برگردان به زبان ساده
بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت؟ که نمیدهی مَجالی
دیگر توان خود را از دست دادهام و پر و بالی برای من باقی نمانده است، از دست تو چگونه میتوانم بگریزم؟ وقتی به این اسیر عشق هیچ فرصت و مجالی نمیدهی!
نه رَهِ گُریز دارم نه طریق آشنایی
چه غمْ اوفتادهای را که تواند احتیالی؟
انسان عاشق و درماندهای که چارهای داشته باشد، هیچ اندوهی ندارد، اما من نه راه فرار از عشقت را دارم و نه میتوانم راهی جهت دوستی و آشنایی با تو بیابم.
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
تمام عمر و روزگار زندگیام در دوری از تو گذشت، اما اگر هنوز احتمال دارد که در قیامت به وصال تو برسم، تحمل آن (سپری شدن عمر) همچنان آسان است.
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
اگر آدمی امید داشته باشد که بالاخره روزی به وصال معشوق خواهد رسید به راستی بسیار زیبا و دلنشین است که تمام عمرش در دوری از معشوق، صبور و شکیبا باشد(تمام عمر بار فراق را تحمل کند).
به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتن
که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی
تویی که نتوانستهای شبی را که بلندای آن به طول یک سال است، بیدار باشی، چه نتیجهای دارد که از غم روزگار برایت بگویم.
غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
عجیب نیست اگر نسبت به حال انسانهای عاشق بیتفاوت هستی و غم آنها را نمیخوری، چرا که در تمام عمر چنین حالی را تجربه نکردهای.
سخنی بگوی با من که چُنان اسیرِ عشقم
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
با من حرفی بزن که چنان در دام محبت تو گرفتار آمدهام و چنان سرگرم و مشغول تو هستم که دیگر یادی از خویشتن نمیکنم.
چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت
به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی
ای قیامت (=معشوق) چرا نشستهای؟ برخیز و نشان بده قامت بلند و متناسب خود را ، قامتی که سراسر متناسب و به اندام است، برخلاف سرو بوستان که هیچگونه تناسبی ندارد!
که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد
به طپانچهای و بربط برهد به گوشمالی
چرا که مجلسِ سماع و رقص و پایکوبیِ امشبِ ما مجلسی نیست که دف با ضربهای و ساز بربط با گوشمالی از دست نوازنده، راحت شود(مجلس امشب ما تا دیر وقت برقرار است). طپانچهلغتنامه دهخداطپانچه . [ طَ چ َ / چ ِ ] (اِ) طبانچه . اصلش تپانچه است . سیلی . چک . طپنچه . لطمة. زخم با کف دست . توگوشی . بناغوشی . بناگوشی در زبان ترکی به معنی تکه چوبی است کت و کلفت که روی زمین بعد از شخم زدن می گرداندند تا کلوخ ها شکسته شده و سطح زمین صاف شود.
دگر آفتاب رویت مَنِمای آسمان را
که قمر ز شرمساری بِشِکست چون هلالی
دیگر چهرهی همچون آفتابت را به آسمان نشان مده، چرا که ماه از شدت شرمساری خمیده و هلال گشت.
خَطِ مُشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی
قلمِ غبار میرفت و فرو چکید خالی
موهای خوشبو و ظریف صورتت و محل قرار گرفتن خالت چنان متناسب و هماهنگ است که گویی از قلمی که در حال نگارش خط غبار است، خالی فرو چکیده است.
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنه است برگرفتن نظر از چُنین جمالی
سعدی! تو نیز دیگر این مطلب را نگو که نگاه کردن به چهرهی زیبارویان گناه است، در واقع نگاه نکردن به چنین چهرهای زیبا گناه است!