برگردان به زبان ساده
از هرچه میرود، سخنِ دوست خوشتر است
پیغام آشنا، نفَسِ روحپرور است
نیکوترین چیز از میان همهٔ چیزهایی که پیش میآید و میگذرد، سخن دوست و از دوست سخن گفتن است، زیرا پیام کسی که با وی انس و الفتی داشتهایم، دمی است که روح را صیقل میدهد. [ از هرچه میرود: در بارهٔ هر چیزی که سخن گفته میشود / دوست: معشوق و محبوب / آشنا: آشنای دل، یار و دوست ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیدهای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
هر گز شنیدهای کسی هم حاضر باشد و هم غایب؟ آن کس منم که خود در میان جمع حضور دارم، ولی دلم در جای دیگر و در گرو عشقی دیگر است. [ وجود حاضر غایب: وجود و شخصی که در عین اینکه حاضر است غایب باشد. / متناقضنمایی (پارادوکس): وجود حاضر غایب ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
شاهد که در میان نبُوَد، شمع گو: «بمیر»
چون هست، اگر چراغ نباشد منوّر است
اگر شاهد زیبارو در میان نباشد، شمع را چهفایده؟ و اگر هست، شمع نیز نباشد، (رخسار او) منور است.
اَبنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغِ زندهدلان، کویِ دلبر است
مردم روزگار ما برای بهجت خاطر به باغ و صحرا میروند، اما برای عاشقان زندهدل کوی محبوب نشاطانگیزترین باغ و صحراست. [ ابنا: جمع ابن، پسران و فرزندان، مردم / آرایهٔ تکرار: صحرا، باغ / تشبیه: کوی دلبر به صحرا و باغ مانند شده است. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق
درماندهام هنوز که نُزلی محقّر است
میخواهم از فرط شادی جانم را قربان قدمش کنم؛ اما درمانده و ناخشنود هستم چون کافی نیست و پیشکش کوچکی است.
کاش آن بهخشمرفتهٔ ما آشتیکنان
بازآمدی، که دیدهٔ مشتاق بر در است
هوش مصنوعی: ای کاش کسی که از ما دلخور شده، دوباره به صلح و آشتی بازمیگشت، زیرا چشمان مشتاق ما به در انتظار او دوخته شده است.
جانا، دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دَم که میزنم ز غمت، دودِ مِجمَر است
ای عزیز من، قلب مرا همانند عود بر آتش نهاده و سوزاندی و این نفسی که در غم تو برمیآورم، دود دل سوختهای است که از آتشدان سینهام برمیآید .[ جانا: ای معشوق همچون جان عزیز / عود : -> بیت سوم غزل ۵۹ / دم زدن: نفس کشیدن / مجمر: منقل و آتشدان / کنایه: دل بر آتش سوختن (بیتاب و قرار کردن) / تشبیه: دل به عود ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
شبهای بی توام، شبِ گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم، روزِ محشر است
هوش مصنوعی: شبهایی که بدون تو میگذرانم، برایم مثل شبهای قبر است و اگر صبح را بدون تو شروع کنم، حس میکنم که روز قیامت فرا رسیده است.
گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود
معشوقِ خوبروی چه محتاجِ زیور است؟
عنبر گیسوانت به سان گردنبندی گردنت را به خوبی میآراید و زیبارویی چون تو نیازی به زیور دیگری ندارد. [ عنبرینه: زیوری است که در میان آن عنبر کنند و در گردن اندازند. / تمام: درست و کامل و بیعیب / خوبرو: زیبارو / تشبیه: گیسو به عنبرینه مانند شده است.] - منبع: شرح غزلهای سعدی
سعدی! خیالِ بیهُده بستی، امیدِ وصل
هجرت بکُشت و وصل، هنوزت مصوّر است
ای سعدی، امیدواری تو برای رسیدن به معشوق و برخورداری از وصال او خیالی باطل بوده است، زیرا هجران او تو را از پای درآورد، ولی هنوز تصوّر میکنی که وصال وی میسّر است. / تضاد: وصل، هجر / کنایه: خیال بستن (تصور کردن) - منبع: شرح غزلهای سعدی
زنهار از این امیدِ درازت که در دل است!
هیهات از این خیالِ مُحالت که در سر است!
این امید درازی که برای وصل او در دل میپرورانی، باعث دریغ و تاسف است! و دور باد از تو که خیال ناممکنِ رسیدن به او را در سر داشته باشی. - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی