برگردان به زبان ساده
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
دوست دارم که چهرهٔ چون ماه تابانت را بپوشانی، تا مردم تو را مثل خورشید در کوی و برزن نبینند. منبع: شرح غزلهای سعدی
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی برود دل ز برت
بیگانه در عشق ورزیدن به تو گناهی ندارد، زیرا اگر تو هم در آینه به چهرهٔ خود بنگری، دل از کف میدهی. [ جُرم = گناه / بَر = سینه / دل از بر رفتن = کنایه از شیفته و بیقرار گشتن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
جای خندهست سخن گفتن شیرین پیشت
کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت
سخن گفتن شیرین یا شیرین سخن گفتن در پیشِ تو موجبِ خنده و تمسخر است. زیرا وقتی لب به خنده گشایی، آبروی شیرین (معشوقهٔ خسرو) میرود یا آب به شِکر آمیخته از لبانت جاری میگردد. [ شیرین = شاهزادهٔ ارمنی و معشوقهٔ خسرو پرویز / آب = ارزش و اعتبار، آبرو ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
راه آه سحر از شوق نمییارم داد
تا نباید که بشوراند خواب سحرت
نمیتوانم به آه صبحگاهی که بر اثرِ شوق به سراغم آمده، راه دهم زیرا میترسم که صدای آه کشیدنم خوابِ سحرگاهی تو را آشفته سازد. [ شوق = اشتیاق / یارستن = توانستن / شوراندن = آشفته کردن و بر هم زدن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را
هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت
زیبایی تو ذاتی و گوهرین است و هیچ پیرایهای نمیتواند چیزی بر حُسنِ خدادادِ تو بیفزاید و هیچ آرایشگری قادر نیست تو را از آنچه هستی، زیباتر بیاراید. [ پیرایه = زینت، آرایش / حُسن = جمال و زیبایی / مشّاطه = آرایشگر / خوب = زیبا ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
بارها گفتهام این روی به هر کس منمای
تا تأمل نکند دیده هر بیبصرت
به دفعات و مکرّر گفتهام که چهرهٔ زیبای خود را پیشِ هر کسی آشکار مساز، تا هر انسان بیبصیرتی به آن چهره ننگرد. [ تأمّل = نگاه کردن / بیبصر = بیبصیرت، غافل و نادان ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
باز گویم نه که این صورت و معنی که تو راست
نتواند که ببیند مگر اهل نظرت
امّا نه چنان است که گفتم، زیرا که این چنین ظاهر و باطنی که در تو گِرد آمده، چیزی است که فقط اهلِ نظر قادر به تماشای آن هستند. [ صورت و معنی = ظاهر و باطن / اهل نظر = صاحب نظر و با بصیرت ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
راه صد دشمنم از بهر تو میباید داد
تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت
برای آنکه یک دوست را ببینم و از تو خبری به دست آورم، ناگزیر باید صد دشمن را به خود راه دهم و آنان را تحمل نمایم. - منبع: شرح غزلهای سعدی
آن چنان سخت نیاید سر من گر برود
نازنینا که پریشانی مویی ز سرت
ای نازنین من، اگر سَر در راهِ تو نثار کنم برایم آنچنان دشوار نیست که ببینم مویی از سرت آشفته و پریشان گردد. [ نازنین = با ناز و زیبا، گرامی و دوستداشتنی / سر رفتن = کنایه از مُردن است. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی
زحمت خویش نمیخواهد بر رهگذرت
سعدی از اینکه خاکنشینِ راهِ تو گردد، واهمهای ندارد. اگر چنین نمیکند، برای آن است که نمیخواهد تو در گذرگاهت با زحمت وجود او مواجه گردی. [ رهگذر = راه و گذرگاه / بر خاک نشستن = کنایه از زبون و خوار و درمانده شدن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی