برگردان به زبان ساده
آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
موقف آزادگان بر سر میدان اوست
آن کسی که دل من همانند گویی گرفتار چوگان او گشته، کسی است که آزادگان برای گرفتار شدن، در میدان او صف میکشند. [ گوی = توپ و گلولهای چوبین که در بازی چوگان از آن استفاده میشود. / چوگان = چوبی با دستهٔ راست و باریک و سرِ کج که با آن در چوگانبازی گوی را میزنند. / موقف = جای ایستادن / آزادگان = جوانمردان، بخشندگان ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند
سلسله پای جمع زلف پریشان اوست
عاشقان قادر نیستند از کوی دوست بیرون روند، زیرا گیسوان آشفتهٔ او مانند زنجیری به پای آنان پیچیده است. یا جمعیّت خاطر با پریشانی زلف او حاصل میشود. [ سلسله = زنجیر / ره به بیرون بردن = کنایه از رها شدن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
چند نصیحت کنند بیخبرانم به صبر
درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست
تا کی ناصحان مرا به شکیبایی فرا میخوانند؟ ای طبیب، درد من چیزی نیست که با شکیبایی درمان پذیرد. [ بیخبران = بیخبران از عشق / حکیم = اهل حکمت، دانشمند و فرزانه، طبیب ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گر کند انعام او در من مسکین نگاه
ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست
اگر دوست با احسان خویش بر من درویش نظری بیفکند یا نه، حکم، حکم اوست. من گوش به فرمان او ایستادهام. [ انعام = نعمت دادن / مسکین = درمانده و بیچاره ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گر بزند بیگناه عادت بخت منست
ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست
اگر دوست، بیآنکه مرتکب گناهی شوم مرا عقوبت کند، از بخت بَد من است که به شکنجه شدن عادت دارد. امّا اگر مرا بنوازد و تفقّدی کند، این نهایت نیکی و بخشش اوست. [ نواختن = نعمت دادن و مهربانی کردن / غایت احسان = نهایت نیکی و بخشش ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو
سروی اگر لایقست قد خرامان اوست
برای رفتن به باغ و بستان رغبتی ندارم و به هیچ درخت سروی انس نمیگیرم، زیرا اگر سروی شایسته دل بستن باشد، فقط سرو خرامان قامت اوست. [ اُنس گرفتن = خو و الفت گرفتن / خرامان = خوشرفتار و با ناز ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
چون بتواند نشست آن که دلش غایبست
یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست
کسی که دلش به نزد معشوق رفته و از وی غایب گشته است، چگونه میتواند آرام گیرد؟ یا آن کسی که در زندان عشق محبوب اسیر است، چگونه میتواند بگریزد؟ [ نشستن = آرام و قرار گرفتن / دل غایب بودن = کنایه از دلباخته و عاشق بودن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
حیرت عشاق را عیب کند بیبصر
بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست
آنان که بصیرتی ندارند، به عاشقان خرده میگیرند که چرا متحیّرند، به راستی کسانی که حیران معشوق نباشند از نشاط زندگی بهرهای نبردهاند. [ حیرت = سرگشتگی و سرگردانی / بیبصر = بیبصیرت، کسی که چشم باطن و دل ندارد / عیش = زندگی خوب و خوش، شادی ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار
خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست
در باغ روزگاران هرگز گلی چون تو نروییده است، بهویژه که پرندهای چون من بلبل نغمهسرای آن گل باشد. [ چمن = سبزه و گیاه / مرغ = پرنده ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گر همه مرغی زنند سختکمانان به تیر
حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست
اگر تیراندازان سختکمان و ماهر همهٔ پرندگان را با تیر بزنند، دریغ است که بلبلی چون مرا که این همه سرود و نغمه تعبیه در منقار دارد، از پای درآورند. [ حِیف = در تداول عامه کلمهای است برای نشان دان تحسّر و تأسف، دریغا، افسوس. و به فتح اول (حَیف) به معنی ظلم و ستم / دستان = نغمه و آهنگ / سختکمانان = کنایه از معشوقان بیرحم زیبا ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست
ای سعدی، اگر یار را میطلبی، از حرکت بازنایست و رنج و مشقّت راه را تحمّل کن. زیرا دیدار دوست به کعبهای میماند که شکیبایی مانند بیابان و گذرگاه آن است و ناگزیر باید از آن بیابان گذشت تا به دیدار کعبه نائل آمد. [صبر: شکیبایی، داروی تلخ زردرنگی است که از ریشهٔ گیاهی به همین نام (صبر) گرفته میشود.] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی