شمارهٔ ۲۵۱
مجذوب تبریزی
»
دیوان اشعار
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۲۵۱
گل رنگ و رو ببازد گر در چمن درآیی
گوش از صدف کند در چون در سخن درآیی
از ذرهپروریها چندان عجب نباشد
چون آفتاب تابان گر بهر من درآیی
راه نظر نبستم یک لحظه بر خیالت
باشد به دل از این راه چون جان به تن درآیی
گلها همه به یک بار بر آفتاب خندند
با این جمال تابان گر در چمن درآیی
بیپرده شاهد ما گر بگذرد به مسجد
واعظ تو نیز رسوا از انجمن درآیی
رو زلف دلبری را حبل المتین خود کن
باشد که شاد و خرم از چاه تن درآیی
با جوشن توکل از فتنه باش ایمن
کی با سپهر کجرو با مکر و فن درآیی
از ناله دست خود را هرگز مساز کوتاه
از چاه نفس شاید با این رسن درآیی
خیر الکلام باید باشد همیشه حرفت
تا جمله گوش کردند چون در سخن درآیی
مجذوب اسم اعظم از نام شاه کن حفظ
خواهی که چون سلیمان با اهرمن درآیی
شمارهٔ ۲۵۰: بر دیر مغان گذر نداری
شمارهٔ ۲۵۲: حاشا که ماه چارده و شمع خاوری
اطلاعات
وزن:
مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
10
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.