برگردان به زبان ساده
مجلس ما دگر امروز به بُستان ماند
عیش خلوت به تماشای گلستان ماند
دگر: کوتاه شدهٔ دیگر، هم، نیز، قید است (لغتنامه)
/ عیش: زندگی، سرور و خوشی، عشرت و خوشگذرانی / خلوت: عزلت و گوشهنشینی / تشبیه:
مجلس به بستان و عیش خلوت به گلستان مانند شده است. / معنی: امروز محفل ما باز هم
از جهت آراستگی و زیبایی همانند بوستان است و زندگی در خلوت به سیر و تفرّج در
گلزار میماند. - منبع: شرح غزلهای سعدی
مِی حلالست کسی را که بوَد خانه بهشت
خاصه از دست حریفی که به رضوان ماند
خاصه: قید تأکید است، بهویژه، البتّه / حریف: یار
یکدل و یکرنگ دوست همپیاله و بادهنوش / رضوان: نام دربان و نگهبان بهشت / تناسب:
بهشت، رضوان / جناس لاحق: است، دست / تشبیه: خانه به بهشت و حریف به رضوان مانند شده است. / معنی: می برای هر کسی
که خانه او مثل بهشت است، حلال است، بهویژه اگر آن می را حریفی بدهد که همانند
نگهبان بهشت باشد. - منبع: شرح غزلهای سعدی
خط سبز و لب لعلت به چه ماننده کنی؟
من بگویم به لب چشمهٔ حیوان ماند
خط: در لغت به معنی موهای تازهرستهای که گرد
رخسار خوبرویان برآمده باشد و از لوازم حسن و جمال معشوق است، و در اصطلاح عارفان، خط جناب کبریایی است که عالم
ارواح مجّرده است که اقرب مراتب وجود است با مرتبه غیب هویّت. رخ محبوب به نیکویی
و لطافت و نازکی خطی کشیده است که جامع جمیع دقایق و نکات حسن و جمال است و هیچ خوبرویی و ملاحت از
آن خط متجاوز نمیتواند بود و مظهر حسن و جمال مطلقاً آن روست و بس و هیچ روی دیگر
پیدا نمیتوان کرد. شعر: (1) رخ اینجا مظهر حسن خدایی است = مراد از خط جناب کبریایی است. (2) رخش خطّی کشید اندر نکویی = که از ما نیست بیرون خوبرویی (3) خط آمد سبزهزار عالم جان = از آن کردند نامش دار
حیوان. (مفاتیح الاعجاز في شرح گلشن راز
لاهیجی، تصحیح نگارنده، 494). سعدی
در پارهای موارد خط و خال را با یکدیگر میآورد و از خال، دانه و از خط، دام اراده کرده است و همچنین خط و خال معشوق را مرکز و مدار حسن و جمال
میداند. / چشمه حیوان: ۵۳٫۳ / تشبیه: لب به لعل (اضافهٔ تشبیهی) و نیز لب لعل با موهای تازهرسته به چشمهٔ حیوان و
سبزههای کنار آن (نوعی تشبیه مرکب) / معنی: میخواهی بدانی که موهای نورسته چهره
و لبان سرخت را به چه تشبیه کنی؟ اگر من تشبیه کنم میگویم لبت با موهای تازهروییدهٔ کنار آن به لب چشمهٔ حیوان میماند. - منبع: شرح غزلهای سعدی
تا سر زلف پریشان تو محبوبِ منست
روزگارم به سر زلف پریشان ماند
محبوب:
مطلوب و دوست داشتنی / مجاز: سر زلف به علاقه جزء و کل تمام (زلف) / تشبیه: روزگار
به زلف پریشان مانند شده است / آرایه تکرار: سر زلف، پریشان / آرايهٔ استخدام: واژه
«پریشان» در رابطه با «زلف» در معنی «درهم و برهم بودن آن»، و در ارتباط با «روزگار»
در معنی «اضطراب و پریشانی» به کار رفته
است. / معنی: از زمانی که گیسوان پریشان تو را دوست گرفته است، روزگارم مثل سر زلف
پریشان تو آشفته گشته است. - منبع: شرح غزلهای سعدی
چه کند کشتهٔ عشقت که نگوید غم دل؟
تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند
کنایه: کشتهٔ عشق (شیفته و بیقرار عشق) / معنی: اگر کشتهٔ غم عشق تو غم خود را بیان نکند
چه کند؟ تصور مکن که تو خون بریزی و این عمل تو آشکار نگردد. - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر که چون موم به خورشید رُخت نرم نشد
زینهار از دل سختش که به سندان ماند
موم:
۱۶۷٫۳ / زینهار: ۱۳٫۹ / سندان: آهنی ضخیم که فلزات و جزء آن را بر آن نهند و با
پتک کوبند. / تشبیه: رخ به خورشید (اضافه تشبیهی) و نیز «هر که» به موم مانند شده
است. / تناسب: موم و نرم، سخت و سندان / تضاد: نرم، سخت / تضاد معنوی: موم، سندان /
معنی: هر کسی که در برابر چهره چون خورشیدت مثل موم نرم نشد، البته که دلی چونان سندان
سخت دارد! - منبع: شرح غزلهای سعدی
نادر افتد که یکی دل به وصالت ندهد
یا کسی در بلد کفر مسلمان ماند
نادر
افتادن: به ندرت پیش آمدن، محال بودن / بلد: سرزمین، شهر / تشبیه مرکب: دیدن و
عاشق نشدن مثل در سرزمین کفر مسلمان ماندن. / معنی: اینکه کسی به وصال تو دل نبندد،
به ندرت اتفاق میافتد؛ مثل اینکه بگویند کسی در سرزمین کفر ادّعای مسلمانی کند. - منبع: شرح غزلهای سعدی
تو که چون برق بخندی چه غمت دارد از آنک
من چنان زار بگریم که به باران ماند؟
زار
گریستن: به شدّت گریه کردن / کنایه: چون برق خندیدن (بلند و به سرعت خندیدن) / تضاد: خندیدن، گریستن / تشبیه: خنده
به برق و گریه به باران مانند شده است. / معنی: تو که مثل آذرخش خنده سر میدهی، چه
غمی داری از اینکه من مثل باران بدینسان زار گریه کنم. - منبع: شرح غزلهای سعدی
طعنه بر حیرت سعدی نه به انصاف زدی
کس چنین روی نبیند که نه حیران ماند
حیرت:
در لغت به معنی سرگشتگی و سرگردانی است و در اصطلاح صوفیان، امری است ناگهانی که
هنگام تأمل و حضور و تفکر در دل وارد شود و صوفی و عارف را از تأمل و تفکر باز دارد. حیرت از مقامات عالیه سیر و سلوک است
که وادی ششم از هفت وادی عطار است که بعد از آن وادی فقر و فناست. / کنایه: طعنه زدن (خرده گرفتن، سرزنش کردن و بدگویی نمودن) / معنی: داد و انصاف نیست که به حیرت و سرگشتگی سعدی
بخندی؛ زیرا نمیتوان کسی را یافت که چنین رویی را ببیند و متحیر و سرگردان نگردد. - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر که با صورت و بالای تواش انسی نیست
حیوانیست که بالاش به انسان ماند
بالا:
قد و قامت / انس: الفت و همدمی / معنی: هر کس که با چهره و قامت تو انس و الفتی
ندارد، مثل حیوانی است که قدش مثل قد انسان است. - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی