برگردان به زبان ساده
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
بر خوردن از درخت امید وصال دوست
بامدادی که در آن جمال دوست مشاهده شود، صبحی میمون و مبارک است. زیرا در آن صورت این امیدواری که بتوان از وصال دوست برخوردار شد، وجود خواهد داشت. [ نظر = نگاه / جمال = زیبایی و نیکویی / بَر = میوه / بر خوردن = کنایه از بهره و لذّت بردن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
بختم نخفته بود که از خواب بامداد
برخاستم به طالع فرخندهفال دوست
بیداربخت و خوشاقبال بودم که از خواب صبحگاهی بامدادان به بخت پرشگون و خجستهٔ دوست از خواب برخاستم. [ بخت = سعادت و اقبال / فرخندهفال = خجستهشگون، پیشبینی نیکو و مبارک / نخفتن بخت = کنایه از روی آوردن بخت و اقبال / طالع = در لغت به معنی طلوعکننده، اما در اصطلاح نجوم جزوی است از منطقةالبروج که در وقتِ مفروض در افق شرقی باشد. اگر آن وقت، زمانِ ولادت شخصی بود، آن را طالع مولود یا طالع آن شخص گویند (فرهنگ اصطلاحات نجومی)، بخت و اقبال ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
یا خانه جای رَخْت بُوَد یا مجال دوست
ای غم و اندوهِ هر دو جهان، از دلم بیرون روید، زیرا اگر قرار باشد دل جایگاه و جولانگاه دوست باشد، جایی برای توجّه به شما و غفلت از دوست باقی نخواهد ماند. [ مجال = جولانگاه، محل ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم
در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست
میخواهم از دلم که به باغی میماند، ریشهٔ همنشینی با بیگانگان را برکنم و تنها دوست را بهسان درختی در این باغ باقی گذارم. [ بیخ = ریشه / صحبت = مصاحبت و همنشینی / اغیار = جمع غیر به معنی نامحرمان و بیگانگان ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
تشریف داد و رفت ندانم ز بیخودی
کاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست
در حال بیخودی بودم که به خانهام آمد، به من شرافت بخشید، مرا عزیز کرد و رفت. به همین دلیل درنیافتم که دوست مرا عزّت بخشید یا خیال دوست. [ تشریف دادن = افتخار دادن ، تعبیری است برای رفتن بزرگتر به خانه کوچکتر / خیال = تصوّر چیزی در ذهن هنگامی که در پیش چشم نباشد، تصویر معشوق ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
هوشم نماند و عقل برفت و سخن نبست
مقبل کسی که محو شود در کمال دوست
هوشیاری خود را از کف دادم. عقل هم مرا ترک کرد و توان سخن گفتن از میان رفت. آری، چه سعادتمند است کسی که در کمال یار محو گردد. [ مقبل = خوشبخت و سعادتمند / محو شدن = فانی شدن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
سعدی حجاب نیست تو آیینه پاک دار
زنگارخورده چون بنماید جمال دوست
ای سعدی، بین تو و معشوق پرده و حجابی وجود ندارد . آینهٔ دل و باطن خویش را پاک کن، زیرا اگر آینهٔ دل زنگزده باشد، چگونه میتواند جمال دوست را بهدرستی نشان دهد؟ [ زنگار = زنگ، ماده سبزرنگ که در مجاورت هوا و رطوبت بر روی آهن و آینه و غیره پدید آید (لغتنامه). لازم به ذکر است که در قدیم آینهها را از فلز میساختند و پس از مدّتی برای پاک کردن صیقل میکردند تا زنگ آنها پاک گردد. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی