جزو اول
بهاء ولد
»
معارف
»
جزو اول
فصل ۱ : « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ »
فصل ۲ : در نماز درآمدم، به اللّه نظر میکردم؛ چنانکه صفت کنند حور را، نیمهاش از کافور است و نیمهاش از زعفران و مویش از مُشک؛ و یا گویند فلان کس را سریست از شرم و پاییست از صدق و غیر وی، همچنان اللّه را میبینم همه رحمت و جلال و عظمت و کرم و قدرت و حکمت و قدم و حیات و اعطای مزهها. اکنون در اللّه و در این صفات بیکرانهٔ اللّه نظر میکنم تا مزهٔ نوعنوع را در وی مشاهده میکنم و طمع میدارم که این همه را به من دهد، و میبینم که میدهد.
فصل ۳ : در شب برخاستم، گفتم تا در اللّه مینگرم؛ گفتم تا در خود مینگرم که اللّه از من چه زنده میکند بعد از آن که مرده بودم، و از اللّه میخواهم تا آن زندگیم را زیاده کند، چون زنده کردن اللّه را نهایت نیست. و اللّه را ثنا میگویم و میستایم، در مخاطبه در وی مینگرم تا زندگی نوع دیگرم دهد، چو این نعمت جز از وی از کسی دیگر حاصل نمیشود.
فصل ۴ : اعوذ و الحمد للّه میخواندم، چنانکه کسی پیش خداوندگار خود نشسته باشد و صد هزار ثنا و دعا میگویدش و میستایدش و میزارد و مینالد و عشقها عرضه میدارد، همچنان گویی این حرفها که میخوانم و این نظرهای من به مودّت همچون اغانی و چنگ و رباب و دف و سرناست با معشوق خود، و من همه جای گردانم، چنانکه کسی رباب میزند و در شهر میرود.
فصل ۵ : اندکی خوابم برده بود. نخست چون بیدار شدم، فال گرفتم که کدام سخن و کدام تسبیح پیشِ دلم آید، آن را طلوع برجی دانم از آنکه روح من به کالبدم باز میآید. هم در آن وقت «بسم اللّه الرحمن الرحیم» یادم آمد، یعنی روحِ من به اسمِ اللّه در اجزای من پراکنده میشود، و به اسم اللّه اجزای من زنده میگردد. و در آن گفتنِ بسم اللّه و رحمن و رحیم، اللّه را مشاهده میکنم که چگونه طالب این اجزای خاک است.
فصل ۶ : اللّه میگفتم و بر این اندیشه میگفتم که ای اللّه! همه تویی، من کجا روم؟ و نظر به چه کنم و به کی کنم؟
فصل ۷ : «یا علیّ للسّعید ثلث علامات؛ قوت الحلال فی بلده»
فصل ۸ : «سبحانک» میگفتم در رؤیت اللّه، و در آثار عجایبها و پاکیهای اللّه نظر میکردم. گفتم چون اللّه را با همه پاکیها و عجایبها در آن سبحانک گفتن بدیدم، گفتم: «و بحمدک»؛ یعنی خواهم تا اوصاف ستودهٔ اللّه را و جمالها و انعامات اللّه را ببینم، و میخواهم که در همه نغزیها و نیکوییها نظر کنم تا اللّه را به صفت نغزی و نیکوکاری ببینم، و این جمال اللّه را و نیکوکاریِ اللّه را میدیدم که بی نهایت است، ولیکن به اندازهٔ اثر میبینم، و هرچند اثر زیاده میشود بهتر میبینم.
فصل ۹ : در وقت ذکر اللّه و سبحانک گفتن، باید که از تن خود یاد نکنم؛ زیرا که صفات اللّه، از رحمت و قدرت و علم و جمال و پاکی و ارادت و غیرها، به صفاتِ محدثات نماند، که اگر بدان مانند بودی، از صفات اللّه رحمت و قدرت و ارادتِ مخلوق پدید نیامدی، چنانکه از صفات محدثات نمیآید. و هرچند که این صفات محدثات نیست نمیشود، ذکر پدید نمیآید از صفات اللّه. پس در وقت سبحانک گفتن باید که به جز از وجهِ اللّه نیندیشم تا اللّه را بینم و به مشاهدهٔ اللّه مشغول شوم که معنیِ «فَاخْلَعْ نعَلَیْکَ» این است. که هرچند از تن مردار بیش اندیشم، رنج بیش میبینم.
