برگردان به زبان ساده
صاحب نظر نباشد در بند نیکنامی
خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی
آدمی که صاحب نظر است، توجهی به خوشنام بودن ندارد. این مسائل (خوشنامی و بدنامی) موضوعِ عوام (مردمِ عامی و معمولی) است و خواص (صاحبنظران) از این مسائل خبر ندارند و در بندِ آن نیستند.
ای نقطهٔ سیاهی بالای خط سبزش
خوش دانهای ولیکن بس بر کنار دامی
ای نقطهٔ سیاهی که روی خطِ سبزِ (گرداگردِ لب یا چهرهٔ) یار قرار داری، تو دانهای زیبا هستی اما زیادی کنارِ دام قرار گرفته ای! (نزدیک شدن به تو خطرناک است و بیمِ افتادن در دام از آن می رود)
حور از بهشت بیرون، ناید، تو از کجایی؟
مه بر زمین نباشد، تو ماه رخ کدامی؟
حوری از بهشت نمیتواند به زمین بیاید، پس تو از کجایی؟ ماه نمی تواند بر روی زمین باشد. (در آسمان است) تو چه کسی هستی که رخسارت مانند ماه است؟
دیگر کسش نبیند در بوستان خرامان
گر سرو بوستانت بیند که میخرامی
اگر کسی قدِ مانندِ سروِ بوستان ِ تو را ببیند که در حالِ خرامیدن در بوستانی، دیگر هیچ کس را در بوستان خرامان نخواهد دید. کسِ دیگری به چشمش نخواهد آمد.
بدر تمام روزی، در آفتاب رویت
گر بنگرد بیآرد، اقرار ناتمامی
اگر ماهِ کامل و بَدرِ تمام، روزی رویِ تو را در آفتاب نگاه کند، اقرار خواهد کرد که من ناتمام ام و اوست که ماهِ تمام است.
طوطی شکر شکستن دیگر روا ندارد
گر پستهات ببیند وقتی که در کلامی
اگر طوطی، لبانِ چون پسته ات را ببیند وقتی که در حالِ سخن گفتنی، دیگر روا نخواهد دانست که خودش شکر شکنی کُنَد. (چون که از دهانِ مانندِ پسته ی تو خجالت خواهد کشید)
در حسن، بینظیری در لطف، بینهایت
در مهر بیثباتی، در عهد بیدوامی
تو در زیبایی بیهمتا هستی و در نیکی بیپایان. (اما) در محبت ثباتی نداری، و در وفا و عهد نیز دایمی نیستی.
لایقتر از امیری در خدمتت اسیری
خوشتر ز پادشاهی در حضرتت غلامی
لیاقتِ تو برای این که کسی بخواهد در خدمتِ تو اسیری کند، از امیر بیشتر است و برای این که کسی در محضرِ تو غلامی کُنَد، از پادشاه هم نیکوتر و خوشتری
ترک عمل بگفتم ایمن شدم ز عزلت
بیچیز را نباشد اندیشه از حرامی
وقتی که دست از کار شستم و تصمیم گرفتم که مشغولِ کاری نباشم، دیگر تنهایی و انزوا من را نمی آزارد. همان طور که کسی که مال و ثروتی ندارد، بیم و ترسی از دزد و راهزن ندارد و به آن فکر نمی کند.
فردا به داغ دوزخ ناپختهای بسوزد
کامروز آتش عشق از وی نبرد خامی
اگر امروز کسی در آتشِ عشق پخته نشود و خامیِ او به واسطه ی آتشِ عشق از میان نرود و پخته نشود، فردا (در آن دنیا) این آدمِ ناپخته و آتشِ عشق نچشیده، در آتشِ دوزخ خواهد سوخت
هر لحظه سر به جایی بر میکُند خیالم
تا خود چه بر من آید زین منقطع لگامی
هر لحظه خیال من به جایی دیگر میپرد. نمیدانم از بس که خیالِ من افسار گسیخته است چه بر سرِ من خواهد آمد.
سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رستی
از سنگ غم نباشد بعد از شکستهجامی
ای سعدی! وقتی که ترکِ هستی گفتی و از زندگی دست شستی، آن وقت است که از دست مردم رهایی خواهی یافت. چون که کسی که جامِ او شکست، دیگر نگرانِ این نخواهد بود که سنگ بر جامِ او بیفتد و آن را بشکند!