اگرچه توکل صفت بنده است و مقصود از نفی الصفات، صفات حس است اما تا سالک نفی صفات خود که آن را عارفان تعینات کونیه خوانند نکند به فنای فی الصفات نرسد و تا فنای فی الذات نگردد به نفی الصفات که کمال توحید است و آن را مرشدان طریقت تعینات الهیه نامیده اند نرسد زیرا که عین ثبوتی او هنوز در حضرت علم برقرار است
کرد عزم حج مریدی از شقیق
گفت شیخش رو به بسطام از طریق
هم زیارت کن شه آگاه را
بایزید آن پیشوای راه را
چون به بسطام آمد از ره آن فقیر
گفت شاهش در سلوکت کیست پیر
گفت پیر من شقیق پاک خو
گفت از توحید می گوید چه او
بر توکل گفت او بنشسته است
جان و دل را بر توکل بسته است
گوید ار هم آسمان و هم زمین
گردد آن فولاد و این یک آهنین
نه ببارد ز آسمان بی اشتباه
نه بروید از زمین هم یک گیاه
خلق عالم هم عیال من بُوَند
بر توکل مر مرا نآید گزند
گفت شیخ این است اعظم مشرکی
صعب بی دینی و کافر مسلکی
گر یکی گردد کلاغی بایزید
نآیدش کز شهر این مشرک پرید
گو چه کردی باز او را برد و نان
تو مکن زین پس خدا را امتحان
هل توکل را و بهر سد جوع