مقامات
خواجه عبدالله انصاری
»
مقامات
بخش ۱ : آنچه عبارت است از تفرقه حکایت است و آنچه جمعیت است و رای نطق و سمعیت است و محبت صفت اتحاد است و تفرقه صفت اجساد
بخش ۲ : ای عزیز ولایت محبت عادت و عبارت نیست و اهل اصول از این آگاه نیست منازل این کوی مناهل این جوی بر تفاوت عظیم است این شراب را آشامیدن باید نه شنیدن
بخش ۳ : بدانکه ولایت شوق، بذوق مسلم است که شوق آتشی است که شعله وی از نیران محبت خیزد و بوی عود وجود از احتراق افتراق او برانگیزد و خانه انتظار خراب کند وعاشق را بیقرار و بی خواب کند و جیحون مهرش بخروش آید و در خوف و رجا و منع و عطا شربت زهر نوش کند شوق غالب شود مرد در شوق بیطاقت گردد و شوق بی وی بخود جاذب گردد و عاشق فراغت و این بیت عادت گیرد
بخش ۴ : حقیقت طلب در خوف است و مرد این کار مردی عظیم است و درد این دایم مرد را عیان باشد ویرا دیده بی گمان باید اگر طالبی راه را پاک کنی و پشت به آب و خاک کنی، ایعزیز در احوال خود تفکر کن و از گذشتگان تذکر کن که نهایت عبادت همه طالبان این دو بیت است:
بخش ۵ : بکاء گریستن است در کار خویش گریستن است بریار خویش گریستن از فراق گریستن بر خود رعنائی بود از جست آسایش بود و آسایش در محبت کاهش بود گریستن بر دوست شرط اشتیاق بود و فرط احتراق در فراق عاشق از دیده از غم نم بارد و در شادی دم نارد و خلعت محبت از راه دیده درآید و پنداشت هستی خویش بگذارد وفای خویشتن بجاآرد
بخش ۶ : تذکر نتیجه تفکر است
بخش ۷ : ذکر سه است بلسان بجنان و بجان ذکر بلسان عادت است و ذکر بجنان عبادتست و ذکر بجان سعادتست آنکه در عالم اسم باشد یاد وی بلسان است و آنکه در عالم صفات بود ذکر وی بجنان است و آنکه در عالم ذاتست یاد وی به جان بود
بخش ۸ : مقصود از عتاب از دوست خطاب با اوست تا قصه عشق دراز کند زمانی با دوست راز کند چون عاشق نصیب خویش بگذاشت و خودی خود در باخت با هرچه داشت حالی سخن بگذاشت چون معشوق خواهد با وی خطاب کند عتاب آغاز کند گه میسوزد گه می نوازد گه می فروزد گه می گدازد و اگر به مستی دست زند گوید که پست باش اگر پست شود گوید مست باش اگر بخود هستی نماید گوید بما نیست باش و اگراز خود نیست شود گوید بما هست باش
بخش ۹ : خبر را در مسامرت جوار نیست و سمر در مکاشف بکار نیست با دوست سخن گفتن فرط وفاست و وحشت از راه روفتن شرط صفاست گه حکایت اشتیاق دراز و گه شکایت فراق آغاز کند و گه سرکشی و ناز کند بار مشاهده به قوت تربیت مسامرت تواند کشید و شربت قربت بر سماع نوش باش معشوق توان چشیدن و در آنحال که مرد به صفت خویش قائم است مسامر از مشاهده محجوب آید در بدایت مرد عیان باشد و راز نهان و در نهایت راز عیان باشد و مرد نهان
بخش ۱۰ : کار مرید با جستجویست و کار مراد با گفتگو کار مرید بر ریاضت است وکار مراد بعنایتست مرید مرقع خدمت پوشد مراد شراب وصلت نوشد و لباس قربت پوشد مرید محاسبه افلاک کند مراد حکم مرید ادراک کند مرید کوه کند به رنج مراد فرو شود بگنج اگر کسی خواهد که حقیقت مرید و مراد بداند این را بنویسد پس برخواند مرید در زیر یا دو نقطه دارد چون دو نقطه بگذاشت جز مراد نیست مرید مرحوم مراد معصوم است
