برگردان به زبان ساده
با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست
صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست
با وجود بهرهمندی از خرد و زیبایی، پرهیزگار و خوشخُلق نیز هست. هرگز پیکرهای که این همه معنی را یکجا در خود جمع کرده باشد ندیدهام. [ خوبی = زیبایی / معنی = حقیقت / تضاد: صورت، معنی ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یار
یا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست
اگر کسی به یاری بیندیشد و یا هوای دوستی در سر داشته باشد، یار و دوستی مهربانتر از تو نخواهد داشت. [ خیال = تصوّر چیزی در ذهن هنگامی که در پیش چشم نباشد، تصویر معشوق / باری = به هر حال، خلاصه / هوا = میل و آرزو، عشق ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
خاک پایش بوسه خواهم داد آبم گو ببر
آبروی مهربانان پیش معشوق آب جوست
بر خاک گذرگاه او بوسه میزنم. بگذار آبرویم را ببرد. آری، آبروی مهرورزان در نزد معشوق همانند آب جوی بیقدر است. [ مهربانان = مهرورزان، عاشقان/ تضاد: خاک، آب /جناس تام: آب (آبرو)، آب (مایع معروف) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
شاهدش دیدار و گفتن، فتنهاش ابرو و چشم
نادرش بالا و رفتن، دلپذیرش طبع و خوست
چهره و سخن گفتن او زیبا، ابرو و چشمانش برآشوبندهٔ دلهاست. قامت و راه رفتنش کمنظیر، و طبع و خوی او دلپذیر است . [ شاهد = زیبا / دیدار = چهره / فتنه = آشوب و غوغا / نادر = گرانبها و کمیاب / بالا = قد و قامت ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
تا به خود بازآیم آن گه وصف دیدارش کنم
از که میپرسی در این میدان که سرگردان چو گوست
به محض اینکه به هوش آیم، چهره و جمالش را توصیف خواهم کرد. امّا اکنون از من، که در میدان مثل گوی بیقرار سرگردانم، وصف دیدار او مپرس! [ تا = زمانی که / به خود بازآمدن = به هوش آمدن، آرام و قرار یافتن / دیدار = چهره و صورت / گوی = توپ و گلولهای چوبین که در بازی چوگان از آن استفاده میشود / سرگردان چو گوی بودن = کنایه از آواره و پریشان بودن است. /تناسب: گوی و میدان / تشبیه: او (عاشق) به گوی مانند شده است ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
عیب پیراهن دریدن میکنندم دوستان
بیوفا یارم که پیراهن همیدرّم نه پوست
دوستانم پیراهن دریدن مرا عیب میشمارند و بر من خرده میگیرند، امّا من یار بیوفایی هستم که در این شرایط به جای دریدن پوست، پیراهن خویش را پاره میکنم . [ آرایهٔ تکرار: دریدن / جناس لاحق: دوست، پوست / جناس اشتقاق: دریدن، میدرم ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
خاک سبزآرنگ و باد گلفشان و آب خوش
ابر مرواریدباران و هوای مشکبوست
خاک سبزینهپوش گشته و باد گل نثار میکند و آب گواراست. از ابر قطعات مرواریدگون باران فرو میچکد و هوا سرشار از بوی مشک گشته است. [سبزآرنگ = سبزرنگ / مشکبو = معطّر و خوشبو / تضاد: خاک، باد، آب / استعارهٔ مصرحه: مروارید (قطرههای باران) / ایهام تناسب: بین "باران" در معنای غیر منظورش با "ابر"] - منبع: شرح غزلهای سعدی
تیرباران بر سر و صوفی گرفتار نظر
مدعی در گفتوگوی و عاشق اندر جستوجوست
صوفی اسیر هوسبازی و مدّعی در حال لافزنی است، ولی عاشق حقیقی در حالی که تیر بر سرش میبارد، در جستجوی معشوق است.[ نظر = نگاه، نگریستن / مدّعی = ادعاکننده و لافزن و کسی که دعوی هنر و عشق کند ولی کممایه و دروغگوست / گفتگو = مشاجره و جنجال ] _ صوفی = پیرو طریقت تصوّف، در معنی این کلمه و چگونگی انتساب و اشتقاق آن، اقوال مختلف و عقاید متفاوت است. عدهای آن را از صفا و عدهای از صوف (= پشم) به مناسبت پشمینهپوشی، و عدهای سوفیای یونانی به معنی حکمت، و عدهای از صفه و اصحاب صفه میدانند. (فرهنگ اشعار حافظ) - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر که را کنج اختیار آمد تو دست از وی بدار
کان چنان شوریدهسر پایش به گنجی در فروست
دست از سر کسی که در پی عشقورزی گوشهٔ انزوا برگزیده است بردار! زیرا چنین عاشق شیفتهای پایش به گنجی فرو رفته که دیگر دست از آن برنمیدارد. [ اختیار آمدن = انتخاب کردن و برگزیدن / دست از چیزی برداشتن = کنایه از چشمپوشی کردن، رها کردن / شوریدهسر = کنایه از عاشق شیدا و بیقرار / تناسب: دست، سر، پا ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن
عاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست
ای سعدی! اگر مشتاق تماشای دوست هستی، به یاوهسراییهای دشمنان گوش فرامده! زیرا عاشق بودن و نیکنام ماندن همان قدر محال است که سالم ماندن سبو در برابر سنگ. [ سبو = کوزهٔ سفالی دستهدار که در آن شراب میریزند. / سنگ و سبو = کنایه از ناپایداری و ناسازگاری، تعبیری از آنکه دو مخالف برابر یکدیگر قرار گیرند. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی