برگردان به زبان ساده
اشک در دیده نیارم که حجابم نبرد
حایل گریه کنم شرم که آبم نبرد
هوش مصنوعی: نمیخواهم اشکم را بریزم چون ممکن است مانع من شود. در عوض، باید با شرم و خجالت، به حالت خود ادامه دهم بدون اینکه بگذارم آبرویم برود.
طپش و تابش من گرم سئوالش سازد
صد ادا هست که کس پی به جوابش نبرد
هوش مصنوعی: هیجان و جذبه من باعث میشود که او پر از سوال شود، اما آنقدر نشانه و حرکات دارد که هیچکس نتواند به پاسخ او برسد.
گشته ام پی سپر حادثه چون گنج یتیم
جز خضر راه به دیوار خرابم نبرد
هوش مصنوعی: به خاطر حوادث سخت و تلخی که تجربه کردهام، مانند گنجی یتیم در جستجوی پناه و امنیت هستم. هیچکس نمیتواند مرا از دیواری که خراب شده است، نجات دهد.
خوار از عجز و تنزل شده ام می خواهم
که به صلحش نروم تا به عتابم نبرد
هوش مصنوعی: من به خاطر ناتوانی و افتی که تجربه کردهام، به دنبال این هستم که به کسی تعرض نکنم تا از سر خشم و سرزنش با من برخورد نکند.
بس که عطر گل و مل راه مشامش بگرفت
بوی از سوختگی های کبابم نبرد
هوش مصنوعی: عطر گل و مل آنقدر در فضا پخش شده است که بوی سوختگی کباب نتوانسته توجه او را جلب کند.
سرخوش از گردش چشم و لب میگون کندم
زود مستم، به سوی بزم شرابم نبرد
هوش مصنوعی: با دیدن چهره دلنشین و لبهای زیبایش، از خوشحالی سرمست شدهام و به سرعت مست میشوم، به طوری که دیگر به سمت میخانه و مجالس شراب نمیروم.
قطعه سبز خطش دیده ام و چشمه نوش
هوس از راه به هر نقش سرابم نبرد
هوش مصنوعی: من خطی از سبز را دیدهام و چشمهای از آرزوها را احساس کردهام که هیچ تلاشی نتوانسته است مرا از خیال و آرزوهایم دور کند.
نکنم یاد لب باده فروشش به نماز
که ز مسجد به خرابات خرابم نبرد
هوش مصنوعی: من به یاد لبهای نوشین فروش باده در حال نماز نخواهم بود، چون او مرا از مسجد به مکانهای میگساری نمیبرد.
نپرد مرغ که واله نکند امیدم
نوزد باد که از پای شتابم نبرد
هوش مصنوعی: مرغ نپر، چون این کار امید مرا برآورده نمیکند و باد هم نباد که مبادا من را از پای درآورد.
هرشب از نرگس فتان به کمین نظرم
صد فسون ساز نشاندست که خوابم نبرد
هوش مصنوعی: هر شب زیبایی نرگسی در کمین چشمم است و به گونهای جادویی مرا تحت تأثیر قرار میدهد که خواب از چشمانم میرود.
نیست از باده به جز باد «نظیری» در دست
نگذرد آب رز از کام که آبم نبرد
هوش مصنوعی: تنها چیزی که از باده به جا میماند، همان حسی است که از آن به دل مینشیند. اگر زهرهای در کامم نباشد، آب گلابی که در دست دارم، مرا نخواهد برد.