برگردان به زبان ساده
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
انسان خام برای اینکه با تجربه و کارآزموده شود باید سفرهای (جسمی و روحی) بسیار انجام دهد؛ انسانهای پرهیزگار نیز تا جامی از بادهی عشق و معرفت ننوشند، خالص و زلال نخواهند شد.
گر پیرِ مناجات است ور رند خراباتی
هر کس قلمی رفتهست، بر وی به سرانجامی
برای هر کس سرنوشتی رقم خورده است؛ چه پیرِ نیایشگر باشد و چه رند خرابات.
فردا که خلایق را دیوانِ جزا باشد
هر کس عملی دارد، من گوش به انعامی
فردای قیامت که دیوان پاداش و کیفر برپا میشود ، مردم به اعمال و کردار خود امید دارند اما من به لطف و بخشش خداوند
ای بلبل! اگر نالی، من با تو هم آوازم
تو عشق گلی داری، من عشق گلاندامی
ای بلبل اگر قصد فریاد کشیدن و نالیدن داری، من همراه و همآوای تو هستم؛ چرا که تو دلباختهی گلی هستی من نیز شیفتهی معشوقی زیبا اندام.
سروی به لب جویی، گویند «چه خوش باشد»
آنان که ندیدهستند، سروی به لب بامی
کسانی که از دیدن معشوقی بالا بلند همچون سرو، بر روی پشتبام محروم بودهاند، دیدن سروِ لبجو آنان را به شگفتی وا میدارد و میگویند: چه زیباست!
روزی تن من بینی، قربان سر کویش
وین عید نمیباشد الا به هر ایامی
روزی خواهی دید که جسم من فدای سر کویش شده است، این عید فدا شدن من برای معشوق اتفاق نمیافتد مگر هر روز!
ای در دل ریش من، مهرت چو روان در تن
آخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی
ای محبوبی که در دل زخم خورده و دردمند من هستی، و ای محبوبی که مهر و محبت من به تو همچون روان در جسم من است، دستِکم از عاشق دعاگوی خود حتی شده با سخن ناسزایی یادی کن.
باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی
ورنه که برد هیهات، از ما به تو پیغامی
امید است که روزی خودِ تو از حال ما جویا شوی، و گرنه محال است که کسی از طرف ما به تو پیغامی برساند.
گرچه شب مشتاقان تاریک بوَد اما
نومید نباید بود از روشنی بامی
هر چند شب انتظار مشتاقان و دلسپردگان تاریک و طاقتفرساست اما هرگز نباید از طلوع بامداد وصال و یا نمود روشنایی از فراز بام، نومید و مأیوس شد.
سعدی! به لب دریا، دُردانه کجا یابی؟
در کام نهنگان رو، گر میطلبی کامی
سعدی! در ساحل دریا هرگز نخواهی توانست مروارید صید کنی، اگر به دنبال رسیدن به آرزوی خود هستی باید با خطرهای بزرگ مواجه شوی.