شمارهٔ ۲۵۲
مجذوب تبریزی
»
دیوان اشعار
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۲۵۲
حاشا که ماه چارده و شمع خاوری
در صد هزار پرده عیان در برابری
درها گشوده غمزه شوخت به روی دل
بیدرد سینه که بگوید ستمگری
صورتنگار حسن تو و صورت پری
هر چند ساخت از همه بسیار بهتری
سروی چو قامت تو نگردید در چمن
ماهی چو عارض تو نتابید از دری
هرگز کسی به کنه جمال تو ره نیافت
چندان که دیدهاند ز هر بار بهتری
یاقوت و لعل را خجل از روی خود کنم
گر درکشم ز باده لعل تو ساغری
زاهد تو را ز نشئه خبردار چون کنم
احسان نکرده لعل لبی بر تو ساغری
چون آگهت کنم ز دل و اضطراب دل
عشقت که در بغل نفکنده است اختری
آن هفتهات که با می و معشوق بگذرد
خود را چنان بدان که شه هفت کشوری
خود را نکو شناس که در چشم اعتبار
از آفتاب برتر و از ذره کمتری
مجذوب تا شود همه عالم مسخرت
تیغ از دعا طلب کن و از سجده افسری
تمت الغزلیات بعون قاضی الحاجات.
شمارهٔ ۲۵۱: گل رنگ و رو ببازد گر در چمن درآیی
اطلاعات
وزن:
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
11
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.