برگردان به زبان ساده
ز عشق و، عشقبازی پیشهای خوشتر نمیبینم
به عالم هرچه میبینم از این بهتر نمیبینم
هوش مصنوعی: من هیچ چیزی در دنیا نمیبینم که از عشق و سرگرمیهای عاشقانه بهتر و خوشایندتر باشد. هرچه در این عالم وجود دارد، برایم کمتر از این لذت نیست.
ز عشق و عاشقی پیوسته زاهد میکند منعم
میان صدهزاران خر، از این خرتر نمیبینم
هوش مصنوعی: از عشق و محبت، زاهدان را به خود مشغول میکند و در میان هزاران الاغ، فقط من را میبیند که از همه آنها هم پایینتر هستم.
مریض عشقم و هرروز افزون میشود دردم
دوایش غیر عناب لب دلبر نمیبینم
هوش مصنوعی: من عاشق شدهام و روز به روز درد و رنج من بیشتر میشود. هیچ چیزی جز لبان شیرین محبوبم نمیتواند درمانی برای این درد باشد.
گرفتارم به مالیخولیای عشق مهرویان
علاج این مرض را جز می احمر نمیبینم
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق زیبا رویان در حال گرفتار شدن در اندوه و افسردگی هستم و راهی برای درمان این حالت جز نوشیدن شراب قرمز نمیشناسم.
شبیخون لشکر غم بر سرم آورده از هرسو
جلوگیری به جز می پیش این لشکر نمیبینم
هوش مصنوعی: غم مانند لشکری به سراغم آمده و از هر طرف به من حملهور شده است. جز شراب، راهی برای فرار از این غم وحشتناک نمیبینم.
نیم احول که تا یک را دو بینم من گه دیدن
به جز یک دوست در عالم، کس دیگر نمیبینم
هوش مصنوعی: نیم احول یعنی من به حالت ناتوانی و کمبینا هستم، و وقتی که دو را به جای یک میبینم، به جز یک دوست، کسی را در این دنیا نمیشناسم و نمیبینم.
در میخانه باز است ای حریفان قدحپیما!
دری از بهر آسایش به جز این در نمیبینم
هوش مصنوعی: در میخانه برای شما دوستان، در باز است! من هیچ راه دیگری برای آرامش و آسایش نمیبینم جز این در.
به غیر از بادهخوارانی که دایم تردماغ استند
به دیگر مردمان هرگز دماغی تر نمیبینم
هوش مصنوعی: به جز افرادی که همیشه مشغول نوشیدن الکل هستند، در میان دیگر مردم هرگز کسی را نمیبینم که اینقدر شاداب و سرحال باشد.
دل از بیهمدمی در سینهام یاران، به تنگ آمد
به دوران همدمی جز شیشه و ساغر نمیبینم
هوش مصنوعی: دل من از تنهایی و بیهمدلی در درونم به تنگ آمده است، و در زمانهایی که همدمی داشتم، تنها شیشه و ساغر را میبینم.
به شبهای زمستان از برای رفع تنهایی
رفیقی باوفاتر از می خلر نمیبینم
هوش مصنوعی: در شبهای سرد زمستان، برای فرار از تنهایی، رفیقی وفادارتر از می (شراب) نمییابم.
کسی را نیست گر زر «ترکیا» کارش بود مشکل
من بیچاره زر جز در کف زرگر نمیبینم
هوش مصنوعی: هیچکس نیست که اگر طلا به کارش نیاید، مشکل مرا حل کند. من بیچاره تنها طلا را در دست زرگر میبینم و هیچ جا دیگری نمیتوانم بیابم.
به ملک هند دیدم دین هفتاد و دو ملت را
ولیکن بهتری از دین پیغمبر نمیبینم
هوش مصنوعی: در سرزمین هند، دینهای زیادی را دیدم، اما هیچ دینی را بهتر از دین پیامبر نمییابم.
به هند افتادهام بیمونس و بییار و بیناصر
ولیکن ناصری جز حیدر صفدر نمیبینم
هوش مصنوعی: در سرزمینی دور افتادهام و به شدت احساس تنهایی میکنم، بدون هیچ همراه و یاری. اما در دل این تنهایی، تنها کسی که به چشمم میآید، حیدر صفدر است که در صف ناصر قرار دارد.