فصل ۱۰ : اللّه اکبر گفتم، دیدم که اندیشههای فاسد و هر اندیشه که غیر اندیشه اللّه بود همه منهزم شدند. به دل آمد که تا صورتی پیش خاطر نمیآید، اخلاص عبادت ظاهر نمیشود و تا کلمهٔ لفظة «اللّه» پدید نمیآید، از فساد به صلاح نمیآیند و تا تصوری نمیکنم از صفات اللّه و تا نظر نمیکنم در صفات مخلوق، وجد و رقت و عبودیت ظاهر نمیشود. پس گویی که معبود مصور آمد.
فصل ۱۱ : گفتم عجب نیست عرضه کردنِ اعمال امّت بر نبی علیه السلام. بنگر که چون پاره راست میروم به سوی اللّه و نزدیکتر میشوم به حضرت اللّه، کارهای مریدان مرا و کسان مرا بر من عرض میکنند، و دوستان و دشمنان مرا بر من عرض میکنند تا جمله سرایر ایشان را و اعطاف صدور ایشان را میدانم، و چون خیال در دل ایشان میروم. اگر این محل صفای مرا اللّه از کالبد من جدا کند و از استخوان و گوشت من جدا کند تا همه را بیاینها در اللّه بینم چه عجب باشد؟
فصل ۱۲ : به مسجد رفتم، سرم درد میکرد. گفتم ذکر اللّه چنان میباید که بگویم که اللّه مرا فراغتی دهد از درد سر و از همه دردها و از همه اندیشهها. گفتم چو اللّه را یاد کنم باید که به هر وجهی که رقّت و خوشی آیدم آن را بگیرم و اللّه را بدان وجه یاد کنم و از وجوه دیگر که رقّتم نیاید آن را نفی میکنم از ذکر، و دیگر از آن هیچ نیندیشم، یعنی از حور و قصور و لرزیدن پیش وی از بیم دوزخ وی، در وقت ذکر اللّه هیچ ازینها نیندیشم.
فصل ۱۳ : بامداد در مسجد نشسته بودم، هر کسی سلام میگفتند و سجود میکردند. گفتم که اللّه روح مرا بر اینها عرضه میکند و روح مرا میآراید و آراسته بدینها مینماید، تا ایشان آن آثار اللّه را میبینند و مرا سجده میکنند از دوستیِاللّه؛ اگرچه به ریا و نفاق و سالوس باشد، آن هم آرایش اللّه است.
فصل ۱۴ : حسین را گفتم که نورزیدی تا اینجا که زمین مرده بود و غیر تو بود زنده شد؟ اگر بورزی تا خود را نیز زنده کنی به طریق اولی بود، از زنده شدن غیر که زمین است چنین خوشیات میآید، تا از زنده شدن خودت تا چه خوشیهات آید. کار به اندازهٔ توانایی و داناییست؛ چون قدرت و علم اللّه را اندازه نیست، کار او را هم اندازه نیست؛ اینقدر حیاتت اللّه داده است، اگر بورزی زندگیی دهدت که این زندگی در برابر آن زندگی مردگی باشد.
فصل ۱۵ : میگفتم در اللّه متحیر باشم و از همه اوامر منقطع باشم، که تحیر با تدارک راست نیاید؛ چو اللّه مستغنی است، همه عاشق و محب میخواهد و بس. همه صور شرایع و معاملات و قطع خصومات و حدود و زواجر از بهر آن است تا پاره پاره محب اللّه شوم، و چنان محب شوم که مرا از خوشی و ناخوشی خود خبر نباشد.
فصل ۱۶ : سبحانک اللهمّ آغاز کردم، دیدم که این را اللّه میگوید به من، و این صورت تعظیم را اللّه است که در من هست میکند تا وهم من قطع میشود؛ که عبارت از وی اللّه میآید و اللّه است که آن حالت را اللّه میگوید و اللّهم میگوید و سبحانک میگوید، و این به من میگوید از بس که تعجبهاست در من، و انقطاع اوهام است. اکنون سبحانک اللهم لفظ مخاطبه است، هرگز کسی نگوید که دروغ است و مخاطبه نیست؛ و مخاطبه بیحضور ممکن نباشد.
فصل ۱۷ : شب برخاستم، نظر به ادراکات خود میکردم، دیدم که ادراکاتم چون مرغان دستآموز به ذات اللّه میرفت و پروبالشان میسوخت و اثر آن به دماغ و استخوان های من میزد و سر و دندانم درد میگرفت؛ و من بیسودای اللّه نمیشکیفتم و بدو نمیرسیدم.
فصل ۱۸ : به مسجد رفتم؛ ذکر میگفتم. رشید قبایی را دیدم. صورت او از پیش دلم نمیرفت. گفتم دوست و دشمن هر دو ملازم دلاند، تا با غیر اللّه بیگانه نشوم خلاص نیابم و دل سلیم نشود. گفتم تکلفی کنم و دل به اللّه مشغول گردانم تا دل به چیزی دیگر نپردازد. دیدم که صورت دل پیش نظرم میآید تا من از او به اللّه میرفتم هم از عرضش هم از اجزاش یعنی از رنگ سرخیش به اللّه میرفتم تا ببینم که این رنگ سرخیش و اجزای لعلیش از کجا مدد مییابد. دیدم که هر جزو رنگیش پنج حس دارد و چنگال اندر زده است به اللّه و مدد میگیرد از اللّه و همه اجزای دل همچنین مدد از اللّه میگیرد و همه اجزای عالم را میدیدم از عرض و غرض و هر چیزی که هست از موکلان و خزینهداران اللّه همه این مددها را از عقول و حواس پاک میگیرند.
فصل ۱۹ : اللّه میگفتم بر این معنی که همه اختیار و ارادت و قدرت و فعل اللّه راست، و همه خوشیها در اختیار و قدرت و فعل است. مجبور خود نام با خود دارد؛ یعنی بیمراد و بیچاره و عاجز و بیمزه. هرکه جبری شد، او را زندگی نماند. چو من ذکر اللّه میکنم، در اللّه نظر میکنم که ای اللّه! مرا اختیاری ده و فعلی بخش و ارادتی بخش. اگر فعل و اختیار بخشید اللّه مرا، خود در آن شکرِ نعمت میگزارم و میباشم؛ و اگر اختیارم ندهد، در اللّه نظر میکنم که ای اللّه! مختار و مرید و فعّال مطلق تویی!
فصل ۲۰ : نظر میکردم به صاحب جمالان و خوبان، که اللّه ایشان را بدین نغزی که آفریده است. باز نظر کردم که اللّه این خوبان را که همچون پردهٔ صنع و پردهٔ جان گردانیده است، تا بدین زیبایی است. گفتم چو صنعش بدین دلربایی است، تا عین اللّه چگونه بود!
فصل ۲۱ : «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ»
فصل ۲۲ : سبحانک و غفرانک میگفتم، گفتم ای اللّه! چون بود من و هستی من از توست، و نظر و درک من از توست، و عقل و روح من از توست، و چشم و سمع ظاهر و باطن من از توست، چگونه من مخاطب تو و مقابل تو و لب بر لب تو نباشم؟ و جمله اجزای من چگونه در تو نبود؟
فصل ۲۳ : به روی مادر نظر میکردم، میدیدم که اللّه مرا چگونه رحم داده است و او را با من. و هرچه در جهان غم است، آن از رحمت اللّه است، زیرا که غم از نقصان حال باشد. تا مهر نباشد به کمال، غم نباشد به نقصان حال. اکنون مهربانی اللّه از این محسوستر چگونه باشد؟
فصل ۲۴ : میاندیشیدم که این اجزای ما چند هزار همسایه یافته است و این حروف اندیشههای ما چون سبزه و زعفران از کدام سینهها رسته است و یا چون مورچه از عارض و نکین کدام خوبان برون روژیده است و در سینهٔ ما بر زبر یکدیگر افتاده است. باز میدیدم که اللّه به تنهایی در این پردهٔ غیب کارها میکند و همه کسانی را بر مراد میدارد و هیچ کس را به خود راه نمیدهد، نه از فرشته نه از نبی نه از ولی نه ظالم نه مظلوم. هیچکس بر چگونگی کار او واقف نمیشود و از آنجا بیرون هرکس را فرمان میفرستد و حکم و تقدیری میکند، و هیچکس را کاربر مراد او نمیدارد- استحالت و چگونگی را سدّ اسکندر کرده است تا هیچ از آن نگذرد. پایان تصویر و تخیّل هرکسی را گره زده است تا هیچکس از آن بیرون نیاید. هرکه قدم از آن حد بیرون نهد، چنان غارتش کنند که نیست شود و چنان سرما زندش که بفسرد و یا سموم چنان وزد که بسوزد.
