برگردان به زبان ساده
متناسبند و موزون حرکات دلفریبت
متوجه است با ما سخنان بیحسیبت
حرکات دلفریب و جذاب تو متناسب و بجا و موزون هستند اما سخنان بیحساب و درشت تو متوجه ما هستند. [ موزون = سنجیده و متعادل، زیبا / حسیب = مُمال حساب / مُمال = ویژگی کلمهای که در آن بهجای «الف»، «یا» آورده باشند، مثل رکیب (ممال رکاب). ]
چو نمیتوان صبوری ستمت کشم ضروری
مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت
وقتی که صبر نمیتوانم کنم جور و ستمت را میپذیرم آنکه جور تو را نپذیرد آدمی نیست. (مگر = همانا، به تحقیق / عتیب = سرزنش و ملامت، ممال عتاب؟ رجوع به معنی بیت اول)
اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت
وگرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت
اگر تو با من ستم و دشمنی کنی و بجنگی از پیش تیر و تیغ تو کنار نمیروم و اگر سیل باشی و بنیان مرا بکنی به بلندی پناه نمیبرم.
به قیاس در نگنجی و به وصف در نیایی
متحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبت
زیبایی تو غیرقابل وصف است و من در وصف زیباییهای تو درمانده شدهام.
اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی
نه چنان که بنده باشم همه عمر در رکیبت
اگر روزی بخت و اقبال مرا به تخت شاهی بنشاند آنقدر خوشحال نمیشوم که تمام عمر در میان چاکرانی باشم که به دنبال مرکب تو پیاده میروند. [ رکیب: ممال رکاب، رجوع به معنی بیت اول]
عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند
مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت
عجیب است اگر حتی کسی که در شهر به پارسایی و زهد معروف است، بعد از دیدن روی زیبای تو بگوید عاشق تو نشده است.
تو برون خبر نداری که چه میرود ز عشقت
به درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبت
تو خبر نداری که در بیرون سرا و خیمهات چه غوغایی به راه انداختهای؛ بیرون بیا تا تو را ببینیم وگرنه پردههای حجاب را آتش میزنیم.
تو درخت خوبمنظر همه میوهای ولیکن
چه کنم به دست کوته که نمیرسد به سیبت
تو درخت متناسب و زیبا و سرشار از میوه هستی با این دستهای کوتاه خود چه کنم که به سیبهای درخت قامت تو نمیرسند.
تو شبی در انتظاری ننشستهای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
تو تا بحال عاشق نشدهای و نمیدانی انتظار شب عاشقان چه سخت است و نمیدانی بر عاشقان بیصبر تو چه میگذرد.
تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی
بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت
و تو ای شب که بدین دیری میگذری و به سپیدهدم نمیرسی که یار را ببینم زودتر برو و بگذر که جان سعدی از بیرحمی تو گداخت و به پایان رسید. [ گداختن = سوختن و ذوب شدن / نهیب = بیم و هراس / جان گداختن = کمال بی قراری و ناآرامی و عاشقی ]