برگردان به زبان ساده
چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش
چو غبار گشتی ای سر، بنشین بر آستانش
هوش مصنوعی: وقتی که به فکر و خیال میافتی ای بدن، از درون خودت خبری برسان. وقتی که مانند غبار پراکنده شدی ای سر، بر درگاه او بنشین.
چو در آتشی تو ای جان، ز لبش حکایتی گو
چو عدم گشتی ای دل، صفتی کن از دهانش
هوش مصنوعی: ای جان، وقتی در آتش عشق او هستی، از لبش داستانی بگو. و وقتی که خود را از دست دادی و به عدم پیوستی، از دهان او نشانی بگیر و وصفی بیان کن.
منم و کمینه جانی، که ز غم به لب رسانم
چو رسیدن است باری، به لب شکر فشانش
هوش مصنوعی: من تنها هستم و جانم در حال کم شدن است، طوری که از غم به لب رسیدهام. وقتی به دلم شکر عشق میریزد، لحظهای شاداب و خوشحال میشوم.
اگرم خیال قدش، گذرد به پیش دیده
دل ریش من نشاند، چو الف میان جانش
هوش مصنوعی: اگر فکر قد و قامت او به ذهنم بیفتد، دلم را به شدت میآزارد و او را مانند حرف "الف" در جانم جای میدهد.
اگر اوست شمع مجلس، به چراغ نیست حاجت
چو تو با قمر نشینی، به فراغ دل نشانش
هوش مصنوعی: اگر او شمع مجلس است، دیگر نیازی به چراغ نیست. وقتی تو در کنار قمر نشستهای، دل از هر نگرانی آزاد است.
غم خویش عرضه کردم، بگریست شمع بر من
چو حدیث من نیوشد، ببُرم سر زبانش
هوش مصنوعی: من غم خود را به شمع گفتم، و شمع به خاطر این دردگریه کرد. چون هیچکس به حرف من گوش نمیدهد، تصمیم دارم که زبانش را قطع کنم.
چو وفا و عهد و یاری، ببَ رد به خاک ناصر
گل دوستی بروید، ز غبار استخوانش
هوش مصنوعی: وقتی وفا و عهد و یاری برقرار باشد، دوستی مانند گلی در خاکی که به یاد گذشتههاست، رشد میکند و از غبار و یاد استخوانهای قدیمی زنده میشود.