برگردان به زبان ساده
به عالم خویش را از بیخودی افسانه میسازم
به یاد جام وصلش نعره مستانه میسازم!
هوش مصنوعی: من از حال و هوای خود، داستانی از بیخود بودن میسازم و به یاد وصال معشوق، فریاد و نغمهای شاداب میآفرینم!
اگر باشد کلید قفل جنت صحنه زاهد
ز اشک خویش من هم سبحه صد دانه میسازم!
هوش مصنوعی: اگر کلید ورود به بهشت اشکهای زاهد باشد، من نیز با آن اشکها، تسبیحی از صد دانه میسازم!
به مردم گر همین باشد طریق آشناییها
چو اشک نوک مژگان خویش را بیگانه میسازم!
هوش مصنوعی: اگر روش مردم همین باشد که با دیگران آشنا شوند، من هم اشکهای خود را که از نوک مژههایم میریزد، به بیگانگی تبدیل میکنم!
مپرسید از سواد قصه روز سیاه من
شب آن زلف را کوته ازین افسانه میسازم!
هوش مصنوعی: از شما نپرسیدم که حکایت غمگین من چیست، در شب تار زلف تو، داستانی میسازم که خودم آن را روایت کردهام!
اگر سامان استغنا و تمکین تو این باشد
به راهت ز انتظار از چوب نرگس خانه میسازم!
هوش مصنوعی: اگر به این شکل به استقلال و قدرت خود دست یافتهای، من از چوب نرگس برایت خانهای میسازم تا در انتظار تو باشم!
خیال زلفش از خواب پریشان کرد بیدارم
قلم در وصف تابش از زبان شانه میسازم
هوش مصنوعی: تصویر موهای او خواب مرا به هم زد و بیدارم کرد. حالا با قلمم دربارهی نور و زیبایی آن نوشته و شعری از زبان موهایش میسازم.
ادایت گشت اکنون مانع ذوق سجود من
بت نازآفرینم گر تویی بتخانه میسازم!
هوش مصنوعی: دولت و سعادت من اکنون در سایهٔ زیبایی تو قرار دارد و اگر تو هستی، به خاطر تو معبدی از عشق و ارادت میسازم!
فروغ عارضت هر جا چراغ بزم محفل شد
به گرد شمع رویت خویش را پروانه میسازم
هوش مصنوعی: زیبایی چهرهات در هر جایی نور محافل را افزایش میدهد و به دور شمع تو، مانند پروانهای به خودم عشق میورزم.
نمیترسم ز نیرنگ و فسون مار آن گیسو
وطن چون گنج عمری شد که در ویرانه میسازم!
هوش مصنوعی: من از فریب و جادوی مارها نمیترسم، زیرا آن موهای بافتمند وطن برای من چون گنجی ارزشمند است. مدت زیادی است که در ویرانیها زندگی میکنم و آن را از نو میسازم.
ازان روزی که شد پابند زنجیر سر زلفت
به زنجیرت که خود را بعد ازین دیوانه میسازم!
هوش مصنوعی: از آن روزی که گرفتار زنجیر موهای تو شدم، خودم را بعد از این دیوانه میکنم!
چه خوش گفتهست اینجا بیدل بزم ادب طغرل
همان گرد سرت میگردم و پیمانه میسازم
هوش مصنوعی: بیدل به زیبایی بیان میکند که در محافل ادبی، مانند طغرل، دور تو میچرخم و به ساختن و چاشنیزدن به لحظاتش میپردازم.