برگردان به زبان ساده
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
تا زمانی که تو در خاطر ِ من هستی، هیچ کس در دل ِ من نگذشت. تمایلی ندارم به کس ِ دیگری فکر کنم. کسی در دنیا مثل ِ تو نیست. شاید اگر کسی مانند ِ تو بود مِهر ِ خودم را از تو می گسستم. اما چون کسی مثل تو نیست، به هیچکس فکر نمیکنم
من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی
داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم
اگر عمر ِ من تمام شود و به جهان ِ آخرت بروم و دلیل ِ مرگ ِ من، داغ ِ دوستی و محبت باشد، بعد از مرگ ِ من، هر چیزی که از خاک ِ من بروید، میتواند به عنوان ِ داروی دوستی به کار برود.
میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من
ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم
خواهم مرد و در حال ِ مرگ همچنان نام ِ تو بر زبان ِ من خواهد رفت؛ استخوانهای من از هم می گسلد و میریزد، اما همچنان مهر و عشق ِ تو در مفصل های من هست.
حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو
با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم
هرچه در عمر اندوخته بودم و حاصل ِ عمر ِ من، در طلب ِ وصال ِ تو صرف شد. همه را صرف کردم که به وصال ِ تو دست بیابم. با این همه سعی که من کردم، اگر تو من را به خود راه ندهی، در نهایت چه حاصلی برای من باقی خواهد ماند؟ حاصلی نخواهم داشت.
باد بدست آرزو در طلب هوای دل
گر نکند معاونت دور زمان مقبلم
اگر دوران ِ مقبل (دوره و زمانه ای که من را تایید می کند) به من کمکی نکند، انگاری که آرزو در طلب ِ هوای دل، مانند ِ باد بوده است
لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتی
ور تو قبول میکنی با همه نقص فاضلم
من هنری و قیمتی ندارم و لایق بندگی و غلامی هم نیستم. اما اگر تو مرا قبول کنی، با این همه نقص که دارم، باز بسیار فاضل تلقی خواهم شد. تایید تو باعث فضل من است.
مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلم
کس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم
تو اگر حتی من را به باطل و به ناحق بکُشی، هیچ کس کسی مانند ِ تو را بازخواست نخواهد کرد. چون که من غلام ِ کسی ام که من را کشته است. و گویا ارباب را به سبب قتل برده ی خود محاکمه و مطالبه نمی کرده اند.
کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شد
گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم
کشتی ِ من که در میانه ی راه آب گرفت و غرق شد. به کشتی دیگر امیدی نیست. مگر این که باد صبا استخوان ِ من را به ساحل ببرد
سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگی
مینرود صنوبری بیخ گرفته در دلم
همه چیز از نظر من رفت. هم سرو و هم بوستان دیگر به چشم من نمی آید. اما هنوز که هنوز است آن صنوبری که در دل ِ من بیخ گرفته و ریشه کرده، از دل ِ من نمی رود. صنوبر استعاره از یار است.
فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو
این همه یاد میرود وز تو هنوز غافلم
تفکر و عقل و فکرت ِ من در طلب ِ وصال ِ تو به جایی نمی رسد و نخواهد رسید. این همه یاد می رود اما هنوز به تو نرسیده
لشکر عشق سعدیا غارت عقل میکند
تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم
ای سعدی! دیگر در بارهی خودت فکر نکنی که من عاقل ام. چون که لشکر ِ عشق، عقل را غارت می کند. پس فکر نکن که عقلی برای تو باقی مانده.