برگردان به زبان ساده
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست؟
تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
این رامشگر از کجا آمده است که در میان سرود خود نام دوست را برمیخواند؟ بگویید تا جان و جامه را به مژدگانی این پیام نثار کنم. [ مطرب: به طربآرنده، رامشگر و نوازنده / بذل کردن: بخشیدن، نثار کردن، اشاره است به این رسم که وقتی به کسی خبر خوبی میدادهاند، بر اثر شور و شوق جامه و دستار خود را به مژدگانی به آورندهٔ خبر خوش میداد. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دل زنده میشود به امید وفای یار
جان رقص میکند به سماع کلام دوست
دل به امید وفاداری یار حیاتی دوباره مییابد و جان با شنیدن کلام دوست سخت شادمان میگردد. [ وفا: مقابل جفا به معنی وعده به جا آوردن و به سر بردن دوستی و عهد و پیمان، ثبات در قول و سخن و دوستی / سماع: شنیدن، نغمه و آواز / کنایه: زنده شدن دل و رقص کردن جان (شاد و مسرور شدن دل و به هیجان آمدن جان) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن
هر کاو فتاد مست محبت ز جام دوست
هرکس از عشق دوست سرمست گردد تا قیامت به حال خود بازنمیگردد. [ نفخ: دمیدن / صور: آنچه اسرافیل روز محشر خواهد دمید، یک بار جهت میراندن و بار دوم برای زنده کردن و میان هر دو نفخه چهل سال فاصله باشد. (لغتنامه) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم
هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست
اگر از این پس به شهر دیگری سفر کنم، جز نام دوست تحفه دیگری از اینجا برای مردم آن سرزمین نخواهم برد. [ دیار: جمع دار به معنی خانهها، شهر و سرزمین / ارمغانی: تحفه و رهآورد ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
رنجور عشق به نشود جز به بوی یار
ور رفتنیست جان ندهد جز به نام دوست
آن کس که درد عشق به جان دارد، فقط به بوی معشوق بهبود مییابد و چنانچه در شرف موت باشد، فقط پس از جاری کردن نام دوست بر زبان جان خواهد داد. [ رنجور: بیمار و دردمند / رفتنی: گذشتنی، معدومشونده و فناپذیر ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
وقتی امیر مملکت خویش بودمی
اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست
روزگاری در سرزمین خویش فرمانروا بودم، ولی اکنون از روی اختیار با دوستی خالص غلامی دوست را پذیرفتم. [وقتی: زمانی / ارادت: دوستی از روی اخلاص و توجّه خاص] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گر دوست را به دیگری از من فراغتست
من دیگری ندارم قائممقام دوست
اگر دوست با پرداختن به دیگری از من فارغ و بینیاز است، من هرگز کس دیگر را جانشین دوست نخواهم کرد. [ فراغت: بینیاز و بیاعتنا / قائم مقام: عوض و جانشین ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای
هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست
اکنون که نمیتوان بر بالای بام دوست گام نهاد، چاره آن است که متواضعانه سر بر زیر بام وی نهی و تسلیم او باشی. [ پا بر بام دوست نهادن: عظمت و بزرگی یافتن / سر زیر بام دوست نهادن: تسلیم شدن، خوار و ذلیل گشتن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
درویش را که نام بَرَد پیش پادشاه؟
هیهات از افتقار من و احتشام دوست
چه کسی نزد پادشاه از من حقیر نامی خواهد برد؟ دریغا چه فاصله درازی است میان نیازمندی من و شکوه و بینیازی دوست. [ درویش: فقیر و تهیدست / هیهات: چه دور است / افتقار: فقر و نیازمندی / احتشام: حشمت و شکوه ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیست
اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
اگر مراد و آرزوی دوست از میان برداشتن سعدی است، بیمی ندارم. این زندگی که در راه دوست جان نثار کنم، برایم کافی است. [ کام: مراد و آرزو / باک: ترس و بیم / حیات: عمر و زندگی ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی