برگردان به زبان ساده
چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی
کَش یار هم آواز بگیرند به دامی
کبوتری که یارِ هم آوازِ او را در دامی انداخته اند، چگونه دلتنگ نباشد؟
دیشب همه شب دست در آغوش سلامت
وامروز همه روز، تمنای سلامی
دیشب تمام شب را در آرامش و سلامت سپری کردیم، اما امروز تمام روز در تمنای یک سلام از او هستم.
آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبل
خوش بود، دریغا که نکردند دوامی
بوی خوش گل و سنبل و صدای ناله بلبل (آوازِ سوزناکِ بلبل) بسیار دلنشین بود، اما افسوس که پایدار نماندند.
از من مطلب صبرِ جدایی که ندارم
سنگیست فراق و دل محنتزده جامی
از من صبر در قبالِ جدایی طلب نکن که صبر ندارم! دلِ محنت زده مانندِ یک شیشه است و فراق و دوری و جدایی مانندِ سنگ. سنگ به شیشه بخورد آن را خواهد شکست. پس من نیز نمی توانم در برابر جدایی صبر و مقاومت کنم. این تاب را ندارم.
در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبد
خو کرده صحبت که برافتد ز مقامی
کسی که به مصاحبت (با یار) عادت کرده و خو گرفته، اگر از این منزلت به زیر افتد، هرگز در جای و جایگاهی دیگر نمی تواند شکیبایی کند. دلِ مسکینِ من نیز نمی تواند صبوری کند.
بیدوست حرام است جهان دیدن مشتاق
قندیل بکش تا بنشینم به ظلامی
برای آدمِ مشتاق، دیدنِ جهان بدونِ دوست، حرام است. پس تو چراغ را بشکن تا در تاریکی بنشینم. چون وقتی دوست نیست، نمی خواهم چیزی را ببینم
چندان بنشینم که برآید نفس صبح
کآن وقت به دل میرسد از دوست پیامی
آن قدر می نشینم که نفسِ صبح برآید. (صبح بدمد). چون که آن زمان است که از دوست پیغامی به دلِ دوست می رسد. (شب را تا سحر بیدار می مانم که به دلم پیغامی از دوست برسد. که این پیغام دمِ صبح می رسد)
آن جا که تویی رفتن ما سود ندارد
الا به کرم پیش نهد لطف تو گامی
ما هر چقدر بخواهیم به جایی برویم که تو آنجایی، بی فایده است. نمی توانیم به آنجا برسیم. مگر این که لطفِ تو از رویِ کرامت گامی پیش نهد. (لطفِ تو از روی کرامت سببی ایجاد کنی که ما بتوانیم به تو برسیم)
زآن عین که دیدی اثری بیش نماندهست
جانی به دهان آمده در حسرت کامی
از آن چشمی که تو پیشتر دیده بودی، اثری و نشانیباقی نمانده، تنها جانی از من باقی مانده که بر دهانم رسیده در حسرتِ این که کامی از تو حاصل کنم.
سعدی سخن یار نگوید بر اغیار
هرگز نبرد سوختهای قصه به خامی
سعدی، گلایه و سخن و حرف و حدیثِ مشکلِ خودش با یار را به آدمهای غریبه و اغیار نخواهد برد. چون که هرگز، سوخته، قصه ی خودش را نزدِ آدمِ خام نخواهد بُرد. چون خام درک و فهمی از حال و وضعِ آدمی که سوخته است نخواهد داشت.