فصل ۲۵ : هر تدبیری که میاندیشم، آن را چون شکل حجابی میدانم، و من پارهپاره آن حجاب را از خود دور میکنم تا اللّه را نیکوتر میبینم. و چون اللّه را یاد میکنم، زود به مصنوع میآیم و در آسمان و عالم نظر میکنم، یعنی که اللّه را مشاهده کردن جز به مصنوع نباشد.
فصل ۲۶ : یا أَیهُّا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْ فَ حُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ
فصل ۲۷ : وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجدُوا لِآدَمَ
فصل ۲۸ : وَ أَوْحَیْنا إِلی أُمِّ مُوسی أَنْ أَرْضِعِیهِ
فصل ۲۹ : مَنْ جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها
فصل ۳۰ : قال النّبیّ علیه السّلام: »الایمان عریان و لباسه التّقوی«
فصل ۳۱ : سؤال کرد یکی که اگر از گناهان که کردهام استغفار کنم عجب آن گناه از من برخیزد. گفتم که تو در خود نظر کن که اللّه آن گناه را از تو برداشت یا نه. معنیِ این آن است که هرگاه از آن که کرده و استغفار کردی، اگر دیدی که آن خصلت اول که گناه کردی از دل تو پاک شد و از تو برفت که دگر گرد آن نگردی و آن گرانی و سیاهی آن از دل تو برخاست، بدان که اللّه تو را آمرزید از آن گناه. و اگر همچنان دل تو به آن گناه است و گرانی و سیاهیِ آن با توست بدان که تو را نیامرزیده است.
فصل ۳۲ : قال النّبیّ علیه السّلام: »اسبغ الوضوء تزدد فی عمرک«
فصل ۳۳ : یومَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحمْنِ وَفْداً. وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلی جَهَنَّمَ وِرْدا
فصل ۳۴ : قال النّبیّ علیه السّلام: ما ذئبان ضاریان فی قریة غنم باسرع فیها فسادا من حبّ الشّرف و المال فی دین المرء المسلم.
فصل ۳۵ : لِکَیْلا یعَلَمَ مِنْ بعَدِ عِلْمٍ شَیْئا
فصل ۳۶ : هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ
فصل ۳۷ : وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتی
فصل ۳۸ : ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ وَ أَرْسَلْناکَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ کَفی بِاللَّهِ شَهِیدا
فصل ۳۹ : وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِباساً
فصل ۴۰ : قال النّبیّ علیه السّلام: کلّکم راع و کلّکم مسئول عن رعیّته.
فصل ۴۱ : إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّ ونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ.
فصل ۴۲ : قال النّبی علیه السّلام: « اوّل صلاح هذه األامّة بالزّهد و الیقین»
فصل ۴۳ : وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا
فصل ۴۴ : مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا
فصل ۴۵ : یا أَیهُّا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا
فصل ۴۶ : سؤال کرد که دوستان را چندین بلا چگونه میدهد که « اشدّ البلاء علی الانبیاء»
فصل ۴۷ : إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِینا
فصل ۴۸ : موفّق پرسید که رجب چه باشد؟ و یا رجب را اصِمّ چرا گفت؟
فصل ۴۹ : گفتم ای دوستان جمع باشید با خود تا عقل و روح دیگرتان پدید آید. نبینی چون اجزای تو پراکنده بود او را نه عقل بود و نه روحی بود و نه خوشی بود و نه راحتی بود؟ چون فراهم آمدند، اللّه به برکت جمعیّت مر ایشان را عقل داد و روح داد. نبینی که هرچه نیکانند در دنیا یکی بودند و چون بِدان جهان رفتند باز همه جمعاند، که :
فصل ۵۰ : دلم کاهلگونه شده بود از غلبهٔ خواب. زود برخاستم، از خفتن و از سودای فاسد دست شستم و وضو کردم و به نماز ایستادم و دست به تکبیر آوردم، یعنی پردهٔ کاهلی را از خود برکشم و از سر بیرون اندازم.
فصل ۵۱ : قال النّبیّ علیه السّلام:« اذا اصبحت فلا تحدّث نفسک بالمساء و اذا امسیت فلا تحدّث نفسک بالصّباح».
فصل ۵۲ : با خود قرار میدادم که هرچه از جمادات و عرضیّات و نامیات به چشم و گوش و عقل من درآید، خود را به مملکت ایشان اندازم، که ملک ایشان عرصهی گشادهتری دارد و احوال خوشتری دارد. از حیوانات نظرم به پوست آهو برافتاد؛ مویهای او را چون سبزه خوشرنگ دیدم که بدان خوشی رویانیده بود، تا اللّه او را در کدام صحراها میرویانید. گفتم حال این نامیات بدین خوشی است! باز نظر میکردم در تاروپود پیراهن و رعنائی عتّابی و علم دستار کتان، که اللّه اینها را از کدام هوا تافته است و به لطافت کدام لعاب این ابریشم را استوار داده است و چند تاروپود لطیف طبعها را داده است در یکدیگر تا اینچنین بافتها پدید آورده است.
فصل ۵۳ : گفتم ای اللّه! چنانکه نظر مرا بدین اسباب جهان گشاده کردی تا چست شدم در نگاه داشتن احوال خود، همچنان نظرم را گشاده باسباب آخرت کن تا احتراز کنم ازاین جهان. همچنانکه در حسن صور خوبان این جهانی چشم دادی تا اینها را میبینم، همچنان چشم دلم رای به جمال خوبان آن جهانی گشاده کن تا منجذب شوم به خدمتت. چشمههای علم هر دو جهانی رای از عرصههای عدم تو گشاده میکنی ای اللّه. انبیا رای بر سر کدام چشمهسار در عرصهی عدم فروآورده یا رب؛ مرا از آن چشمه آب بده. گفتم ثنا باید گفتن اللّه رای تا مرا این عطا به ارزانی دارد.
فصل ۵۴ : قال النّبیّ علیه السّلام: «اسبغ الوضوء تزدد فی عمرک و سلّم علی اهلک یکثر خیر بیتک و استعفف عن السّؤال ما استطعت».
فصل ۵۵ : فخر رازی وزین کیشی و خورزمشاه را و چندین مبتدع دیگر بودند، گفتم شما صد هزار دلهای با راحت را و شکوفهها و دولتها را رها کردهاید و در این دو سه تاریکی گریختهاید، و چندین معجزات و براهین را ماندهاید و به نزد دو سه خیال رفتهاید. این چندین روشنایی آن مدد نکرد که این دو سه تاریکیِ عالم را بر شما تاریک دارد. و این غلبه از بهر آن است که نفس غالب است و شما را بیکار میدارد و سعی میکند به بدی، و چون بیکار باشید همه بدی کرده شود و تاریک و وسوسه و خیال و سوداهای فاسد و ضلالت پدید آید، از آنکه عقل غریب است و نفس در مملکت خود است و آن مملکت از آنِ شیاطین است و این دنیاست که ما حضر است و حجاب است از در غیب، و نزد عاقلان این دنیا حاجبی است بر در غیب.
فصل ۵۶ : قال النّبیّ علیه السّلام: « رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر»
فصل ۵۷ : «و النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدان»
فصل ۵۸ : «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ »
فصل ۵۹ : در وقت ذکر غفرانک و سبحانک میگفتم، دلم به کرداری و جان به نظام الملک رفت. اللّه الهام داد که اگر دل تو را به من یقین استی چرا جای دیگر روی؟ چرا همه امید و حاجات به من نداری و چرا ملک و هرچه میطلبیدی از من نطلبیدی و روی دلت چرا سوی من نیستی؟ باز سبحانک و غفرانک گفتم یعنی ای اللّه، چون تویی من از توست و نظر و ادراک من از توست و عقل و روح من از توست و چشم و عقل و سمع ظاهر و باطن من از توست، چگونه من مخاطب تو و مقابل تو و لب بر لب تو نباشم و جمله اجزای من در تو نبود؟ اللّه الهام داد که این همه معقولیهای تو و نظر تو بدین وجوه معاینه است و مخاطبه، تو همین نقش مشاهده را بیهیچ وجهی ثابت میدار. گفتم ای اللّه، مگر مخاطبهی من با تو چون جمادات و اجسام لطیفه را ماند چون باد و هوا و آب که خوش میوزانی و میرویانی و ایشان را از تو هیچ خبر نی و ایشان را خودیِ خود نی، همه تویی.
فصل ۶۰ : «لوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَل »
فصل ۶۱ : قال النّبی علیه السّلام: «القناعة کنز لا یفنی»
فصل ۶۲ : سبحانک میگفتم، یعنی پاکی و دوری از عیب تو راست، از آن عیب که خلقان پندارند که تو قادر نیستی و عالم نیستی و متصرف ایشان نیستی و آنکه میگو یند این اجزا بینندهی تو نیست که تو چگونه آن اجزا را هست میکنی و پست میکنی و بلند میکنی نمیبینند، و آنکه میگویند که تو اجزای نور چشم میآفرینی و او تو را نمیبیند، و تو اجزای عقل و هوش و دریافت هست میکنی و او تو را نمیبیند. نی نی، سبحانک آن است که پاکی و دوری از عیب. اینچنین سخن که میگویند که هر جزو تو را نمیبیند و کسی تو را چگونه شناسد تا نبیند و بی دیدن شناختن تو محال باشد. آنها که منکر دیدِ تواَند تو را نشناختهاند؛ خود کسی را میل به خدمت چگونه باشد تا پیشنهاد آنکس دید تو نباشد، معیّت «وَ هُوَ مَعَکُم» آن است، ای اجزا تا دید نباشد معیّت محال باشد. پس مگر کفر نادیدن توست و اسلام دیدن توست.
فصل ۶۳ : قال النّبیّ علیه السّلام: « ترک ذرّة ممّا نهی اللّه خیر من عبادة الثّقلین»
فصل ۶۴ : «ثمُ أَماتَهُ فَأَقْبرَه»
فصل ۶۵ : ﮔﻔﺘﻢ ای آدﻣﻰ در ﻫﺮ رﻳﺰﻩ ﺷﻬﻮت ﺗﻮ دﻳﻮی ﭼﻨﮕﺎل در زدﻩ اﺳﺖ و ﺑه ﺒﻮی آن ﻣﺮاد در ﺗﻮ ﻣﻰ آﻳﻨﺪ، ﭼﻨﺎﻧکه ﻣﻮرﭼﻪ ﺑﺎ داﻧﻪ ﭼﻨﮕﺎل ﺳﺨﺖ ﻛﺮدﻩ ﺑﺎﺷﺪ، اﻧﺪروﻧﺖ از دﻳﻮان همچون ﻣﻮرﭼﻪﺧﺎﻧﻪ از آن ﺷﺪﻩ اﺳﺖ. ﺗو ﺮا ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ دو در را ﻛﻪ ﮔﻠﻮ و ﺷﻬﻮت اﺳﺖ درﺑﻨﺪ ﺗﺎ درﻧﻴﺎﻳﻨﺪ، و اﮔﺮ ﺗﻮ درِ آن را ﺑﺴﱴ و ﻫﻨﻮز اﻧﺪﻛﻰ ﻣﻰآﻳﻨﺪ و وﺳﻮﺳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ از آن اﺴﺖ ﻛﻪ اﻧﺪﻛﻰ ﻣﺮاد ﻫﻨﻮز ﺑﺎقیﺴﺖ. ﺗو ﺮا ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺷﻴﺸﻪ را از ﻧﺎن تهی ﻛﻦ ﺗﺎ از ﻧﻮر ﭘﺮ ﻛنی، ﺗﻮ از ﻧﺎن تهی ﻛﺮدی و ﻟﻜﻦ ﻧﻘﺶ ﺳﻮدا ﭘﺮﻛﺮدی و ﺧﻮن و ریم مردمان پر کردی. از ﻧﺎﻧﺖ از آن تهی ﻛﺮدﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺪانیﻛﻪ از آن دﮔﺮﻫﺎ ﺑﻄﺮﻳﻖ اولی اﺳﺖ تهی ﺷﺪن. «اﻟﻌﺎﻗﻞ ﻳﻜﻔﻴﻪ اﻻﺷﺎرة»، ﻣﺎ ﺑﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺧﻄﺎب ﻛﺮدﻩایم ﻧﻪ ﺑﺎ غیر ﻋﺎﻗﻞ.
فصل ۶۶ : أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلإْسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ
فصل ۶۷ : « وَ اعْتَصِمُوا بحِبْلِ اللَّهِ جمَیعاً »
فصل ۶۸ : «جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُوَنها»
فصل ۶۹ : «أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلإْسْلام »
فصل ۷۰ : «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تحُبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونیِ یُحبِبْکُمُ اللَّهُ»
فصل ۷۱ : قال النّبیّ علیه السّلام: « کما تعیشون فکذلک تموتون فکذلک تحشرون»
فصل ۷۲ : «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمْنِ الرَّحِیمِ» میخواندم، گفتم که به حرمت بسم اللّه و به نام و آوازهی بسم اللّه اجزای عالم و ابعاض عالم ارزاق از اسباب میستانند. چو اللّه خود را رحمن و رحیم میفرماید، از بهر آن میفرماید تا بسیار امیدها بدارید باسم اللّه. امّا شما در این مقدّمهی دنیا سخت شدهاید و رنج میبینید و همه مقدمات را فراموش کردهاید، همچون خس که در دریا باز به هر جایی تعلّق میکند، باز چون آب او را آسیب زند از آن موضع بیندازدش.
فصل ۷۳ : «فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنیَ إِنیِّ أَری فیِ الْمَنامِ أَنیِّ أَذْبحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری»
فصل ۷۴ : «وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاء »
فصل ۷۵ : قال النّبیّ علیه السّلام: « منهومان لا یشبعان: طالب العلم و طالب الدّنیا»
فصل ۷۶ : مؤذن از برون بانگ میگوید، ما از اندرون بانگ میگوییم مرعشقِ جمله حیوانات را و مزهی ایشان را و همه شهوتها و خوشیها را، از شهوات آدمیان و پریان و دیوان، و پاکیهای ملائکه و راحتهای ایشان و جمال حورا و عینا. و میبینم که هر ازاین جزو من قابل است مر این مزهها را از اللّه، از آن که هر جزو من از این مزهها افزونتر میبیند در اللّه لا الی نهایه در عین این زمان، و این مزهها را از اللّه مییابد و خوش میشود، و آن دگرها را نیز چشم میدارد.
فصل ۷۷ : فاتحه میخواندم، گفتم ای اللّه! شکر و آزادی و ستودنِ همه اجزای عالم توراست. یعنی هر جزو موجودی فربه شده، هستی از برکتِ آسیبِ تو دارد، و هر جزو موجودی لب بر نهاده است و از لطف تو همینوشد و فربهِ هستی میشود و درجمالت نگاه میکند و برمیبالد و میافزاید. و این جزو هوا و محبتم که به ذکرِ این کلمه و این دید هست شد و زیاده شد و هم فربهشدهی هستی شد، این همه از نظر کردن شد به تو. این خود حیات و لطف توست که اجزای موجود از هر طرف خود میبیند و فربه میشود. تا آن نغزی و لطفی که در توست تا خود چه جانفزای باشد! آن را که داند؟ « تَعْلَمُ ما فیِ نَفْسِی وَ لا أَعْلَمُ ما فیِ نَفْسکَ» اکنون از ستودگیِ وصفِ توست که همه اجزای موجودات بوجود فربه هستی میشود.
فصل ۷۸ : «إنّ اَکیَسَکُم اَکثرکم لِلموت ذِکرا»
فصل ۷۹ : قال النّبیّ علیه السّلام: «مَن قَرَأ آیة الکرسیّ عقیب کلّ صلاة مکتوبة قبض اللّه روحه بنفسه»
فصل ۸۰ : «إِنَّ فیِ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الأْرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لآَ یاتٍ لأِولیِ الأْلْبابِ »
فصل ۸۱ : «وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلا کَثِیراً»
فصل ۸۲ : «خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ وَ خَلَقَ الجْانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ»
فصل ۸۳ : «لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ»
فصل ۸۴ : گفتم این خاک در میان شیشهی این فلک است، اگرچه صورتِ مشوّش دارد امّا سِرِّ دلِ فلک است، و همچون مُشک است در حُقّه، از آنکه باطنش با صورتش به جنگ است، و با صورتِ تیره صورت نور دارد و با پوشیدگی تربیه دارد، و هرکه طبع را خلاف کند منزلتش اینچنین آمد، لاجرم ملایکه ساجد آدم آمدند.
فصل ۸۵ : «أَلمَ نجَعَلِ الأْرْضَ کِفاتاً. أَحْیاءً وَ أَمْواتاً »
فصل ۸۶ : «أَیَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذا مِتُّمْ وَ کُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً أَنَّکُمْ مخُرَجُونَ . هَیْهاتَ هَیْهاتَ لِما تُوعَدُونَ »