برگردان به زبان ساده
لاجرم در کربلا عشاق چند
بانگ حق چون شد ز نای حق بلند
هوش مصنوعی: پس بهراستی در کربلا، عشاقی که صداهای حق را شنیدند، مانند نای حق به شور و حال درآمدند.
کالصلا ای عاشقان جان فروش
زآن صدا کردند ترک جان و هوش
هوش مصنوعی: صداهایی مانند نواهای زناشویی عاشقان به گوش میرسد، که آنها را به فراموشی جان و عقل و دل مشغول میکند.
خود منادی شد خدا و زد صدا
اهل رحمت را که یاران الصلا
هوش مصنوعی: خداوند خود به ندا درآمد و صدایش را به اهل رحمت رساند که دوستان و یاران صدا را پاسخ دهند.
من لباس آدمی کردم به بر
تا مؤثر را که بیند در اثر
هوش مصنوعی: من به خود لباس انسانیت پوشاندهام تا تأثیرگذار را در نشانههایش ببیند.
عاشق خود بودم و در این لباس
جلوه کردم تا که باشد حق شناس
هوش مصنوعی: من به عشق خودم در این شکل و شمایل ظاهر شدم تا اینکه او قدردان من باشد.
رخت بستم، واحد از ملک وجود
آمدم تنها به میدان شهود
هوش مصنوعی: من از این دنیا جدا شدم و به تنهایی وارد عرصه حقیقت شدم.
تا در این صحرا که گردد یار من
وز بهای جان خرد دیدار من
هوش مصنوعی: در این دشت، یار من خواهد آمد و من به خاطر دیدن او جانم را بهای این دیدار میدانم.
من همان گنج نهان استم که بود
پادشاهم مالک ملک وجود
هوش مصنوعی: من همان گنج پنهانی هستم که مانند پادشاهی مالک همهچیز در این عالم وجودم.
خواستم تا خویش را ظاهر کنم
وز ظهور خویش فاش آن سرّ کنم
هوش مصنوعی: خواستم خودم را نشان دهم و از نمایان شدن خود، آن راز را آشکار کنم.
آمدم از ملک وحدت بیسپاه
تا که را چشمی بود بینا به شاه
هوش مصنوعی: از سرزمین یگانگی بدون هیچ لشکر و نیرو وارد شدم تا کسی را بیابم که چشمی بینا به حقیقت داشته باشد و بتواند به پادشاهی نگاه کند.
وا نمودم خویش را اینسان فقیر
تا که یابد واحدی را در کثیر
هوش مصنوعی: خود را به شکل فردی بینیاز نشان دادم تا کسی را در میان انبوهی از افراد پیدا کنم که با او یکپارچگی و ارتباط واقعی داشته باشم.
چونکه بُد بی یار ذات واحدم
بیکس از وحدت به کثرت آمدم
هوش مصنوعی: وقتی که تنها بودم و یار خاصی نداشتم، از حالت یگانگی به دنیای کثرت و تنوع وارد شدم.
آمدم بییار تا یارم که شد
واندرین صحرا خریدارم که شد
هوش مصنوعی: به اینجا آمدم بدون یارم، تا ببینم او چه شده است. در این بیابان، میخواهم ببینم چه کسی خریدارم شده است.
چون نبُد مثلی و انبازی مرا
هم نباشد یار و همرازی مرا
هوش مصنوعی: زمانی که هیچ کس مانند من نیست و همنوا و همگام نیست، دیگر نه یارم هست و نه همسفر و همراهم.
چونکه تنها بوده ذاتم از قدم
هم در این صحرا زدم تنها علم
هوش مصنوعی: از آنجا که وجود من به خودی خود و بدون پیشینهای است، در این دشت و بیابان تنها قدم برداشتم و دانشی را به همراه خود آوردم.
هر کسی را من معین و مونسم
گرچه اینسان بیمعین و بی کسم
هوش مصنوعی: هر فردی در زندگیاش نیاز به همراه و همدم دارد، حتی اگر در ظاهر به نظر برسد که او تنها و بدون کسی است.
بیکسی مستلزم ذات من است
ذات من برهان اثبات من است
هوش مصنوعی: تنهایی جزء جداییناپذیر وجود من است و وجود من دلیل و اثباتکننده برازندگی من میباشد.
گر چنین بیمونس و یارم بجاست
بهر بییاران چو من یاری کجاست
هوش مصنوعی: اگر من به اینگونه تنها و بییار هستم، برای کسانی که مانند من تنها هستند، یار و همدمی کجاست؟
ای خنک جانی که غم خوارش منم
او بود یار من و یارش منم
هوش مصنوعی: ای خوشا به حال کسی که من دلباختهاش هستم، او بود محبوب من و من نیز محبوب او هستم.
من ندارم یار و بییاری نکوست
هر که با من کرد یاری، یارم اوست
هوش مصنوعی: من یار و همدمی ندارم، اما این بییار بودن خوب است. هر کس که با من دوستی و یاری کند، برای من دوست و یار واقعی است.
یاری من کار هر اوباش نیست
سرّ سلطانی به هر کس، فاش نیست
هوش مصنوعی: دوستی من کار هر فردی نیست و رازهای سلطنت به هر کسی گفته نمیشود.
کو کسی کامروز یار من شود
پرده درَّد پرده دار من شود
هوش مصنوعی: کسی که امروز یار من است، باید پردهها را کنار بزند و به من نزدیکتر شود.
گشتهام بییار کبود یار حق
ترک سر گوید شود سردار حق
هوش مصنوعی: من بدون یار خود غمگین و غمگین شدهام، ولی یار حقیقی من، اگرچه در ظاهر دور باشد، قادر است مرا به مقام رهبری و بزرگی برساند.
سر که دارد؟ نوبت سر بازی است
جان چه باشد؟ وقت جان پردازی است
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که وقتی صحبت از سر و زندگی به میان میآید، باید بدانیم که چه زمانی باید از عقل و تدبیر استفاده کنیم و چه زمانی باید به دل و احساسات رجوع کنیم. به عبارت دیگر، وقتی که زمان بازی و سرگرمی فرا میرسد، دیگر نباید به مسائل جدی و سخت زندگی فکر کنیم و باید به گوشهای رفته و فعالیتهای خود را به شیوهای سبک و بینقض انجام دهیم.
مرحبا جانی که جانانش منم
جان دهد بهر من و جانش منم
هوش مصنوعی: سلام بر تو، ای جانم! محبوبی که من هستم. جان برای من میدهد و جانش هم متعلق به من است.
روز میدان داری اهل دل است
بارهای عاشقان بر منزل است
هوش مصنوعی: در میدان زندگی، افراد با ایمان و دلباخته به عشق حضور دارند و مسئولیتهای عاشقانه بر عهده آنهاست.
گر در اینجا باری افتد چه غم است
زآنکه زینجا تا به منزل یک دم است
هوش مصنوعی: اگر در این راه سختی یا مانعی پیش بیاید، نگران نباشید، زیرا این مسیر تا مقصد یک لحظه بیشتر نیست.
اندرین منزل ز اوفوا للعهود
محمل زینب(س) بجا آمد فرود
هوش مصنوعی: در این مکان، به خاطر عواطف و وعدهها، کاروان زینب را فرود آوردند.
الصلا ای عهد با حق بستگان
وز تعیّن های هستی رستگان
هوش مصنوعی: این بیت به ارتباط عمیق کسانی اشاره دارد که با حقیقت و وجود خداوند پیمان بستهاند و از محدودیتها و وابستگیهای دنیوی آزاد شدهاند. آنها به معنای واقعی به سوی حقیقت رفته و از تعصبات و قیود دنیای مادی رها شدهاند.
هرکه جانش بر سر عهد بلیٰ ا ست
گو درآید عهد را، روز وفاست
هوش مصنوعی: هر کسی که به وعدهاش پایبند باشد و جانش را برای آن بدهد، به سراغ این عهد و پیمان بیاید، روزی خواهد رسید که وفای به عهد را مشاهده کند.
قائل قول الستم من هلا
کیست ثابت بر سر قول بلیٰ
هوش مصنوعی: کسی که میگوید: «آیا شما نبودید؟» کیست که بر حرف «بله» خود ثابت و استوار بماند؟
ای بلی گویان کجا و کیستید
امتحان حق درآمد بیستید
هوش مصنوعی: ای کسانی که فقط به زبان حرف میزنید، کجا هستید و در کجا قرار دارید؟ حالا زمان آزمایش حقیقت فرا رسیده و شما باید در آن حاضر شوید.
بر سر عهد بلی گر واقفید
ذات حق را بر تجلّی عارفید
هوش مصنوعی: اگر به بیعت خود وفادار هستید، پس به حقیقت وجود خداوند و جلوههای آن آگاهید.
الصلا ای سالکان راه عشق
ره سرآمد گشت ظاهر شاه عشق
هوش مصنوعی: ای سالکان راه عشق، به پایان راه خود نزدیک شدهاید. ظاهر عشق اکنون پدیدار شده است.
گر سری دارید با او حاضر است
سوی میدان بی معین و ناصر است
هوش مصنوعی: اگر شما سر و سری با او دارید، او همیشه در دسترس است و در میدان جنگ بدون کمک و یاری آماده است.
جز زنانی چند و اطفال صغیر
نیست یاری بهر سلطان نصیر
هوش مصنوعی: به جز چند زن و چند کودک کوچک، هیچ کسی برای کمک به سلطان نصیر وجود ندارد.
عترت حق بی معین و مونسند
اندرین صحرا غریب و بیکسند
هوش مصنوعی: عترت حق در این بیابان، بدون راهنما و همراه هستند و احساس تنهایی و غربت میکنند.
عترت حق را درین صحرا کجاست
یاوری کو بر سر عهد بلی است
هوش مصنوعی: از عترت و نسل حق در این بیابان خبری نیست. آیا یاوری وجود دارد که به وعدهاش وفا کند؟
اهل بیت خویش را جان آفرین
خواست بییار اندرین صحرای کین
هوش مصنوعی: او خواسته است که اهل بیت خودش را در این سرزمین نبرد و جدالی که پر از آتش و کین است، تنها و بیهمراه نبیند.
تا که گردد یارِ این جمع اسیر
حق کند زین یاریش نعم النصیر
هوش مصنوعی: تا زمانی که یار این گروه در بند عشق شود، بهترین کمک را برای او فراهم میکند.
زین اعانت عینِ اللهش کند
بر مکان و لامکان شاهش کند
هوش مصنوعی: این کلام به این معناست که با کمک و یاری الهی، خداوند میتواند که هم بر عالم محسوس و هم بر عالم نامحسوس سلطنت و نفوذ داشته باشد.
جان دهد،جان آفرینِ جان شود
جانِ اهلِ جان و، هم جانان شود
هوش مصنوعی: خداوند جانساز، جان را به جانداران میبخشد و این جان، روح و زندگی بخش به اهل محبت و دوستان میشود.
جان او را ذات پاکم ضامن است
با وجود آنکه جانْ هم از من است
هوش مصنوعی: هرچند جان او از من است، اما وجود پاک من ضمانت میکند که او همیشه در امان خواهد بود.
لیک هرکس جان به راه من دهد
بر سر و بر جان من مِنّت نهد
هوش مصنوعی: اما هر کسی که جانش را برای من فدای راه من کند، بر من منت میگذارد و بر جانم تأثیر میگذارد.
گرچه باشد صد هزاران مِنّتم
برکسی کو یافت جان از رحمتم
هوش مصنوعی: هرچند که من صدها بار به کسی دیونتم را نشان دادهام، او کسی است که جانش را از رحمت من دریافت کرده است.
لیک دارم منّتش را هم قبول
که دهد جان در ره آل رسول
هوش مصنوعی: اما من این را میپذیرم که او جانش را در راه خاندان پیامبر فدای من کرده است.
صیحه حق حضرت بیچون و چند
چون بدینسان گشت در میدان بلند
هوش مصنوعی: صوت و فریاد حق از جانب حضرت، بدون هیچ دلیل و تردیدی، اینگونه در میدان واضح و آشکار شد.
هر کسی جان داشت از جا کنده شد
طالب این نعمت پاینده شد
هوش مصنوعی: هر کسی که جانش را داشت، از جایش بلند شد و به دنبال این نعمت همیشهپا رفت.
جان موجودات یکجا زآن خروش
گشت از جا کنده و آمد به جوش
هوش مصنوعی: جان موجودات به خاطر آن سر و صدا و هیاهو، به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و به حرکت درآمد.
جان موجودات یکجا زآن صدا
ز ابتدای خلق عالم تا نها
هوش مصنوعی: جان موجودات از آن صدا، از شروع آفرینش جهان تا پایان آن، در یک جا قرار دارد.
گشت حاضر از پی غمخواری اش
هر وجودی تا نماید یاری ا ش
هوش مصنوعی: هر کسی که به فکر کمک به او است، به سرعت در کنار او حاضر میشود.
بود بیماری اسیر بستری
حق نژادی، بیکسی، بییاوری
هوش مصنوعی: شخصی در حال ضعف و بیماری است که نه کسی را دارد و نه کسی به کمکش میآید.
رفته بود از ضعف بیماری ز هوش
صیحه حق مر ورا آمد به گوش
هوش مصنوعی: او به خاطر بیماری و ضعف روانیاش بیهوش شده بود، اما ندای حق به گوشش رسید و او به هوش آمد.
نیم جانی بود اندر جسم او
هم ز جانبازان اسیری، قِسم او
هوش مصنوعی: نیمجانی در بدن او وجود داشت، او هم از جانبازان اسیری بود، به این شکل او بود.
جست از جا زآن صدا همچون سپند
شد علیل حق ز جای خود بلند
هوش مصنوعی: از آن صدا به سمت دیگر حرکت کرد و مانند آتشافروزی مجروح و آسیبدیده، حق نتوانست از جا خود بلند شود.
کآمدم ای دوست اینک ناتوان
هست اندر تن هنوزم نیم جان
هوش مصنوعی: ای دوست، من به اینجا آمدهام، در حالی که هنوز بدنم ناتوان است و جانم نیمهجان مانده.
جان نباشد آنکه از بهر تو نیست
خشک باد آبی که در نهر تو نیست
هوش مصنوعی: زندگی حقیقی آن نیست که برای تو وجود نداشته باشد؛ همچون هوای خشک که در نهر تو آب نمیریزد.
آمدم ای دوست با حال خراب
گردنم را شد غم عشقت طناب
هوش مصنوعی: به سراغ تو آمدهام، با حالی نزار و خراب. غم عشق تو مثل طنابی دور گردن من پیچیده است.
هست عشقت بر خلایق مفترض
ترک جان را خواست کی عاشق عوض
هوش مصنوعی: عشق تو بر همه انسانها ضروری و واجب است. اما جدا شدن از جان و روح را چه کسی خواسته که عاشق باشد و در عوض چیزی بگیرد؟
آمدم ای دوست با جان بی دریغ
باردم گر بر سر آتش جای تیغ
هوش مصنوعی: به ملاقات تو آمدم، ای دوست، با تمام وجود و بیهیچ دریغی. حتی اگر سرم در آتش باشد یا گودالی از تیغ زیر پا داشته باشم، باز هم اینجا هستم.
کودکانی چند بر دنبال او
هر یکی آشفته تر ز احوال او
هوش مصنوعی: چند کودک به دنبالش میدوند و هرکدام بیشتر از دیگری و در شرایطی نگران کنندهتر به وضعیت او فکر میکنند.
وآن زنان خسته جان پیرامنش
هر یکی بگرفته بر کف دامنش
هوش مصنوعی: زنان خسته و ناتوان دور او جمع شدهاند و هر کدام دامن او را در دست گرفتهاند.
کای علیل ناتوان بیشکیب
می روی چون از سر جمعی غریب
هوش مصنوعی: ای ناتوان و بیتاب، چرا به زودی از میان جمعی که تنها هستی دور میشویی؟
گفت بردارید دست از جان من
جان تمنّا می کند جانان من
هوش مصنوعی: میگوید که از جان من دست بردارید، زیرا جانم به شدت خواهان آن محبوب است.
از صدایش سنگ از جا کنده شد
بهر جانبازی مطیع و بنده شد
هوش مصنوعی: صدایش به حدی قوی و تاثیرگذار بود که حتی سنگها از جای خود کنده شدند، و به خاطر این اثرگذاری، اطرافیانش به او خدمت کردند و اطاعتش را پذیرفتند.
جان که نبود در تن ما بهر او
در به در باد از بلاد و شهر او
هوش مصنوعی: وجود ما بدون جان هیچ ارزشی ندارد، پس برای او (عشق یا محبوب) حاضریم از سرزمین و شهر خود دور شویم و در بیابانها سرگردان باشیم.
می روم تا جان کنم بر وی نثار
جان دگر در تن بود بهر چه کار
هوش مصنوعی: به سوی محبوب میروم تا جانم را فدای او کنم. دیگر جان من در این بدن به چه کاری میآید؟
دل بر او گر خون نگردد نی دل است
از دل بیسوز بِِه سنگ و گل است
هوش مصنوعی: اگر دل نگران و متأثر از او نشود، پس دیگر دل نیست؛ در واقع، دل بیاحساس و سرد مانند سنگ و گل است.
زآنکه سنگ و گل بَرو سوزد مدام
خواهد از نار غمش سوزد تمام
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر آن است که چنانچه دل انسان به خاطر غم و اندوه سنگین شود، مانند سنگ و گل در آتش میسوزد و تمام وجودش را تحت تأثیر قرار میدهد. به عبارت دیگر، غم عمیق و پایدار میتواند به سوزش و آزار درونی منجر شود و انسان را از درون بسوزاند.
کرده سنگ و گل ز حد خود خروج
در غمش دارد به دل فکر عروج
هوش مصنوعی: در دلش غم وجود دارد و به همین خاطر از محیط خاکی و مادی خودش فراتر رفته است.
نه من آخر بر خلایق داورم
در غمش از سنگ و گل نی کمترم
هوش مصنوعی: من نه قاضی هستم که بتوانم بر گناهان مردم حکم کنم، بلکه در غم و اندوه آنها نیز از سنگ و گل کمتر نیستم.
جان ندارد آنکه بهر عشق او
دارد از حق روح و جانی آرزو
هوش مصنوعی: کسی که برای عشق او آرزوی روح و جان دارد، در واقع بیجان است و ارزش عشق را نمیداند.
من که دارم نیم جانی در جسد
عشق زنجیر است و جان من اسد
هوش مصنوعی: من که بخشی از وجودم در عشق محبوس است، جانم همچون بُرندی نیرومند و شجاع است.
میکشد زنجیر عشقم بیحدید
کی از این زنجیر تانم سر کشید
هوش مصنوعی: عشق من به قدری قوی و بیپایان است که مانند زنجیری مرا به خود بسته است. نمیدانم چه زمانی قادر خواهم بود از این زنجیر آزاد شوم.
نیست جانم را ز زنجیرش گله
خویش را خواهد همی در سلسله
هوش مصنوعی: جان من از زنجیر عشق گلهای ندارد و تنها در پی آن است که به پیوند دلخواستهام برسم.
دید چون از دور شاه آن کشمکش
شمس اجلالش به خرگه کرد رش
هوش مصنوعی: وقتی از دور شاه را دید، شمسالاجلال به خرگاه خود رفت و این منظره را مشاهده کرد.
منعطف کرد او عنان ذوالجناح
رفع غوغا تا کند ز اهل صلاح
هوش مصنوعی: او reins اسب بالدار را به سمت راست چرخاند تا سر و صدا را خاموش کند و اجازه دهد که اهل نیکی و صلاح به میدان بیایند.
دید کآن بیمار بی یار علیل
عشق بر وی داده بانگ الرحیل
هوش مصنوعی: او دید که آن بیمار، بدون یار و در درد عشق، ندا میدهد که وقت رفتن فرارسیده است.
گفت یکجا ترک جان و نام و ننگ
شیشه جان را زند خواهد به سنگ
هوش مصنوعی: گفت که در یک لحظه میتواند همه چیزش را، از جان و نام و آبرو، رها کند و روحش را به خطر بیندازد.
وآن اسیران مانعش زآن آرزو
در میانشان هست زینسان گفتگو
هوش مصنوعی: اسیران در دلهای خود مانعی دارند که به آرزوهایشان نمیرسند و به همین دلیل در مورد این موضوع با یکدیگر صحبت میکنند.