برگردان به زبان ساده
به کوی انتظاری آرمیدن ها چه می دانی
گل از شاخ نهال صبر چیدن ها چه می دانی
هوش مصنوعی: در کلامی شاعرانه، سخن از انتظار و صبر است. شاعر به کسی میگوید که تو چه میدانی از حس انتظار و آرامش در جایی که امیدواری وجود دارد و همچنین از تلخی و دشواری صبر کردن برای رسیدن به چیزی که در دل آرزو دارد. منظور این است که بهای انتظار و صبوری تنها برای کسی که آن را تجربه کرده قابل درک است.
هنوز هم شیر از لبهای شیرین در قدح داری
شراب تلخ ناکامی چشیدن ها چه می دانی
هوش مصنوعی: هنوز هم از لبهای شیرین خود، شیر را داری؛ اما چه میدانی درباره چشیدن شراب تلخ ناکامیها؟
نگه از گوشه چشم تو سر بیرون نمی آرد
به هر سو اضطراب آلوده دیدن ها چه می دانی
هوش مصنوعی: نگاه تو، با کنجکاوی و شکوهی خاص، حتی اجازه نمیدهد سر از گوشه چشمت بیرون بیاید. هر طرف که بنگری، احساس بیقراری و ناآرامی حاکم است؛ تو چه میدانی از عمق این احساسات؟
شود از سایه مژگان عاشق پایت آزرده
مذاق خار از پا کشیدن ها چه می دانی
هوش مصنوعی: عاشق با چشمانش او را مینگرد و در نتیجه، احساساتش را به تصویر میکشد. او نمیداند که چه زجرهایی به او تحمیل میشود، مانند اینکه خارهایی که از پایش میکشد، چه دردهایی را به همراه دارند.
ز راحت بستر و از ناز بالین زیر سر داری
تصور کردن و از جا پریدن ها چه می دانی
هوش مصنوعی: از راحتی تخت خواب و نرمی بالشت زیر سرت لذت میبری، اما نمیدانی که برای دیگران چه مشکلاتی وجود دارد و چه دردسرهایی را تجربه میکنند.
هنوز هم در چمن داری ز بلبل صد قفس بسمل
به دام افتادن و در خون تپیدن ها چه می دانی
هوش مصنوعی: در چمنزار هنوز صدای بلبل ها را میشنوی که به دام افتادهاند و جان خود را از دست میدهند. تو چه خبر از این درد و رنجی که آنها در خون و عذاب کشیدن تجربه میکنند؟
هنوز ای گل ندیده غنچه ای روی تبسم را
ز حسرت پشت دست خود گزیدنها چه می دانی
هوش مصنوعی: هنوز ای گل، تو که غنچهای و تبسم را نمیشناسی، نمیدانی که حسرتها چقدر درد میآورند و من چطور به خاطرشان خودم را میزنم.
نهد دوش تو پهلو بر زمین از سایه کاکل
به زیر بار کلفت آرمیدن ها چه می دانی
هوش مصنوعی: بر روی زمین دراز کشیدهای و فقط به سایه کاکلات توجه داری، اما نمیدانی که زیر بار سنگین چه سختیهایی نهفته است.
بود در آستین پنهان چو بوی غنچه انگشتت
گل از خار جای یار چیدن ها چه می دانی
هوش مصنوعی: در آستینت راز و نشانهای نهفته است، مانند بوی گلهای غنچه. تو چه خبر داری از این که گل را از میان خاری برداشت؟
هنوز ای شوخ با مژگان عاشق می کنی یاری
تو نور چشم از مردم رمیدن ها چه می دانی
هوش مصنوعی: ای معشوقه نازنین، هنوز هم با ناز و غمزههای چشمانت قلبها را تسخیر میکنی. عشق تو چون نوری در چشمهایم است، اما چه میدانی از حال و روز مردم و این فرار از عشق و عواطف؟
سراسر می روی هر روز بازار محبت را
زلیخا نیستی یوسف خریدن ها چه می دانی
هوش مصنوعی: هر روز در بازار عشق قدم میزنی، اما نمیدانی که مانند زلیخا، یوسف را نمیتوان به سادگی خرید.
به چاک جیب ما و سیدا داری تبسم ها
تو طفلی ذوق پیراهن دریدن ها چه می دانی
هوش مصنوعی: تو که در جیب ما قرار داری و لبخند میزنی، چه میدانی از ذوق و شوق کودکان که برای بازی و خوشگذرانی پیراهنهای خود را میدرد؟