برگردان به زبان ساده
بیتو حرام است به خلوت نشست
حیف بود در به چنین روی بست
چلّه گرفتن و به خلوت نشستن بیتو حرام است؛ حیف است در به روی چون تویی بستن. [ به خلوت نشستن = خلوتنشینی کردن، عزلت گرفتن / حِیف = در تداول عامه کلمهای است برای نشان دان تحسّر و تأسف، دریغا، افسوس. و به فتح اول (حَیف) به معنی ظلم و ستم. - منبع: شرح غزلهای سعدی ]
دامن دولت چو به دست اوفتاد
گر بهلی باز نیاید به دست
اگر شانس را از دست بدهی؛ دوباره به دست نمیآید. { اگر به نیکبختی (رسیدن به معشوق) دست یافتی و آن را رها کردی، بار دیگر بدان نخواهی رسید. (در این بیت سعادت به کسی مانند شده است که دارای دامن است.) [ دولت = بخت و اقبال / هلیدن = رها کردن، وانهادن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
این چه نظر بود که خونم بریخت؟
وین چه نمک بود که ریشم بخست؟
این چه نگاهی بود که کردم که مرا به کشتن داد؛ این چه نمک و جذابیتی بود که زخمم را تازه کرد. { این چه چشم و نگاهی بود که موجب قتلم گردید؟ و این چه ملاحتی بود که نمک بر زخم درونم پاشید و آن را ریش کرد؟ [ نظر = چشم، نگاه، توجّه، عنایت / ریش = زخم و جراحت / خستن = آزرده کردن، مجروح نمودن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
هر که بیفتاد به تیرت نخاست
وان که درآمد به کمندت نجست
هر که به تیر تو زده شد دیگر بلند نشد و خوب نشد؛ هرکس که به کمند تو گرفتار شد رها نگشت. { هر کس را که تیر تو به خاک و خون کشید، برنخواهد خاست و آن کس که اسیر کمندت گردد، خود را از آن رها نخواهد ساخت. یعنی بودن در کمند تو خوشتر از رهایی است. [ خاستن = برخاستن / جستن = رها شدن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
ما به تو یکباره مقید شدیم
مرغ به دام آمد و ماهی به شست
ما کاملا و تماما گرفتار تو شدیم، پرنده به دام آمد و ماهی شکار شد. { ما آنچنان به سرعت و بیآنکه خود متوجّه باشیم، اسیرت گشتیم. هم بدانسان که مرغی به دامِ صیّادی افتد و ماهیای به قلّاب ماهیگیری. [ مقیّد = اسیر، دربند / شست = قلّابِ ماهیگیری ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
صبر قفا خورد و به راهی گریخت
عقل بلا دید و به کنجی نشست
صبر تنبیه شد و گریخت. عقل بهسختی گرفتار آمد و بهگوشهای نشست. { شکیبایی به دلیل بیتابی سیلی خورد و گریزان به سویی گریخت. عقل نیز دچار مصیبت و گرفتاری شد و به گوشهای خزید. [ قفا خوردن = پس گردنی و سیلی خوردن، آسیب دیدن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
بار مذلت بتوانم کشید
عهد محبت نتوانم شکست
میتوانم حتی بار حقارت را تحمل کنم اما پیمان عشق را نمیتوانم بشکنم. { میتوانم سنگینی و مشقّت را تاب آورم. ولی پیمان دوستی را شکستن در توانم نیست. [ مذلّت = خواری، ذلّت / عهد = پیمان ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
وین رمقی نیز که هست از وجود
پیش وجودت نتوان گفت هست
اگر کمی رمق یا نیرویی نیز وجود دارد، در حضور تو نمیتوان گفت که هست. { این نیمهجانی که از هستیام باقی است، در برابر وجود تو نمیتوان ادّعا کرد که وجود دارد. [ رَمق = باقی جان، بقیّهٔ حیات، تاب و توان ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
هرگز اگر راه به معنی برد
سجدهٔ صورت نکند بتپرست
اگر بتپرست و ظاهربین به حقیقت و معنا برسد، دیگر بتپرستی نخواهد کرد. { اگر بتپرست به معنا و حقیقت پی میبُرد و بدآن آگاهی مییافت، دیگر هرگز در برابر صورت و ظاهر زیبای بتان سر به سجده فرود نمیآورد. [ معنی = حقیقت / راه بردن = رسیدن، دریافتن / «هرگز» متعلّق به مصراع دوم است. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
مستی خمرش نکند آرزو
هر که چو سعدی شود از عشق مست
هر کس که مانند سعدی از عشق سرمست شود، دیگر آرزوی شراب نخواهد کرد. { هر کس همانند سعدی در راه عشق و دوستی مست گردد، دیگر مستی بادهٔ انگوری را آرزو نمیکند. [ خمر = شراب، بادهٔ انگوری / مست شدن = بیتاب و بیقرار و بیخود گشتن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی }