برگردان به زبان ساده
میآیی و دمی دو سه در کار میکنی
ما را به دام خویش گرفتار میکنی
هوش مصنوعی: تو به زندگی ما وارد میشوی و به طور موقت به کارهایی مشغول میشوی، اما در نهایت ما را در چنگال خودت اسیر میکنی.
دین میخری به عشوه و دل میبری ز دست
آری تو زین معامله بسیار میکنی
هوش مصنوعی: تو با زیبایی و فریبندگیات، دین را به آسانی میخری و دلها را از دست میبری. آری، تو در این معامله بسیار فعال هستی.
هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش
برمیکشی و باز نگونسار میکنی
هوش مصنوعی: هر لحظه هزاران بیهویت را مانند زلفهای خود به سوی خود میکشی و دوباره آنها را به زمین میافکنی.
دارم دلی خراب به غایت ضعیف و تو
هر چه غمی است بر دل من بار میکنی
هوش مصنوعی: دل من در حالتی خراب و بسیار آسیبپذیر است و تو هر چه اندوه و غم وجود دارد، بر دوش من میگذاری.
از خواب، آن دو چشم گران خواب را ممال
زنهار فتنه را به چه بیدار میکنی
هوش مصنوعی: از خواب بیدار کردن چشمان عزیز و خوابآلود، به چه قیمت و به خاطر چه فتنهای؟
در حلقههای زلف خود آتش فروختی
وین از برای گرمی بازار میکنی
هوش مصنوعی: تو با زلفهای پیچدرپیچت آتش عشق را به جانها میافکنی، و این کار را برای این انجام میدهی که بازار احساسات را داغ نگهداری.
زان خط که گرد دایره روی میکشی
روز سفید ما چو شب تار میکنی
هوش مصنوعی: از آن خطی که بر روی دایره میکشی، روز روشن ما را مانند شب تار میسازی.
من پرده بر سرایر عشق تو میکشم
لیکن تو هتک پرده اسرار میکنی
هوش مصنوعی: من به عشق تو احترام میگذارم و سعی میکنم رازهای خود را حفظ کنم، اما تو به راحتی این رازها را فاش میکنی.
سلمان چو آفتاب به کویش بر آ چرا
چون سایه سجده پس دیوار میکنی
هوش مصنوعی: سلمان مانند آفتابی است که به کوی تو میتابد، اما تو چرا همچون سایهای پشت دیوار سجده میکنی و از نور او دوری میکنی؟