برگردان به زبان ساده
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
تو اگر ما را نبینی هرگز غمگین نمیشوی، زیرا در لشکر هواخواهانت بهتر از ما کم نیستند.
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
من از دست تو سر سر به کوه و بیابان میگذارم و در جهان سیر و سفر خواهم کرد، اما افسوس هیچکس در جهان مانند تو نیست.
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
عجیب است اگر تو برخیزی و سرو پیش قد و قامت تو خم نشود.
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
نیست باد آن کسی که دلتنگ است و با دیدن روی تو شاد و خرم نشود.
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد
من از همان روز که با من پیمان و عهد بستی میدانستم که به آن وفا نخواهی کرد...
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
...چون میدانستم که هرگز پری و آدمیزاد با یکدیگر سازگار نیستند.
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
محبوبم! دلم را مجروح و زخمی رها نکن که هیچ مرهمی برای زخمهایش در جهان ندارم.
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
ریختن: نثار کردن (لغتنامه) / بخل: منع و امساک / دوستی: عشق / کنایه: جان
ریختن (جان را نثار کردن و فدا نمودن) / معنی: ای یار بیا تا جان شیرینم را در
پایت نثار کنم تا بدانی که در دوستی با تو در نثار جان بخل نمیورزم. - منبع: شرح غزلهای سعدی
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
طیب: خوشی و شادی / عیش: زندگی / جناس زاید: دم، همدم / معنی: اگر تو نباشی، حتی یک لحظه هم زندگانی را آرزو
نمیکنم؛ زیرا خوشی زندگی بدون یاری
همنشین و همدم ممکن نیست. - منبع: شرح غزلهای سعدی
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
به من میگویند: «سعدی! نظر به چه کسی داری؟ به ما بگو، زیرا درد دل کردن با دوست و رفیق اشکالی ندارد.»
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد
من با دشمنان دربارهی عشقِ دوست سخن نمیگویم، چون هرگز مدعی و لافزنِ عشق بر عشق واقعی محرم نیست.