برگردان به زبان ساده
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
اکنون که بین من و تو گلهگزاری و گفتگویی هست، اگر گناهی از من سر زده و یا مرتکب خطایی شدهام، آن را تذکر بده. [ ماجرا: مرکب از «ما» و «جری» صیغهٔ ماضی است، به معنی سرگذشت، قصه و واقعه به کار میبرند. سرگذشت، اتفاق و آنچه گذشته باشد. گله و شکایت. / آرایهٔ تکرار: بیا / جناس زاید: اگر، گر ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
روا بود که چنین بیحساب دل ببری؟
مکن که مظلمه خلق را جزایی هست
آیا شایسته است بدینگونه بیحد و حساب مردم را شیفتهٔ خویش سازی؟ چنین مکن؛ زیرا برای این دادخواهی مردم جزا و عقوبتی وجود دارد. [ مظلمه: ظلم و ستم / کنایه: دل بردن (شیفته و بیقرار کردن) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
توانگران را عیبی نباشد ار وقتی
نظر کنند که در کوی ما گدایی هست
اگر توانگران گاهی از سر لطف به گدایان کوی خود نظری بیفکنند، برای آنان عیبی به شمار نمیآید. [ نظر کردن: نگاه کردن، توجه و عنایت نمودن / تضاد: توانگر، گدا ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز
ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست
روزگار چند روزی آنگونه سپری شد که دشمن آرزو میکرد و در این مدت از دوستان هم نشنیدم که بگویند این آشنای ماست که دشمنکام گشته است. [ کام: مراد و آرزو / تضاد: دشمن و دوست، بیگانه و آشنا ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
کسی نماند که بر درد من نبخشاید
کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست
کسی باقی نماند که در این غم دلش بر من نسوزد و به رحم نیاید، اما کسی هم جز تحمل درد و رنج درمانی برایم تشخیص نداد. [ بیرون از: جز از، غیر از / تضاد: درد، دوا ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی
از این طرف که منم همچنان صفایی هست
اگر هزار بار ذهن و خاطر مرا آشفته سازی و مرا مضطرب نمایی، از جانب من نسبت به تو همچنان صفا و صمیمیت وجود دارد. [ خاطر: فکر و اندیشه، دل / همچنان: قید است، هنوز / کنایه: خاطر کسی شوراندن (آشفته و پریشان کردن کسی) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت
هنوز جهل مصور که کیمیایی هست
مغزم با دودی که از آتش خیال و سودا برمیخاست، سوخت و ازمیان رفت، ولی هنوز هم از روی نادانی میپندارم که برای این بیماری دارویی معجزهآسا همانند کیمیا یافت میشود. [دِماغ: مغز، خاطر و اندیشه / جهل مصوّر: نادانی و جهالتی که بر دل و لوح ضمیر نقش بسته شده است. / کیمیا: -> بیت ۱۰ غزل ۴۸ / کنایه: دماغ سوختن (از میان رفتن و رنج بردن) / تشبیه: ماخولیا به آتش (اضافه تشبیهی)] - منبع: شرح غزلهای سعدی
به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید
و گر به کام رسد همچنان رجایی هست
آرزوی دل ما بر آورده نشد و جان ما برای به دررفتن از تن به حلق رسیده است، ولی اگر این جان به میانهٔ دهان هم برسد، با وجود اینکه میان کام و لب فاصلهای نیست، ما هنوز هم برای رسیدن به او امیدواریم. [ کام: آرزو، مراد / همچنان: قید است، هنوز / رجا: امید / کنایه: جان به حلق رسیدن (بیتاب و بیقرار شدن، مشرف به مرگ بودن) / ایهام تناسب: بین «کام» (اول) در معنای «سقف دهان» که در اینجا منظور نیست، با «حلق» / تناسب: حلق، کام / جناس اشتقاق: نرسیدیم، رسید، رسد ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست
که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست
سوگند به جان دوست که سعدی اصلا باور ندارد که در گیتی جز کوی دوست جایی وجود داشته باشد. [ نوعی ردالصدّر علیالعجز: دوست / تضاد: نیست، هست ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی