برگردان به زبان ساده
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی
مادامی که تو در خاطر و خیالِ من هستی، هیچ کس حتا در دلِ من هم نگذشت و به هیچ کس فکر نکردم. تو حتا یک لحظه و اندازه ی یک نفس هم از درون من بیرون نمی روی. خیمه زده ای و جا خوش کرده ای
مهرگیاهِ عهد من تازهتر است هر زمان
ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی
عهد و پیمانی که با تو بستم، مثلِ مهرگیاهی، همیشه تر و تازه است و هرگز خشک و پژمرده نمی شود. حتی اگر تو درختِ دوستی را از بن و بیخ برکَنی و ریشه کَن کُنی
کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم
مقبل هر دو عالمم گر تو قبول میکنی
اگر تو من را از درِ خودت برانی، هیچ کس من را به پشیزی نمی خرد. مفت هم نمی خرد! اما اگر تو من را قبول کنی، در هر دو عالم، پذیرفته و مُقبِل خوام بود.
چون تو بدیعصورتی بیسبب کدورتی
عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی
شخصی مانندِ تو با آن چهره ی بدیع و زیبا و دلفریب، حیف است که عهد و وفای دوستان را بی دلیل بشکنی و بدون این که کاری کرده باشم که باعث مکدر شدن خاطر تو شود، عهدی که بستیم که به هم وفاکنیم را زیر پا بگذاری
صبر به طاقت آمد از بارِ کشیدن غمت
چند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی؟
صبرِ من تمام شد و طاقت از دست دادم و دیگر نمی توانم بارِ غمِ تو را بکشم و تحمّل کنم. مگر یک حبّه و دانه ی گندم چه قدر می تواند در مقابلِ سنگِ صد مَنی آسیاب مقاومت کند؟ من هم مانندِ آن حبّه ام و غمِ تو مانندِ آن سنگِ صد منی
از همه کس رمیدهام با تو درآرمیدهام
جمع نمیشود دگر هر چه تو میپراکنی
از همه می گریزم و فقط با تو آرامش دارم. وقتی تو من را پریشان می کنی و خاطرم را به هر جا پراکنده می کنی، این خاطر و دل دیگر جمع و آسوده نخواهد شد.
ای دل اگر فراق او وآتش اشتیاق او
در تو اثر نمیکند تو نه دلی که آهنی
ای دل، اگر جدایی او و آتشِ شوقِ او بر تو تأثیر نمیگذارد، پس تو دل نیستی! مثل آهن بیروحی.
هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی
چارهٔ پایبستگان نیست به جز فروتنی
برای دادخواهی از تو و ستمی که به من کردی، جای دیگری نداشتم به شکایت بروَم و دوباره به درگاهِ تو آمدم تا از خودت گله کنم. آدمهایی که پایشان بسته است، چاره ای ندارند مگر این که فروتنی کنند. نمی توانند اعتراض یا گردنکشی کنند.
سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده؟
سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیفجوشنی؟
ای سعدی! هیچ فایده ای ندارد اگر بخواهی داد و بیداد و حق خواهی کنی، یا سکوت کنی و چیزی نگویی! کسی که کمانِ سخت و محکم و قوی دارد، غصه ی تو را نخواهد خورد که سپرِ ضعیفی داری. می گوید به من چه! من تیرِ خودم را می اندازم. مشکلِ من نیست که سپرِ او ضعیف و سست است و تیرِ من را دفع نمی کند!