برگردان به زبان ساده
ای نفسِ خرّمِ بادِ صبا
از برِ یار آمدهای، مرحبا!
ای نفحهٔ روحبخش باد سحرگاهی، آفرین بر تو که از برِ یار آمدهای و بوی خوش باطراوت حاصل همجواری با یار است. [نَفَس: نفحه و نکهت و بوی خوش / باد صبا: نسیم صبحگاهی / خرم: شاداب و شادمان / از بر: از سوی / مرحبا: آفرین] ـ شرح غزلهای سعدی
قافلهٔ شب! چه شنیدی ز صبح؟
مرغِ سلیمان! چه خبر از سبا؟
ای کاروان شب، از صبح وصال معشوق جه خبر داری؟ و ای هدهد باد صبا، از شهر سبا، سرزمین معشوق چه پیامی آوردی؟ [قافله: کاروان / مرغ سلیمان: کنایه از هدهد که به فارسی پوپک و شانهبهسر گویند. داستان این مرغ و پیام بردنش از طرف سلیمان به بلقیس، در قرآن کریم آیات 20 به بعد سورهٔ نمل آمده است. / سبا: نام شهری است در یمن که بلقیس ملکهٔ آن بود که به روایت تورات با سلیمان، پادشاه یهود، ملاقات کرده و با او روابط دوستانه داشته است. بر طبق روایات اسلامی، سلیمان او را به زنی گرفت که در آیات فوق از آن یاد شده است.] - شرح غزلهای سعدی
بر سرِ خشم است هنوز آن حریف؟
یا سخنی میرود اندر رضا؟
آیا آن یار و مصاحب، هنوز از من خشمگین است؟ یا از رضا و خشنودی، گفتگویی به میان میآید؟ [حریف: یار یکدل و یکرنگ، دوست همپیاله و بادهنوش / سخن رفتن: سخن به میان آمدن، گفتوگو کردن / رضا: خشنودی و موافقت] ـ شرح غزلهای سعدی
از درِ صلح آمدهای یا خِلاف؟
با قدمِ خوف رَوم یا رَجا؟
ای بادِ صبا، پیامآور صلح و آرامشی یا ناسازگاری؟ و اینک من با ترس به سویش بروم یا با امیدواری؟ [خلاف: مخالفت و ناسازگاری / خوف: بیم و ترس / رجا: امیدواری] ـ شرح غزلهای سعدی
بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست
بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا
ای باد ملایم صبحگاهی که قاصد کوی یاری، اگر دوباره بر سرِ کوی محبوب گذر کردی، [پیک: قاصد / نسیم: باد ملایم]- شرح غزلهای سعدی
گو رمقی بیش نمانْد از ضعیف
چند کُنَد صورتِ بیجان بقا؟
پیام مرا به او برسان و بگو که از منِ ضعیف، جز نیمجانی باقی نمانده است. بهراستی کالبد بیجان من، یعنی جسمِ من دور از تو که در حکمِ جان هستی، چه قدر میتواند بقا و دوام داشته باشد. [رمق: باقی جان، تاب و توان / صورت بیجان: کالبد و جسم بیجان]- شرح غزل های سعدی
آن همه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا
ای یار، پس از آن همه دلبری و عهد و پیمان، کارِ درستی نکردی که وفای خویش را به سر نبردی. [نیک: خوب / وفا: مقابل جفا به معنی وعده به جا آوردن و به سر بردن دوستی و عهد و پیمان، ثبات در قول و سخن و دوستی] ـ شرح غزلهای سعدی
لیکن اگر دورِ وصالی بوَد
صلح فراموش کند ماجرا
اما در صورتی که زمانی برای پیوستگی و وصال وجود داشته باشد، صلح و آشتی تو با من این رویداد را به دست فراموشی خواهد سپرد و از یادِ من خواهد برد. [لیکن: اما، ولی، با این همه، در فارسی به صورت لیک هم بکار میرود. / دور: وقت و زمان و نوبت / فراموش کند: موجب فراموش گردانیدن شود / ماجرا: سرگذشت، قصه و واقعه، سرگذشت و اتفاق و آنچه گذشته باشد.] ـ شرح غزلهای سعدی
تا به گریبان نرسد دستِ مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها
تا دستِ اجل گریبان مرا نگیرد و زمان مرگ فرا نرسد، ای معشوق، دست از دامنت برنمیدارم و رهایت نمیکنم. [گریبان = بخشی از جامه که پیرامون گردن قرار گیرد، یقه] - شرح غزلهای سعدی
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
آن کسی که دوست را در محنت و گرفتاری فراموش کند، حقیقتاََ دوست نیست. (دوست حقیقی نیست). [بهحقیقت: حقیقتاََ و واقعاََ] - شرح غزلهای سعدی
خستگی اندر طلبت راحت است
درد کشیدن به امیدِ دوا
در راه طلب کردن تو هر جراحتی که به طالب وارد آید، عین راحت است. همچنانکه کسی به امید رسیدن به دارو، درد را تحمل میکند. / مصراع دوم، تمثیلی است برای تأکید معنی مصراع اول. [خستگی: ریش، جراحت / راحت: آسایش و آرامش] - شرح غزلهای سعدی
سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرّد قَفا
من همانند چنگ قادر به بلند کردن سر و اعتراض کردن نیستم. حتی اگر پوستم بر اثر سیلی ضربههایی که بر من نواخته میشود مثل دف از هم بدرد. [سر برآوردن: سر را بلند کردن / چنگ: از سازهای زهی قدیم که سری خمیده داشت و با انگشتان مینواختند. (واژهنامه موسیقی ایران زمین) / دف: از خانواده آلات موسیقی ضربی یا کوبهای است که به آن دایره نیز میگویند / قفا: سیلی] در این بیت شاعر به چنگ و دف تشبیه شده است. - شرح غزلهای سعدی
هر سَحر از عشق دمی میزنم
روزِ دگر میشنوم بر ملا
هر بامدادی که از عشق سخن میگویم؛ روز دیگر، آن اظهار عشق را آشکارا از دیگران میشنوم. [دم زدن: سخن گفتن / برملا: آشکار و ظاهر] - شرح غزلهای سعدی
قصهٔ دردم همه عالَم گرفت
در که نگیرد نفسِ آشنا؟
داستان دردِ عشقم همه جهان را فرا گرفت، نفسِ آشنا در چه کسی تاثیر نمیکند؟ (چه کسی میتواند از تاثیر نفسِ آشنای سعدی در امان بماند.) [آشنا: یار و دوست] - شرح غزلهای سعدی
گر برسد نالهٔ سعدی به کوه
کوه بنالد به زبانِ صدا
اگر ناله سعدی به کوه برسد، کوه با زبان پژواک، آن ناله را منعکس خواهد کرد. (کوه هم از نالهٔ سعدی متأثر میشود.) [صدا: پژواک، انعکاس صوت] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی