برگردان به زبان ساده
هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش، مُیَسَرم که نجوشم
بسیار سعی و کوشش کردم که اسرار ِ عشق ِ خودم را بپوشانم. اما مگر میشود بر سر آتش نجوشید؟ نمی شود! عشق مانند آتشی بود که من در آن میجوشیدم. ناگزیر اسرارم برملا شد
بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه صبر ماند و نه هوشم
به هوش بودم: مراقب بودم. حواسم را جمع کرده بودم که به کسی دل نسپارم. اما شمایل و چهره ی زیبای تو را که دیدم هوش از سرم پرید و صبر هم برای من نماند. یعنی نه صبر ماند که صبوری کنم و دل نسپارم. نه هوش و حواسی ماند که مراقب باشم که ببینم دارم عاشق می شوم.
حکایتی ز دهانت، به گوشِ جان من آمد
دگر نصیحتِ مردم، حکایت است به گوشم
از دهان ِ تو حکایتی به گوش ِ جان ِ من آمد که بعد از آن دیگر نصیحت ِ مردم برای من مانند حرف و حدیث و حرف چرند به گوش می رسد. در مقابل حکایتی که از دهان تو شنیدم، نصیحتی که مردم می کنند بی ارزش است.
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من بی قرارم و این قرار و آرام و قصد را ندارم که چشم از تو بپوشانم. مگر این که تو رویِ خودت را بپوشانی که فتنه بنشیند.
منِ رمیدهدل آن به، که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم، به در برند، به دوشم
بهتر است که من ِ رمیده دل (کسی که دلش رمیده است) به سماع نروم. چون اگر به مجلس رقص سماع بروم آنقدر از عشق معشوق به رقص سماع میپردازم که از خود بی خود شده و از هوش میروم و دیگر با پای خودم نمیتوانم از مجلس خارج شوم و اهل مجلس باید مرا به دوش گرفته از محفل به منزل ببرند.
بیا به صلح من امروز، در کنار من امشب
که دیده خواب نکردهست، از انتظار تو دوشم
از معشوق خواهش می کند: امشب به آشتی و دوستانه به کنار ِ من بیا. چون که از دیشب در انتظار تو بودم و تمام ِ شب از انتظار ِ تو نخوابیده ام. چشمم نخوابیده است.
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
تو من را به هیچ دادی. به رایگان فروختی. اما من هنوز بر این تصمیم هستم که یک مو از وجود تو را در برابر بهای همهی دنیا به هیچ کس نفروشم
به زخمخورده حکایت کنم، ز دست جراحت
که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم
من در بارهی جراحت و زخم ِ خودم فقط به کسی میگویم و تعریف میکنم که خود نیز زخم خورده باشد. چون که کسی که تندرست و سالم است، اگر من داد و بیداد کنم و بخروشم، من را سرزنش خواهد کرد! چون درکی از زخم ندارد.
مرا مگوی که «سعدی! طریقِ عشق رها کن»
سخن چه فایده گفتن چو پند مینَنیوشم؟
این قدر به من نگو که ای سعدی! راه ِ عشق را رها کن! چه فایدهئی دارد که این حرف را میزنی؟ وقتی که من اصلا نصیحت و پند را گوش نمیدهم؟
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
به صحرا و راه ِ بیابان رفتن، بهتر از این است که بی جهت به بطالت بنشینیم و کاری نکنیم. چون که در نهایت حتی اگر به مراد ِ خودمان نرسیم، دستکم به قدر وسع و توان ِ خودمان کوشیدهایم.