برگردان به زبان ساده
شنیدم که بوعبدالله خطیب مودب امیر ابوالعباس بود برادر فخرالدوله، بر منظره نشسته بود، و امیر ابوالعباس کودک بود از پیش وی فرود آمده بود، خادمی باشه بر دست داشت، آن باشه بخواست و بر دست نشاند، دران میان از دهن خیو بینداخت، چون سوی عبدالله خطیب آمد او را ملامت نمود، و روی ترش کرد و گفت « اگر نه آنستی که تو هنوز خُردی و این ادب نیاموخته من ترا امروز مالشی دادمی که بازگفتندی » آنگاه گفت « ای سبحان الله تو ملک و ملکزادهای، عزیز ملکان بر دست، تو چنین بیادبی کنی کز دهان خیو بیندازی ؟ » این بگفت، پس نعلین برداشت، و آن خادم را نعلینی چند بر گردن زد، و گفت « شما ملکزادگان را چنین میپرورید ؟ کزیشان بیادبی می آید که اشکره بر دست دارند و خیو اندازند. ؟»
هوش مصنوعی: شنیدم که بوعبدالله، خطیب مودب و برادر فخرالدوله، در حال تماشای منظرهای زیبایی نشسته بود. امیر ابوالعباس، که هنوز کودک بود، از پیش او پایین آمده و خادمی را همراه داشت. آن خادم خواست و بر دست امیر نشاند و در همین حین، دهانش خالی شد و چیزی را به زمین انداخت. وقتی این حرکت را دید، عبدالله خطیب او را شماتت کرد و با چهرهای عبوس گفت: «اگر تو هنوز کودک هستی و ادب را نیاموختهای، من امروز تو را به گونهای تنبیه میکردم که دیگر تکرار نمیکردی.» سپس با تعجب گفت: «چطور ممکن است که تو، فرزند یک پادشاه، چنین بیادبی کنی که از دهان خود چیزی به زمین بیندازی؟» پس از این حرف، او نعلینی بر داشت و خادم را چندین بار مورد سرزنش قرار داد و گفت: «آیا اینطور پرورش میدهید که فرزندان پادشاهان اینقدر بیادب شوند که اینگونه رفتار کنند و چیزهایی را به زمین بیندازند؟»