برگردان به زبان ساده
نتیجهای که ز افکارِ نیمجانِ من است
وَبالِ چشم و دماغ و تن و توانِ من است
هوش مصنوعی: نتیجهای که از افکار ضعیف و ناتوان من به وجود آمده، برای من بهای سنگینی دارد و بر همه جنبههای زندگیام تاثیر گذاشته است.
به روزنامهٔ سودایِ من، چنین مَنِگَر
مدادِ او، همه، از مغزِ استخوانِ من است
هوش مصنوعی: در نوشتهها و افکار من، همه چیز از عمق وجود و احساسات درونیام نشأت میگیرد و تنها با نگاه به آنها میتوان به عمق روحیات من پی برد.
روانیِ سخن از سرعتِ تَفَکُّر نیست
که قطره قطرهٔ خون از رگِ روانِ من است
هوش مصنوعی: سخن به راحتی و با شتاب بیان نمیشود؛ بلکه مانند قطرات خونی است که از رگهای وجودم جاری میشود.
عُذوبتِ سخن از آبِ سیلِ چشمم خاست
مدادِ سوخته از خامهٔ روانِ من است
هوش مصنوعی: سخن شیرین و دلنشین من از اشکهای جاریام نشأت میگیرد. همچنین، آنچه مینویسم حاصل احساسات عمیق و روان من است که به مانند مداد سوختهای در دلم وجود دارد.
مرادِ من ز سخن، طَمْطَراق نیست بلی
غرض، تسلّیِ مرغِ دلِ تپانِ من است
هوش مصنوعی: من هدفم از این صحبتها، فخر و بزرگنوازی نیست؛ بلکه منظورم این است که دل آرامی به قلب نگران و بیقرارم بدهم.
عجب مگر سرِ من در سرِ زبان نشود
یقین نهام که چنین است در گمانِ من است
هوش مصنوعی: عجب این است که مگر ممکن است اندیشهام به زبانم بیاید. قبلاً به آن یقین ندارم و فقط در ذهنم چنین تصوری وجود دارد.
از آن که میشود از شیوهٔ سخن، معلوم
که آفتِ سرِ من در سرِ زبانِ من است
هوش مصنوعی: این سخن نشان میدهد که اگر کسی از طرز صحبت کردن من چیزی را برداشت کند، به وضوح میتوان فهمید که مشکل و درد من در ارتباطاتم نهفته است.
چنین لطیف و گوارنده میوهٔ سخنی
غذایِ اهلِ دل است و بلایِ جانِ من است
هوش مصنوعی: میوهٔ این کلام، برای دلهای حساس و اهل ذوق، بسیار خوشایند و لذیذ است، اما برای من، عذابی جانفرسا به حساب میآید.
به کُنْجِ سینهٔ من، گنجِ شایگان و از او
رِسَد به منفعتی هرکس و زیانِ من است
هوش مصنوعی: در دل من گنجینهای ارزشمند وجود دارد که باعث سود رساندن به دیگران میشود، اما برای خودم زیان میآورد.
به شب چو خواب نمییابم از هجومِ خیال
زحل قیاس گرفتم که پاسبانِ من است
هوش مصنوعی: وقتی در شب خوابم نمیبرد و از حملههای فکری در عذابم، به یاد سیاره زحل میافتم و آن را به عنوان نگهبان خود میدانم.
به روز چون سرِ خود نیستم چنان پندار
که زهرهٔ طربانگیز، میزبانِ من است
هوش مصنوعی: در روزی که خودم را نمیشناسم، گویی معشوقهای دلانگیز مهمان من است.
شنیدهای که شَوَد در سرِ کسان، سودا؟
سری که در سرِ سودا شدهست، آنِ من است
هوش مصنوعی: آیا شنیدهای که برخی افراد دچار خیال و آرزو میشوند؟ خوب بدان که آن شخصی که در دلش این خیالها میپروراند، خودم هستم.
کنون که در سرِ سودایِ فکر کردم سر
چه سود اگر سرِ گردون بر آستانِ من است؟
هوش مصنوعی: حالا که در اندیشهی عشق و آرزو هستم، چه فایده دارد اگر تمام دنیا و آسمان نیز به پای من بیفتند؟
امان نمیدهدم یک زمان تَکَلُّفِ عشق
مگر خود اینهمه تکلیف در زمانِ من است
هوش مصنوعی: هیچگاه نمیتوانم از تکلف و زحمت عشق در امان باشم، مگر اینکه خود این همه دردسر و وظیفه در زندگیام وجود دارد.
کمانِ ابرویِ خوبان کشیدمی وقتی
کنون به قُوَّتِ بازویِ من، کمانِ من است
هوش مصنوعی: من زمانی که ابروی زیباییها را در نظر میگرفتم، احساس میکردم که آن کمان زیبایی را از خودم کشیدهام، اما حالا به قدرت بازویم میبینم که خودم کماندار هستم.
جواهری که کمروار بر میان بستم
نثارکردهٔ چشمِ گهرفشانِ من است
هوش مصنوعی: آن جواهری که بر گردنم آویختم، هدیهای از چشمان زیبا و درخشان من است.
سواد کز پی شَعْر نَغولِهشان کردم
سیاهکردهٔ اَنفاسِ پُردُخانِ من است
هوش مصنوعی: آنچه که پس از خواندن شعر به ذهنم خطور کرد، به خاطر نفسهای عمیق و پرشوری است که از جان من برخاسته و رنگ سیاه به خود گرفته است.
بسی به وصفِ لبِ لعل، کانِ جان کَنْدَم
هنوز عادتِ جانکندن، امتحانِ من است
هوش مصنوعی: بسیاری از اوقات در وصف لبهای سرخ و زیبا سخن میگویم، اما هنوز عادت به جدایی از جان و دل را دارم، و این آزمون برای من ادامه دارد.
از این سپس، من و ترتیبِ مسکراتالوجد
که گنجخانهٔ سرِّ دلِ نهانِ من است
هوش مصنوعی: از این پس، من و ساماندهی لذتهای مستی میخواهیم تا به رازهای پنهان دل من نظم و ترتیبی بدهیم.
اگر تَفَرُّجِ مجنون به نَجْد بود اکنون
تَفَرُّجیست که در وَجْدِ داستانِ من است
هوش مصنوعی: اگر عاشق مجنون در سرزمین نجد استراحتی یافته بود، اکنون آرامشی است که در حال و هوای داستان من وجود دارد.
خبر ز نام و نشان در مقامِ وَجْدَم نیست
همین که نامِ «نزاری» بَرَد، نشانِ من است
هوش مصنوعی: من در حالتی از شوق و وجد به سر میبرم که دیگر به جز نام «نزاری» چیزی از خود را نمیشناسم. همین که نام من به زبان آورده شود، نشانم است و کافی است.
غمِ وجود و عدم نیست هرچه بود و نبود
که داند آنکه چه در سرِّ کُنْ فَکانِ من است؟
هوش مصنوعی: غم وجود و عدم هیچکدام نیست، هرچه هست و نیست برای کسی قابل درک است که بداند در دل کُن فَکانِ من چه میگذرد.
به هَرْزِه هم مُتَلاشی نمیتواند شد
وجودِ من که ز جودِ خدایگانِ من است
هوش مصنوعی: وجود من به راحتی نابود نمیشود، چرا که از بزرگواری و generosity خدایان من نشأت گرفته است.