برگردان به زبان ساده
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسبالحال مشتاقی
این دفتر به پایان رسید؛ اما داستان همچنان ادامه دارد. نمیتوان حالتی که مشتاق دارد را در صدها دفتر شرح داد.
کِتابٌ بالِغٌ مِنّی حَبیباً مُعْرِضاً عَنّی
أَنِ افْعَلْ ما تَری إِنّي عَلی عَهْدی وَ میثاقی
نامه ای است از من به دوستی که از من گریزان است / هر چه می خواهی، انجام بده؛ قطعاً من بر عهد و پیمان خود هستم.
نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت
که خود را بر تو میبندم به سالوسیّ و زرّاقی
ادعا نمیکنم که تز نزدیکان درگاه تو ام دارم. با ریا و فریبکاری خودم را به تو چسباندهام.
أَخِلّائی وَ أَحْبابی ذَروا مِنْ حُبِّهِ مابی
مَریضُ العِشْقِ لا یَبْری وَ لا یَشْکو إِلَی الرّاقی
دوستان و یارانم مرا رها کنید در باره آنچه از دوستی او به من رسیده است (یعنی سرزنشم نکنید که با این دوستی چه به روزم آمده) بیمار عشق نه بهبود می یابد و نه به پادزهر پناه می برد.
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد
تو را گر خواب میگیرد نه صاحب درد عشاقی
از نشانههای آن که کسی عاشق واقعی است، این است که شب را به روز پیوند میزند. یعنی سرتاسر شب را تا زمانی که روز شود بیدار است و خوابش نمیبرَد. اگر تو زا خواب میگیرد و میتوانی بخوابی، بدان که درد عاشقان در تو نیست و عاشق نیستی
قُمِ امْلَأْ وَ اسْقِنی کَأْساً وَ دَعْ ما فیهِ مَسْموماً
أَما أَنْتَ الَّذی تَسْقی فَعَیْنُ السُّمِّ تَرْیاقی
برخیز و جام را پر کن و از آن به من بنوشان و کار نداشته باش که آنچه در جام است سمی است اگر تو ساقی و نوشاننده باشی سم و زهر عینا پادزهر است.
قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده
مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی
اگر در بزم دوْرِ بادهنوشی، نوبت به من رسید، نوبتِ من را به کسانی بده که هنوز هوشیارند و مست نیستند. مرا رها کن که میخواهم چشمم در ساقی حیران بمانَد. (با دیدنِ ساقی مستم و نیاز به این قدح ندارم! سهم مرا به کسی دیگر بده!)
سَعی فی هَتْکیَ الشّانی وَ لَمّا یَدْرِ ما شانی
أَنَا المَجْنونُ لا أَعْبا بِإِحْراقٍ وَ إِغْراقِ
دشمنم در بی آبرو کردن من کوشید در حالی که از کار/منزلت من بی خبر است / من دیوانه ام و از سوزاندن و غرق کردن باکی ندارم.
مگر شمس فلک باشد بدین فرخنده دیداری
مگر نفس ملک باشد بدین پاکیزه اخلاقی
کسی که دیدار او تا این حد فرخنده و خجسته است، حتماً که خورشیدِ آسمان است! کسی که این قدر پاکیزه اخلاق است، حتماً خودِ فرشته است
لَقیتُ الْأُسْدَ فِی الغاباتِ لا تَقْوی عَلی صیدی
وَ هَذَا الظَّبْیُ فی شیرازَ یسبینی بِأَحْداقِ
شیرهای زیادی را در بیشه ها دیدم که نتوانستند مرا به دام اندازند و این بچه آهو در شیراز با حدقه های چشمش مرا اسیر کرد. (حدقه کمانیِ چشم را به کمند تشبیه کرده که همین شکلی است).
نه حسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان
بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
مستسقی شخصی که بیماری تشنگی دارد و هرچه آب بخورد باز تشنه تر می شود . سعدی می گوید نه حسن تو تمامی دارد و نه سخن سعدی در وصف حسن تو تمام شدنی است بلکه سعدی چونان تشنه ای است که آب گوارای وصف کردن تو را اینقدر می نوشد تا بمیرد ولی دریای حسن تو به جای خود باقی است.