شمارهٔ ۱۵۴
مجذوب تبریزی
»
دیوان اشعار
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۱۵۴
کار خود را ما به لطف کارساز انداختیم
تا نظر بر چهره آن دلنواز انداختیم
سینه ما سالها آماجگاه غمزه شد
تا ز روزنهای دل گوشی به راز انداختیم
دولت محمود از باد فنا ایمن نبود
خویش را بر حلقه زلف ایاز انداختیم
مصلحت را کیمیاساز غمت تدبیر دید
خویش را در توبه صبر و گداز انداختیم
ارغنونپرداز این نه پرده یک آهنگ بود
هر کجا در بزم دل گوشی به ساز انداختیم
ریزه دنیا شکار همت مردانه نیست
بارها دانسته بر گنجشک باز انداختیم
می بکش زاهد که ما هم مدتی در خانقاه
دام تزویری به جای جا نماز انداختیم
خرقه آلوده دنیا نمازی نیست نیست
کی ز دوش این خرقه را ما در نماز انداختیم
مدعی را صیت عالمگیر ما از پا فکند
صید را ما با صدای طبل باز انداختیم
مشکل مجذوب را مشکلگشا از هم گشود
کار خود را ما به لطف کارساز انداختیم
شمارهٔ ۱۵۳: دارم به سر که خدمت پیر مغان کنم
شمارهٔ ۱۵۵: صبح است و نموده جمالم
اطلاعات
وزن:
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
10
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.