برگردان به زبان ساده
بِتا هلاک شود دوست در محبت دوست
که زندگانی او در هلاک بودن اوست
بگذار دوست در راه محبّت ورزیدن به محبوب خویش هلاک گردد، زیرا زندگی حقیقی عاشق از میان برخاستن اوست. [ بِتا = بگذار، مخفّف «بهل تا» نیز میباشد (لغتنامه) / دوست = دوستدار و محب، عاشق و معشوق ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
مرا جفا و وفای تو پیش یکسان است
که هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست
در نزد من جفا و وفای تو برابر است، زیرا چیزی که دوست در حقّ دوست میپسندد نیکوست. [ وفا = مقابل جفا به معنی وعده به جا آوردن و به سر بردن دوستی و عهد و پیمان، ثبات در قول و سخن و دوستی / به جایِ = در حقِّ ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زادهست
دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست
هوش مصنوعی: من و عشق تو مانند یک موجود واحد هستیم که از یک منبع به وجود آمدهایم. ما دو روح در یک جسم هستیم، شبیه به دو مغز که در یک پوست قرار دارند.
هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباست
علیالخصوص که از دست یار زیباخوست
وارستگان و عاشقان راستین هر چه برایشان پیش آید، نیکو تلّقی میکنند، بهویژه اگر عامل این پیشآمدها یار خوشمنش آنان باشد. [ آزادگان = فارغبالان، کسانی که از دنیای مادّی رستهاند / علیالخصوص = بهخصوص ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دلم ز دست به در برد سروبالایی
خلاف عادت آن سروها که بر لب جوست
معشوق سروبالایی دل از کفم ربود، بر خلاف عادت سروهای لب جو که بدینسان توانایی دلربایی ندارند. [ دل از دست به در بردن = کنایه از شیفته و بیقرار کردن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش
گرفته بودم و دستم هنوز غالیهبوست
دیشب در خواب دیدم که گیسوان معطّر او را در دست گرفته بودم. اینک پس از بیداری هنوز هم میتوان بوی خوش گیسوان او را از دستانم استشمام کنم. [ دوش = دیشب / زلفین = مو و حلقهٔ گیسو (لغتنامه) / غالیه = مادّهای است خوشبو و سیاهرنگ مرکّب از مشک و عنبر و جز آن که موی را با آن خضاب کنند (لغتنامه) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
چو گوی در همه عالم به جان بگردیدم
ز دست عشقش و چوگان هنوز در پی گوست
از دست عشق او سراسر جهان را چون گوی، جانانه درنوردیدم. ولی چوگان عشق معشوق هنوز هم مرا مانند گوی سرگردان میخواهد. [ گوی = توپ و گلولهای چوبین که در بازی چوگان از آن استفاده میشود. / چوگان = چوبی با دستهٔ راست و باریک و سرِ کج که با آن در چوگانبازی گوی را میزنند. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
جماعتی به همین آب چشم بیرونی
نظر کنند و ندانند کآتشم در توست
کاتشم در توست: که آتش در اندرون من است. { گروهی به این اشک ظاهری من مینگرند و از آتش و سوزش درونم آگاهی ندارند. [ تو = درون و اندرون / آتش = کنایه از سوز عشق ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
ز دوست هر که تو بینی مراد خود خواهد
مراد خاطر سعدی مراد خاطر اوست
هر کس میخواهد از قِبَل دوست به کام دل رسد، امّا آرزوی قلبی سعدی همان است که دوست آن را آرزو میکند. [ مراد = میل و آرزو / خاطر = دل ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی