برگردان به زبان ساده
ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست
به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست
از هر چه وجود دارد چارهای هست، ولی دوست را به هیچ چاره و تدبیری نمیتوان نادیده گرفت. پس به سخنان هیچ باشندهای در جهان از دوست دل برمگیر. [ گزیر = چاره / ناگزیر = ناچار / هر که جهان = هر که در جهان است / مهر = عشق و محبّت ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
به بندگی و صغیری گرت قبول کند
سپاس دار که فضلی بود کبیر از دوست
اگر دوست تو را به بندگی و خواری و حقارت بپذیرد، از وی سپاسگزار باش، چرا که این پذیرش بخششی بزرگ است که در باب تو اعمال میکند. [ صغیری = کودکی و خواری ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند
رضا مده که متاعی بود حقیر از دوست
اگر به عوض دوست تمام عالَم را به تو بخشند، خشنود مباش! زیرا تمام هستی در برابر دوست کالایی ناچیز است. [ به جایِ = در عوضِ ، در مقابلِ ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
جهان و هر چه در او هست با نعیم بهشت
نه نعمتیست که بازآورد فقیر از دوست
دنیا و هر چه در آن وجود دارد به اضافه نعمتهای بهشتی، به اندازهٔ نعمتی نیست که درویش از کوی دوست حاصل میکند. یا نعمتی نیست که موجب ترک کوی دوست گردد. [ نعیم = ناز و نعمت / فقیر = نیازمند، در اینجا یعنی عاشق نیازمند ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
نه گر قبول کنندت سپاس داری و بس
که گر هلاک شوی منتی پذیر از دوست
نه تنها اگر تو را بپذیرند باید سپاسگزار باشی، بلکه اگر در این راه نابود هم شوی، باید منّتپذیر دوست باشی. [ منّت = بخشش و احسان ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
مرا که دیده به دیدار دوست برکردم
حلال نیست که بر هم نهم به تیر از دوست
من که چشمم بر روی دوست گشوده شده است، جایز نیست که حتّی اگر تیر دوست به چشمانم اصابت کند، آنها را ببندم. [ دیدار = چهره و صورت / دیده برکردن = کنایه از چشم گشودن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
و گر چنان که مصور شود گزیر از عشق
کجا روم که نمیباشدم گزیر از دوست
در صورتی که به تصوّر درآید که از عشق علاج و چارهای هست، من که چارهای جز با دوست بودن ندارم، به کجا روم؟ [ مصوّر شدن = به خیال آمدن / گزیر = چاره و علاج ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
به هر طریق که باشد اسیر دشمن را
توان خرید و نشاید خرید اسیر از دوست
آن کسی را که اسیر دشمن شده است، میتوان بازخرید و آزاد کرد. امّا نمیتوان عاشقی را که اسیر معشوق گشته، از اسارت یار رهایی بخشید. - منبع: شرح غزلهای سعدی
که در ضمیر من آید ز هر که در عالم
که من هنوز نپرداختم ضمیر از دوست
چه کسی از میان تمام مردم جهان میتواند ذهن و ضمیر مرا به خود مشغول دارد، زیرا هنوز من ذهن خویش را از دوست تهی نساختهام. [ ضمیر = خاطر و دل / پرداختن از چیزی یا کسی = روی برگرداندن از چیزی یا کسی ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
تو خود نظیر نداری و گر بود به مثل
من آن نیم که بدل گیرم و نظیر از دوست
تو بینظیر و بیهمتایی، حتّی اگر نظیری هم برای تو وجود داشته باشد، من کسی نیستم که نظیر و مانند تو را چون تو پندارد و وی را برگزینم. [ بدل = جانشین ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
رضای دوست نگه دار و صبر کن سعدی
که دوستی نبود ناله و نفیر از دوست
ای سعدی، در پی نگهداشتِ خشنودی دوست باش و شکیبایی پیشه کن، زیرا ناله و فریاد کردن از دست یار شرط دوستی نیست. [ رضا = خشنودی و رضایت / نفیر = فریاد و فغان ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی