برگردان به زبان ساده
کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوست
خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست
کنایه: به چشم در آمدن (جلوه کردن). صورت بستن (نقش و به تصوّر در آمدن) / آرایهٔ تکرار: چشم / ایهام تناسب: بین «صورت» در «صورت نبندد» به معنای «به تصوّر درنیاید» با «چشم» / حاجب: مثل (واژهای که پیش از قافیه به یک معنی تکرار شده است.) / معنی: هیچ کس در برابر دیدگان ظاهر نمیشود که برایم ارزشی داشته باشد و بگویم او مثل یار من است، زیرا اصولاً نظیر و مانند دوست به تصوّر عاشقان درنمیآید. - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند
آبروی نیکنامان در خرابات آب جوست
مستوری: تقوا و پاکدامنی، نجابت و پارسایی/ خرابات: -> ٢٨/١ / جناس زاید و تضادّ معنوی: مست، مستور/جناس لاحق: رو، جو (در آبرو و آب جو) / کنایه: آب جو (چیز بیارزش) / معنی: هر کس با مستان همنشین گردد، باید از پارسایی دست بشوید، زیرا آبرومندی و خوشنامی در نظر اهل میکده همان قدر میارزد که آب جوی. - منبع: شرح غزلهای سعدی
جز خداوندان معنی را نغلطاند سماع
اولت مغزی بباید تا برون آیی ز پوست
خداوندان معنی: صاحبان حقیقت و معرفت / غلتاندن: تغییر دادن، دگرگون ساختن / سماع: نغمه و آواز -> ٧١/٣ / کنایه: خداوندان معنی (عارفان). بیرون آمدن از پوست (از خود بیرون آمدن و ترک تعلّقات کردن) / تناسب: مغز، پوست / تشبیه مرکّب: مصراع اول مشبّه، مصراع دوم مشبّهٌبه. / معنی: سماع صوفیانه فقط اهل معنی را به حرکت و جنبش وا میدارد و آنان را دگرگون میکند، همان طور که باید در زیر پوست مغزی وجود داشته باشد تا بتوان آن را از پوست بیرون آورد، به عبارتی دیگر، ذوق لازم است تا حال ایجاد شود. - منبع: شرح غزلهای سعدی
بندهام گو تاج خواهی بر سرم نه یا تبر
هر چه پیش عاشقان آید ز معشوقان نکوست
کنایه: تاج بر سر نهادن (بزرگ و با قدر گردانیدن). تبر بر سر نهادن (خوار و ذلیل کردن، رنج و مشقّت دادن) / تضادّ معنوی: تاج، تبر / معنی: من بنده و تسلیم تو هستم، خواهی تاج بر سرم نِه، خواهی با تبر سرم را برگیر. هر چه معشوق بپسندد، برای عاشقان همان نیکوست. - منبع: شرح غزلهای سعدی
عقل باری خسروی میکرد بر ملک وجود
باز چون فرهاد عاشق بر لب شیرین اوست
باری: به هر حال، خلاصه / فرهاد: -> ٥٥/٢ / استعارهٔ مکنیّه: عقل (به قرینهٔ خسروی کردن) /تشبیه: وجود به ملک (اضافه تشبیهی) / ایهام تناسب: بین «شیرین» در معنای غیر منظورش، یعنی «معشوق فرهاد» با «فرهاد و خسرو» / معنی: به هر روی روزگاری بود که خرد بر سر زمین وجود من فرمان میراند و پادشاهی داشت، اما اینک همانند فرهاد شیفته لبان نوشین معشوق گشته و تسلیم عشق شده است. - منبع: شرح غزلهای سعدی
عنبرین چوگان زلفش را گر استقصا کنی
زیر هر مویی دلی بینی که سرگردان چو گوست
عنبرین: معطر -> ٥٧/٧ / چوگان و گوی: -> ١٧/١ / استقصا: نیکو نگریستن، دقت بسیار کردن. / تشبیه: زلف به چوگان (اضافه تشبیهی)، دل به گوی مانند شده است. / استعارهٔ مکنیّه: دل (به قرینهٔ سرگردان بودن) / تشبیه: دل به گوی. / معنی: اگر در پیچ و تاب گیسوان خمیده و خوشبوی او جستوجو کنی، درخواهی یافت که در زیر هر تار موی او دلی سرگشته اسیر مانده است. - منبع: شرح غزلهای سعدی
سعدیا چندان که خواهی گفت وصف روی یار
حسن گل بیش از قیاس بلبل بسیارگوست
حسن: جمال و زیبایی / قیاس: سنجش و اندازه / بسیارگو: پرحرف و لافزن / استعارهٔ مصرّحه: گل (معشوق) و بلبل (سعدی) / معنی: ای سعدی، هر قدر که از چهره زیبای معشوق سخن بگویی، نیکویی آن چهره بیش از اوصاف فراوان تو خواهد بود، همان طور که بلبل سالیان درازی با نغمهسرایی خود نتوانسته است اندکی از وصف روی گل را بیان دارد. - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی