برگردان به زبان ساده
یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت
گویم اناالحق خویش را بر دار بندم عاقبت
هوش مصنوعی: روزی در محلهی مغان، کمربند زهد را به خود میبندم و در پایان کار، حقایق وجود خود را بر دار تقدیم میکنم.
گریم چنان کز خون دل مژگانم آلوده شود
گلدستههای سرخ را بر خار بندم عاقبت
هوش مصنوعی: میخواهم طوری بگریم که اشکم آنقدر شدت بگیرد که مژههایم از خون دل رنگین شود و به دنبال آن، در نهایت، گلهای سرخ را بر روی خارها قرار دهم.
ریزم ز عشقت آبرو تا خاک راهت گل شود
در پیش چشم دشمنان دیوار بندم عاقبت
هوش مصنوعی: اگر برای عشق تو، آبروی خود را فدای به خاک افتادن راهت کنم، در برابر چشمان دشمنان، سرانجام دیواری مستحکم میسازم.
هر دم ز آه سرد خود، رسوای عالم میشوم
من بر دهان خویشتن، مسمار بندم عاقبت
هوش مصنوعی: هر لحظه با آه سردی که از دل میزنم، روسیاه و بدنام میشوم. در نهایت، بر زبان خود قفل میزنم و آن را محکم میکنم.
همچون قبا از زیب و فر، معشوق را گیرم به بر
همچون کمر خود را به زر، بر یار بندم عاقبت
هوش مصنوعی: من معشوق را همچون قبا و لباس زیبا در آغوش میگیرم، و مانند کمری که به زر و طلا میبندم، او را در دلم جای میدهم.
گر همچو ناصر با توام، روزی ملاقات اوفتد
راه نظر بگشایم و گفتار بندم عاقبت
هوش مصنوعی: اگر روزی مانند ناصر با تو ملاقات کنم، چشمانم را به سوی تو باز میکنم و سخنانم را بیان خواهم کرد.