برگردان به زبان ساده
خوش میروی به تنها، تنها فدای جانت
مدهوش میگذاری یاران مهربانت
تنها و یکتا به خوشی و خرمی میروی. تن عاشقان فدای جانت باد که یاران مهربان خویش را با این حرکات متحیر میسازی. [ خوش: زیبا و دلپسند، شاد و مسرور / مدهوش: مست و بیخود، سرگشته و حیران / گذاردن: رها کردن و ترک گفتن / جناس مرکب: بین تنها و تنها ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
آیینهای طلب کن تا روی خود ببینی
وز حُسنِ خود بماند انگشت در دهانت
آیینهای بطلب و خود را در آن تماشا کن تا از جمال خویش سخت به حیرت مانی! [ حسن: زیبایی و جمال / کنایه: انگشت در دهان ماندن (متحیر و متعجب گشتن)] - منبع: شرح غزلهای سعدی
قصد شکار داری یا اتفاق بُستان
عزمی درست باید تا میکشد عنانت
بر سر آنی که به شکار روی یا قصد داری به تفرج بستان پردازی؟ برای اینکه بتوان عنانت را به سویی کشید، لازم است عزم خویش بر یکی جزم نمایی و از تردید به در آیی. [ عزم درست: ارادهٔ ثابت و استوار / عنان کشیدن: زمام مرکب را کشیدن و راندن به سویی / کنایه: اتفاق داشتن (قصد و آهنگ داشتن) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
ای زیباروی خرامان، نگاهی به جانب دوستان بینداز، باشد که نسیم، بوی خوشی از بوستان تو به ما رساند. [ گلبن: درخت گل سرخ / خرامان: روندهٔ با ناز و تکبر و تبختر، خوشرفتار / با: در معنی "به" است / نسیم: رایحه و بوی خوش/ جناس مضارع: بوستان، دوستان / استعارهٔ مصرحه: گلبن خرامان (معشوق زیبای خوشرفتار)] - منبع: شرح غزلهای سعدی
رَختِ سرای عقلم تاراج شوق کردی
ای دزد، آشکارا میبینم از نهانت
اسباب خانهٔ خردم را به دستیاری شوق به تاراج دادی. ای آن که چونان دزدی آشکارا غارتگری میکنی، من تو را با چشم دل مینگرم. [ تاراج: غارت و چپاول / نهان: باطن، دل، ضمیر / تشبیه: عقل به سرا و خانه (اضافهٔ تشبیهی) / اضافهٔ تخصیصی: رخت سرای عقل / کنایه: رخت سرای عقل را تاراج نمودن (عقل را بی سر و سامان کردن) / تشبیه: عقل به سرای (اضافهٔ تشبیهی) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد
پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت
زلفان چون کمندت هر لحظه صیدی تازه به دام میاندازد و از ابروان کمانی تو غمزهها هر دم چونان پیکانی در دل مینشیند. [ پیکان: آهن نوکتیزی که بر سر تیر نصب میکردند، مطلق تیر / غمزه: ناز و عشوه، اشاره به چشم و ابرو / تشبیه: زلف به کمند و غمزه به پیکان (اضافهٔ تشبیهی) و نیز ابرو به کمان مانند شده است. /تناسب: کمند و پیکان و کمان و صید، زلف و ابرو ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دانی چرا نخفتم؟ تو پادشاه حُسنی
خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت
ای فرمانروای سرزمین زیبایی، میدانی چرا خواب به چشمانم نیامد؟ زیرا حرام است که نگهبان تو خواب را به چشمان خویش راه دهد. [ پادشاه حسن: پادشاه جمال و زیبایی ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
ما را نمیبرازد با وصلت آشنایی
مرغی لبقتر از من باید هم آشیانت
ما شایستگی وصال تو را نداریم، مرغی زیرکتر از ما لازم است تا بتواند با تو همآشیان گردد. [ برازیدن: لایق و سزاوار بودن / لبق: زیرک و ماهر /تناسب: مرغ، آشیان / تشبیه: من (شاعر) به مرغ مانند شده است. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
من آب زندگانی بعد از تو مینخواهم
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
اگر تو نباشی، من آب حیات نمیخواهم، پس بگذار بر درگاهت جان سپارم، زیرا زنده ماندن بعد از تو برایم ممکن نیست. [ آستان: درگاه و پیشگاه /تناسب: آب، خاک ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
من فتنهٔ زمانم وان دوستان که داری
بیشک نگاه دارند از فتنهٔ زمانت
من در فصاحت و بلاغت فتنه و آشوبی در زمانه به پا کرده و بسیاری را مفتون خود ساختهام، اما دوستانی که گرد تو را گرفتهاند، تو را از اینکه مفتون من شوی، برحذر میدارند. [ فتنهٔ زمان: مراد سعدی است که خود را در فصاحت و بلاغت فتنهٔ زمانه پنداشته است و کارهای شگفتانگیز او سبب فریفته شدن دیگران میشود.] - منبع: شرح غزلهای سعدی
سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن
ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت
ای سعدی، از آنجا که دوستی یکدل و مهربان داری، حتی اگر همه کس در جهان با تو دشمنی ورزند، آزاد و ایمن باش. [ چو: چون / دوست: یار و محبوب زیبا ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی