد پگاه به خدمت آمدی. سلطان چون از حجرهٔ خاص بیرون آمدی نخست روی او دیدی. و مقصود سلطان آزمایش خجستگی دیدار او بود. سخت خجسته آمد. چون بیرون آمدی از حجره، چشم بر وی افگندی؛ هر مرادی داشتی آن روز حاصل شدی. و این پسر را از جامه و نیکو داشت. جمالش یکی صد شد. سلطان هر روز او را به خویشتن نزدیکتر کرد و شایستگیها از وی پدید میآمد. و سلطان او را نعمت و خواسته میداد و اعتماد برو زیادت میکرد و مینواخت. نعمت و تجمل این (پسر) بسیار شد. و سلطان از عشق او چنان گشت که یک ساعت شکیبا نتوانست بود. این پسر را سالش به هجده رسید و جمالش یکی ده شد و از مبارکی دیدار او سلطان را بسیار کارها و فتحهای بزرگ دست داد. و چندین ولایت هندوستان بگشاد. و شهرهای خراسان بگرفت و به سلطانی بنشست. مگر روزی این پسر به عذری دیرتر به خدمت آمد و سلطان بی او تنگدل گشته بود. چون او بیامد از سر خشم و عتاب گفت «هان و هان! خویشتن را میشناسی؟ هیچ دانی که من تو را از کجا برگرفتهام و به کجا رسانیده؟ و از خواسته و نعمت چه داری! تو را زَهره آن باشد که یک ساعت از پیش من غایب شوی؟». چون سلطان خموش گشت، گفت «سلطان بفرماید شنیدن. همچنانست که میفرماید. منِ بنده را از خاک بر گرفت و بر فلک رسانید. من یک فرومایه بودم. اکنون به دولت خداوند پانصد هزار دینار زیادت دارم. بیضیاع و چهار پا و بنده و آزاد. و ملک بنده را آن مرتبت و حشمت داده است که در دولت خداوند پایهٔ هیچ کس از پایهٔ بنده بلندتر نیست و با این همه کرامت که با بنده کرده است و این نعمت داده و بدین درج رسانیده، هیچ سپاس و منت بر بنده ننهد، بر دل خویش نهد، که بنده را از جهت دل خویش نیکو میدارد؛ به دو معنی، یکی از جهت آن که دیدار بنده به فال گرفت، و دیگر که منِ بنده تماشاگاه و باغ و بوستان دل مَلِکم. اگر ملک تماشاگاه خویش را بیاراید منت بر کسی نباید نهاد. هر چند منِ بنده به شکر و دعا مقابله میکنم». ملک را جواب آن پسر عجب خوش آمد و او را بنواخت و تشریف داد.