برگردان به زبان ساده
الا ای عندلیب گلشن یار
چه بگشادت که بستی لب ز گفتار
هوش مصنوعی: ای بلبل گلستان، یار چه چیزی تو را خوشحال کرده که لبت را از سخن گفتن بستهای؟
تو بودی آنکه میسفتی شب و روز
ز منقار بلاغت در اسرار
هوش مصنوعی: تو تنها کسی هستی که همیشه به خاطر استعداد و مهارتت در بیان نکات مهم و اسرار من، شب و روز به فکر من بودی.
چرا چون غنچه دلتنگی و خاموش
نباشد از گلت برگی بمنقار
هوش مصنوعی: چرا باید دل موت دلتنگ و ساکت باشد، در حالی که پرندهای از گلی برگ نچیده؟
کنون کز خرمی گشته خرامان
ز هر سو نازنین سروی بگلزار
هوش مصنوعی: اکنون که به لطف خوشی و شادابی، دختری نازنین مانند سرو، به آرامی از هر سو در گلزار قدم میزند.
گشوده بند برقع شاهد گل
هزارانش شده حیران به رخسار
هوش مصنوعی: چهرهی زیبای گل، مانند پردهای که از چهره برداشته شود، حیرت بسیار به وجود آورده و همه را متعجب کرده است.
برافشاند شکوفه نقد هستی
باثمار قدوم گل ز اشجار
هوش مصنوعی: شکوفههای زندگی را به ثمر میآورد، همانطور که گلها بر درختها شکوفا میشوند.
تو هم در گوشه گیر آشنائی
سرودی ساز کن از سینه زار
هوش مصنوعی: در دل تنهایی خود، آهنگی بساز و از غمهای درونیات بگو.
بیا ساقی مکن این پرده پوشی
ز روی دختر رز پرده بردار
هوش مصنوعی: ای ساقی، بیتردید این حجاب را کنار بزن و چهرهی دختر زیبای گل را نشان بده.
چنانم ساغری در کام جان ریز
که نه سرماندم بر جا نه دستار
هوش مصنوعی: من به قدری در حال نوشیدن مشروب هستم که نه میتوانم سر جا بایستم و نه میتوانم دستارم را روی سرم نگهدارم.
بتی دارم که هر تاری ز زلفش
هزاران شیخ را گردیده زنار
هوش مصنوعی: من یک محبوب دارم که هر رشتهی موی او، برای هزاران عارف و زاهد مانند زنجیری است که آنها را به دور خود میپیچد.
زبس برخیزم و افتم براهش
نه مستم میتوان گفت و نه هشیار
هوش مصنوعی: من بارها و بارها برای رفتن به سوی او بلند میشوم و دوباره به زمین میافتم؛ نه میتوانم بگویم در حال مستیام و نه در حال هوشیاری.
لب خندان و چشم گریه آلود
شدم در شادی و غم یار و غمخوار
هوش مصنوعی: به خاطر شادی و غم، چهرهام متناسب با حالتم تغییر کرده است؛ لبخند بر لب دارم اما چشمانم از اشک پر شده است.
بجز نور علی از کلک معنی
که ریزد این چنین نظم گهر بار
هوش مصنوعی: تنها نور علی است که از قلم معانی، اینگونه نظم پربار و گرانبهایی را میسازد.