برگردان به زبان ساده
ساقی آن میبقدح کن که چو ما نوش کنیم
هر چه جز دوست بود جمله فراموش کنیم
هوش مصنوعی: ای ساقی، آن شرابی را بریز که وقتی ما بنوشیم، هر چیزی جز یاد دوست را فراموش کنیم.
آتش افروخته غم یکقدح آب عنب آر
تا که این آتش افروخته خاموش کنیم
هوش مصنوعی: آتش غم را با یک لیوان آب انگور خاموش کن تا این آتش شعلهور ساکت شود.
خرد و هوش بود مایهٔ غم خوردن ما
باده بخشای که دفع خرد و هوش کنیم
هوش مصنوعی: خرد و عقل باعث غم و اندوه ما شده است، ای بادهدار، که بیا و بادت را به ما عطا کن تا بتوانیم از عقل و فکر خود دور شویم و لحظهای را بیخیالی سپری کنیم.
هوشیارا تو و دانشوری و عقل و صلاح
ما برآنیم که خود بیخود و مدهوش کنیم
هوش مصنوعی: تو انسان باهوش و دانایی هستی و عقل و درایت داری، اما ما تصمیم گرفتهایم که خود را در حالت بیخود و مدهوش قرار دهیم.
کی شود فصل بهار آید وزان ترک پسر
ما به بستان طلب خون سیاوش کنیم
هوش مصنوعی: چه زمانی فصل بهار فرا میرسد و ما از آن دختر ترک، پسرمان را به بستان میخوانیم تا انتقام خون سیاوش را بگیریم؟
فلک ار سنگ بساغر زدمان باکی نیست
میتوانیم میاز خون جگر نوش کنیم
هوش مصنوعی: اگر آسمان سنگی بر سر ما بیفکند، باکی نیست؛ ما میتوانیم از خون دل خود شرابی بنوشیم.
مطربا ساز کن آهنگ دف و نغمهٔ نی
تا بکی موعظهٔ بی عملان گوش کنیم
هوش مصنوعی: ای سازندهی ساز، آهنگ دف و نغمهی نی را برپا کن تا به مدت طولانی به موعظه و نصیحت افرادی که عمل نمیکنند، گوش بسپاریم.
پیرهن چیست که جا دارد اگر جامهٔ جان
ما قبا در غم آن سرو قباپوش کنیم
هوش مصنوعی: پیرهن چه ارزشی دارد، وقتی میتوانیم برای غم آن سرو زیبا، جانمان را در قالب لباس عوض کنیم؟
روی خورشید شود تیره ز دود دل ما
هر زمان یاد از آن زلف و بناگوش کنیم
هوش مصنوعی: دل ما هر لحظه به خاطر زلف و چهره دلربای تو، به شدت داغ و غمگین است، حتی اگر مانند دودی روی خورشید سایه افکند.
دوش با روی چو صبحام د و تا شام ابد
شاید ارما سخن از کیفیت دوش کنیم
هوش مصنوعی: دیشب با چهرهای چون سپیدهدم دیدار کردم و تا همیشه شاید بخواهیم دربارهی کیفیت آن شب صحبت کنیم.
هیچ مقصود نماند بدل ما هرگاه
دست با شاهد مقصود در آغوش کنیم
هوش مصنوعی: هرگاه با معشوق خود در آغوش هم باشیم، دیگر هیچ هدفی برای ما نخواهد ماند.
سرگردان بود سر دوش و بپایش چو صغیر
بفکندیم کزین بار سبک دوش کنیم
هوش مصنوعی: سرگشته و پریشان حال بود و بر دوش او سنگینی میکرد. همانند کودک کوچک، او را به کناری انداختیم تا از این بار سنگین رها شویم.