برگردان به زبان ساده
سرمست درآمد از خرابات
با عقل خراب در مناجات
وضعیتی را به تصویر میکشد که یار، سرمست از خرابات بیرون میآید و با عقلِ خراب و مستِ خود در مناجات و نجوا بوده. (در بیتهای بعدی به ادامه تصویر میپردازد) - [ سرمست = بیخویش و مدهوش / خرابات = در لغت به معنی میخانه و فاحشهخانه و قمارخانه است. و در اصطلاح صوفیه عبارت است از خراب شدن صفاتِ بشریه و فانی شدن وجودِ جسمانی / خراباتی = مرد کامل که از او معارفِ الهیه بیاختیار صادر شود. / عقل خراب = عقل مستشده از باده / مناجات = نجوا و گفتگو کردن ]
بر خاک فکنده خرقهٔ زهد
و آتش زده در لباس طامات
خرقه و لباسی که زاهدها میپوشند را به گوشهای انداخته بود و بر خاک افکنده بود و بر لباسِ طامات (سخنانی که صوفیان در حالت پریشانی میگویند) و لباس صوفیانه آتش زده بود. [ خرقه = درلغت به معنی پاره و قطعهای از جامه و گاه تمام آن است و در اصطلاح صوفیه، به جامهای پشمین که غالباََ از پارههای بههم دوخته فراهم آمده است. در ترجمه فرهنگ البسه، در مورد کلمهٔ خرقه چنین آمده است: خرقه به معنای لباس یا ردای خشنی است که در شرق، فقیران و صوفیان بر تن میکنند. / طامات = در اصطلاح یعنی ادّعاهای بزرگ و دعوی کرامات و خوارق که سخت عجیب و نادر نماید. / آتش در چیزی زدن = کنایه از نابود ساختن و از بین بردن است - منبع: شرح غزلهای سعدی ]
دل برده شمع مجلس او
پروانه به شادی و سعادات
پروانه، به شادی و خوشبختی و از سر رضا و شادمانی، دلباخته و دلبردهٔ شمعِ مجلسِ او شده بود.
جان در ره او به عجز میگفت
کای مالک عرصهٔ کرامات
جان در راهِ او با لحنی خشوعآمیز و حاکی از تمجید و ناتوانی میگفت: ای صاحب قدرتهای بزرگ و شگفت، و ای مالکِ عرصهای که کرامت و کارهای عجیب و خارقالعاده در آن هست… (باقیِ گفته و خطاب در بیتِ بعد آمده)
از خون پیادهای چه خیزد
ای بر رخ تو هزار شه مات
خون یک پیاده سرباز چه ارزشی میتواند داشته باشد، ای کسی که بر چهره و رخ ِ تو، هزار شاه، مات و مبهوتاند. در بازی شطرنج، پیاده و رخ و شاه و مات وجود دارد و با این نگاه، این معنا در بیت هست که بر رخِ تو هزار شاه مات شدهاند. این میان اگر پیادهای نیز جان خود را از دست بدهد اتفاق مهمی نیفتاده است.
حقا و به جانت ار توان کرد
با تو به هزار جان ملاقات
به جانت قسم میخورم و این حقیقت دارد که اگر با تو به ازای دادنِ هزار جان بتوانم ملاقات کنم، ... (ادامه در بیت بعد)
گر چشم دلم به صبر بودی
جز عشق ندیدمی مهمات
اگر صبورانه به چشمِ دل میتوانستم در این دیدار، تو را نگاه کنم، هیچ چیز مهم دیگری به جز عشق در این حالت و لحظه به چشمِ من نمیآمد و نمیدیدم. [ بهصبر = صفت است به معنی شکیبا / مهمّات = جمع مهم به معنی کارهای لازم و ضروری ]
تا باقی عمر بر چه آید
بر باد شد آن چه رفت هیهات
باید بود و دید تا این چند زمانِ باقیمانده از عمر چه حاصلی نصیبِ من خواهد شد. افسوس که تا اکنون هر چه از عمر من گذشته، بر باد رفته است. کاش پس از این نصیبی ببرم.
صافی چو بشد به دور سعدی
زین پس من و دردی خرابات
حالا که میِ صافی و شرابِ پاک و تصفیه شده در دورِ سعدی به پایان رسیده و تمام شده، از این به بعد ناگزیرم که با دُردیِ خرابات و تهمانده و ناصافِ شرابِ خرابات بسازم. [ صاف = شرابِ پاکیزهٔ سَرِ خُم که به دُرد آمیخته نباشد. / دُرد = گلولای تهِ شراب که شرابخواران کمبضاعت به بهای کم مینوشند و مستی آن بیشتر است.]