بخش ۱۱ : مرد صوفی را که بدولت صفا برخوردار بوده معلومست آنکه می خواهد در مؤنت قبول است واین را ز درویشی فضول است
بخش ۱۲ : جنون بی آگاهی مرد از اوست نه بی آگاهی از دوست از خود بریده و بدوست رسیده نه بخود آگاه بود نه بدوست راه جنون درهستی مستی نهایتست و در نیستی هدایت وحسن آگاهی آن باشد که مراد از خود بی آگاه گردد و جنون آن باشد که مرد در این کار از خود متحیر و گمراه گردد هر چند که بی آگاهی از خود زیباست اما آینه بی آگاهی باندازه دیده باشد درد و اندوه او را دیوانه میکند و آتش محبت او را پروانه میکند
بخش ۱۳ : مرد در تجرید مرد مرد گردد و از خودی خود فرد گردد تجرید در حقیقت خود از خود انداختن است واز نیک و بد پرداختن نصیب خود به علم بیند بدیده از آن برخیزد و ذات در بازد و بند بردارد و رخت عادت غارت کند و گناه بود خود کفارت کند و اسباب و علت محو کند و از طرف سجود بخود سهو کند چون داند که هست و با هست نیست نسازد و به خویشتن هیچ ننازد یکقدم از آدم برگیرد ویکی از عالم و یکی از خود و یکی از عام
بخش ۱۴ : پس از این مقام قربت است قرب بهمت است ونه قرب بمسافت از بهر آنکه مسافت علتست و علت نشان شرکت هر که در این مقام قربت برشود باید که از خلق غریب تر شود چون اغیار بگذاشتی مسافت از میان برداشتی بعد و قرب بگذاشتی چون از خود برمیدی از قرب بتقرب رسیدی چون بدیده کمال از قرب بدیدی دیدی آنچه دیدی بعد از این اشارت حلال نباشد و عبارترا مجال نه بیان را بر این راه نه و زبان از این آگاه نه
بخش ۱۵ : انس تسکین نیران جلال است و تمکین عاشق در میدان جمال نشان انس آنستکه از خلق دور بود و از خود در نفرت شود و از کل اوصاف خلقیت در ظل حمایت گریزد که انس معانی عظیم است و در آنجا از ایمنی بیم است نصیب خویش بجوید و بترک خویش بگو ید تا صفات صمدیت یابد و ذات احدیت
بخش ۱۶ : انبساط نکوئی پوشیدن است و خود را سزای قرب نادیدن هیچکس را بجای خود انبساط نیست با لباس خلقیت گردانس نگردی پروانه شربت وصل ننوشد تا لباس حرقت نپوشد مرد که در جست باشد باید که درست باشد عاشق بیباک باشد گرچه بیم هلاک باشد جمال به کابین گران بود جانرا چکند در سر جانان نشود علت خلقت هم براه دیده درآید دیده بشریت همیگوید و برابر صفات احدیت همی پوید حقیقت که دیده خلقیت گوید در انتظار خبر محب است که چنان رسد که در تن جان رسد
بخش ۱۷ : محنت و بلا امتحانست و بر دل و جانست محنت حال محبت عیان کند و کمال وی نقصان نشان کند دام بلا افکند و تخم عطا بپراکند اگر محبت باعطا نیامیزد ببلا بیاویزد محنت گوهر است و گوهر عطا محنت گل است و بلا خار روی کدام طالبست که نیست افکارئی و هر که را گل پسندیده آید از خارش گزند ناید عاشق کشتن رسم این درگاه است اولا باید که صفة صفت آن ادا شود این محنت و محبت قرینه است و محنت بر محبت دیرینه است هر چند بجانست گران نیست هزار جان باید برای دوست بلاء دوست خوش است اگر چه آتش است
بخش ۱۸ : عشق آتش سوزان است و بحر بیکرانست همه جانست هم جانرا جانان قصه بی پایانست و درد بی دریافت عقل در ادراک وی حیرانست و دل دریافت وی ناتوان نهان کننده عیان است و عیان کننده نهان و روح روحست و فتوح فتوح
بخش ۱۹ : لیکن روح اجساد و هیات فؤاد افراز جانست اگر خاموش باشد دلش چاک کند و از غیر خودش پاک کند و اگر بخروشید ویرا زیروزبر کند و از قصه وی کوی و شهر را خبر کند هم آتش است و هم آب هم ظلمتست هم آفتاب
بخش ۲۰ : عشق درد نیست لیکن بدرد آرد چنانکه علت حیاتست مسبب مماتست هر چند مایه راحت است پیرایه آفت است محبت محب را سوزد مجنون عشق هم طالب سوزد هم مطلوب
بخش ۲۱ : وفا رعایت میثاقست و غایت وفاق وفا دستگاه مشتاق است و پایگاه عشاق مایه اخلاصست و پیرایه اهل اختصاص وفاء عام پیداست و وفاء خاص جدا وفا آنستکه با دوست باشد چنانکه در دوستی خلل نیارد و آندوست بر دل نیاورد چنانکه این دوست به جفا نگریزد و آن در عطا نیاویزد این نه کار مردانست این کار بیخودانست کسی را ورای بندگی گام نیست و بر علت هستی بحکم ولایت کلام نیست مقتضی همان عیانست و اهل بصیرت را این عیان است
بخش ۲۲ : اگر پرسد مستی چه چیز است گویم برخاستن تمیز است نه نیست داند نه هست نه پای داند نه دست مست ندان است شراب که نشناسد خود را از دوست و دوست را از خود هم نشناسد
بخش ۲۳ : غلیان قرار وی آنست که سیر در نزول کند ظاهر و باطن را مشغول کند سلطان حقیقت بر سپاه بشریت قوله تعالی (قالت ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوها) چون درآید خانه ویران کند و عقل را محجوب کند مرد را در شوق غایب کند نتواند ادب بساط نگاه داشتن و طرب و نشاط بگذاشتن از آنستکه چون در پوشد لباس خجلت و تشویر و اقرار میآورد بجرم و تقصیر راه نیست و از آنچه دوست می کند ویرا آگاه نیست و عادت عاشق خانه بدوشی بود و معشوق را عاشق حلقه بگوش است دوست را فرمان بود و حکم وی روان بود
بخش ۲۴ : وجد پس از عالم وصال و فراق است وجد عالم بیزاری بجان عاشقان است وجد توبه دل دوستان است و جد ریحان جان عاشقان است وجد صفت جان است وجد عاری بودن از این و آنست میسوزد آتش محبت جان عاشق آتش نیارمیده است اما محبت در آن بیارمیده است چون آتش زیادت گردد محب بیطاقت گردد و دردبی دوا گردد به چشم گریان و به دل بریان راز پیدا مرد پنهان عاشقی را چیست درمان
بخش ۲۵ : ابتدای آفتاب توحید است که از مشرق غیب پدید آید بر اهل سعادت تابد ولایت ظلمت و آثار پندار برد اهل عنایت را هر ساعتی کرامت نودهد و اهل رعایت را هر زمان بنو مقامی برند خورشید دواست یکی بر جهان تابد و یکی بر جان تابد بدان یکی که بر جهان تابد ظلمت بگدازد و آندیگری که بر جان تابد وحشت خلقت بگدازد و آن دیگری که برآید نجوم نماند و آندیگری که برآید رسوم نماند آنکه به چشم خویش بنظاره خورشید است از دیدن خورشید ناامید است و آنکه بخورشید بنظاره خورشید است نظری وی جاوید بر خورشید است خورشید به خود دیدن خطاست خود را برو دیدن سزاست
بخش ۲۶ : تجلی برقی است که عاشق در آتش وی ناتوان گردد و خواهد که وی همه جان گردد تجلی ناگاه آید اما بر دل آگاه آید هر کرا خبری نیست تجلی را در وی اثری نیست تجلی ذاتست و تجلی صفات عاشق را تجلی ذات مست کند و تجلی صفات پست کند تجلی ذات هست کند و تجلی صفات نیست کند مرد باید که دریافت افروخته و در نایافت سوخته چون سوخته بسوخته رسد حالی درگیرد چون به افروخته رسد پای گیرد این آتش را هر موم نشاید و این عاشق دیده عموم نشاید در عشق تجلی جمال محبوب نثار نفس معیوب نشاید زحمت انوار طاعت خویش و ظلمت آثار رؤیت خویش از خویش دور دار که یکذره از این جمال مایه انوار افق اعلی را تمامست این اسرار
بخش ۲۷ : مشاهده نهاده حقایق یقینست برون از تعلیم و تلقینست طلوع این خورشید از یک مشرقست اما اهل مشاهده را فرقست مشاهده یکی در حال خلق است یکی در مشاهده حقیقت غرق نه مشاهده یکسان نه ازو نشان آنرا که ننمودند چه دیدند و آنرا که بنمودند در آن نموده رسد کسی از پروانه خبر نجوید و پروانه از حال خلقت سخن نگوید هر که در آن جمال دید پس از آن از جان و مال ببرید نثار جمال دوست جز جان نباشد دوست بجان گران نباشد
بخش ۲۸ : جمعیت نشان اتحاد است و اتحاد نشان وداد است تفرقه دوگانگی است و دو گانگی بیگانگی است هر ضیاء که در شمع است از جمعیت جمعست در موم بی آتش انوار نیست آتش بیموم در مجلس بکار نیست این جمعیت طریقتست و ورای این جمعیت حقیقت است و این نیستی بشریت است تا بشریت بجای باشد تفرقه پیدا باشد عاشق و معشوق کجا یکتا باشد چون خلقیت برخواست حق خود به یگانگی سزاست جمعیت این چنین زیباست اینجا حقیقت جمع عیان گردد و تفرقه در وی نهان گردد
بخش ۲۹ : فقر سیمرغی است که از او جز نام نیست و کسی را بر وی کام نیست فقر مقدم راه نیست و کسی از حقیقت وی آگاه نیست و فقر کبریت احمر است و کیمیا اخضر و فقر نیستی است و کسی در نیستی هستی و هست نشاید و آن یکی است بدست نیاید (والله الغنی و انتم الفقراء) راه نیست هر که جز وی بهستی است درویش است جمله را این مقام در پیش است اما خلق متابع شدنست کار در دیده است
بخش ۳۰ : آنکه دنیا بگذارد زاهد است و آنکه عقبی بگذارد مجاهد است و این هر دو صفت آب و خاکست درویش از این هر دو پاک است گفت (کادالفقران یکون کفرا) نه آنکه درویش بی کیش است بلکه درویش بی خویش است درویش باید که هیچ جائی ننشیند و هیچ چیز وی را ننشاند مرد اول تقلید شنود کند پس تقلید نمود کند شنود و نمود در هم بود کند پس بود در بود نابود کند نه خلق ماند ویرانه خویش نه طالب ماند نه مطلوب در پیش اینست صفت درویش
بخش ۳۱ : طامات که خلق در آن عاجز باشد و فهم در آن موجز باشد فوآد در او متفکر گردد و تفکر در او متحیر علم شریعت آیاتست و علم حقیقت طامات شریعت و حقیقت را درجاتست یکی نیمه نفی یکی اثباتست تا مرد در صورت حیاتست در بند صفاتست هر آن در عین مماتست بروی چه جای براتست آنجا که صفت محقق است هر چه غیر تو حق است گوینده حق است چه جای طاماتست
بخش ۳۲ : توحید نه از مذهب و کیش است، احد سزای احدیت خویش است