برگردان به زبان ساده
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
همین که تو از در وارد شدی من مست و مدهوش شدم، مثل اینکه از این دنیا وارد دنیایی دیگر شده باشم.
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
در انتظار بودم تا ببینم چه کسی میآید و خبری از معشوق برای من میآورد؛ ناگهان صاحب خبر (معشوق) آمد و من بیخبر و مدهوش شدم.(ایهام: صاحب خبر، ۱. معشوق ۲. آن کس که از معشوق خبر دارد.)
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم
همانند شبنمی در برابر آفتاب اوفتاده بودم تا اینکه گرمای مهر (ایهام) و محبت تو همچون تابش خورشید به جان من رسید و به عیوق رسیدم (به بالاترین درجه رسیدم).(ایهام: مهر؛ ۱. خورشید ۲. مهر و محبت.)
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
به خود میگفتم اگر ببینمش احتمالا شور و شوقم کمی آرامتر خواهد شد، اما نه! او را دیدم و شور و شوقم بسیار بیشتر شد.
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
امکان و توانایی رفتن به نزد معشوق را نداشتم؛ مدتی با پا به طرف او رفتم و مدتی با شور و اشتیاق تمام به سوی او رفتم.(به سر شدن: ایهام تناسب ؛ با شور و اشتیاق رفتن، در ارتباط با پا به همان معنی سر.)
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
برای اینکه بتوانم در هنگام رفتن او را خوب ببینم و تمام حرفهای او را به طور کامل بشنوم، تمام وجودم تبدیل به گوش و چشم شد.
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
هنگامی که من با نگاه کردن به او صاحب بینایی شدم؛ چگونه امکان دارد که دیگر او را نبینم و به او نگاه نکنم.
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
اگر روزی و لحظهای در حالیکه جدا از تو هستم با خاطری جمع، خشنود و خرسند نشسته باشم، به معنای این است که از وفا داری بیزار گشتهام
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
او هرگز توجهای برای شکار و به صید انداختن من نداشت؛ من با اختیار خویش خود را در دام نگاه او اسیر کردم.
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
از من میپرسند که سعدی چرا چهرهی سرخ تو چنین زرد رنگ گشته است، عشق همچون اکسیری بر وجود مس مانند من افتاد و من تبدیل به طلا شدهام.(نکته: سرخ رویی نشان سلامت و حال خوش است، زردرویی نشان بیماری و درد است.)