برگردان به زبان ساده
مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل
من حق دارم که مانند هزاران بلبل ناله کنم، چرا که امیدی به دوستانم ندارم و نمیتوانم حتی یک ورقِ گل از آنها انتظار داشته باشم.
خبر برید به بلبل که عهد میشکند گل
تو نیز اگر بتوانی ببند بار تَحَوُّل
به بلبل بگویید که اگر گل عهدش را میشکند، تو هم اگر میتوانی، باید بار تحول را به دوش بکش و تغییر کن (که نمیتوانی).
أَما أُخالِصُ وُدّی؟ أَلَم أُراعِکَ جَهدی؟
فَکیْفَ تَنقُضُ عَهدی؟ وَ فیمَ تَهجُرُنی؟ قُل!
آیا عشق و دوستی ام را خالص نکردهام؟ آیا تا توانستم رعایت حال تو را
نکردهام؟ پس چگونه پیمان مرا میشکنی و برای چه از من دوری میکنی؟ بگو!
اگر چه مالک رِقّی و پادشاه به حقی
هَمَت حلال نباشد ز خون بنده تَغافُل
اگرچه مالک بنده و غلام هستی و پادشاهِ به حق. ولی همچنان حلال نباشد که از خونریزی بندگان غافل باشی.
مَنِ المُبَلِّغُ عَنّی إِلیٰ مُعَذِّبِ قلبی؟
إِذا جَرَحْتَ فُؤادی بِسَیْفِ لَحْظِک، فَاقْتُل
کیست که از من به آزار دهندهٔ دلم پیام رساند؟ هنگامی با شمشیر چشمانت قلبم را زخمی کردی پس مرا بِکش
تو آن کمند نداری که من خلاص بیابم
اسیر ماندم و درمان تحمل است و تَذَلُّل
کمند و بندهای تو آنطور نیست که من از آنها رهایی یابم. من در این حال اسیر هستم و تنها چارهام تحمل و تسلیم شدن است.
لَأُوْضِحَنَّ بِسِرّی و لَو تَهَتَّکَ سِتْری
إذَا الْأَحِبَّةُ تَرضیٰ دَعِ اللَّوائِمَ تَعْذُل
قسم میخورم که رازم را آشکار خواهم کرد، هرچند پوششم دریده شود. هنگامی که دوستان راضی میشوند پس ملامتکنندگان را رها کن تا سرزنش کنند.
وفا و عهد مَوَدَّت میان اهل ارادت
نه چون بقای شکوفهست و عشقبازی بلبل
پایبندی و عهد به محبت در میان کسانی که اهل ارادت و دوستی هستند، مثل عمر و بقای شکوفهها و عشقورزی بلبل نیست.
تَمِیلُ بَینَ یَدَینا و لا تَمِیلُ إِلَینا
لَقَد شَدَدتَ عَلَینا، إِلامَ تَعقِدُ؟ فَاحْلُلْ
مقابل ما میگردی و به سوی ما میل نمیکنی (جلوی ما با ناز و کرشمه راه میروی ولی نزد ما نمی آیی) همانا بر ما سخت گرفتی؛ تا کی گِرِه میزنی؟ پس گره را باز کن.
مرا که چشم ارادت به روی و موی تو باشد
دلیل صدق نباشد نظر به لاله و سنبل
برای من که چشم دوستیام به سمت صورت و گیسوی توست، نظر کردن به لاله و سنبل برایم نشانهٔ صداقت نیست (به آنها نباید نگاه کنم).
فُتاتُ شَعرِکَ مِسکٌ إِنِ اتّخَذتُ عَبیراً
وَ حَشوُ ثَوبِکَ وردٌ و طِیبُ فِیک قَرَنفُل
موهای ریزِ زلفت، مشک است اگر عبیری بگیرم و اضافههای لباست گل و بوی دهانت مانند عطر قرنفل است.
تو خود تأمل سعدی نمیکنی که ببینی
که هیچ بار ندیدت که سیر شد ز تأمل
تو خودت در سعدی تأمل نمیکنی و به او نگاه نمیکنی که ببینی تا به حال هیچگاه از تأمل کردن در تو و تماشای تو سیر نشده است.